۱۹ شهریور ۱۳۸۹

بچه داری!

تعطیلات هفته پیش، مهمون سه دختر دایی بودیم و یه پسر بچه 1 سال و چند ماهه که یکریز میگفت "دایی کو؟ دایی علی کو؟"

این هفته مهمون یه دختر دایی هستیم و دو بچه! پسرک از اول حوصله اش سر رفته و یه بند دنبال کامپیوتر و بازی کامپیوتریه و ما داریم سرشو با منچ و مار و پله سرگرم میکنیم! دخترکم هی زبون میریزه.
اومده از بین لاکام یکی رو انتخاب کرده که براش بزنم. در این حالتم تند تند حرف میزنه:
- یه عالمه لاک دارم. بنفش، دو تا قرمز، صورتی، زرد. قراره مامان برام یه سبز فسفری بخره. یه دوست دارم اسمش نگین تابانه، با هم خیلی تفاهم داریم! (به جون خودم همینو گفت) اون یه لاک سبز داره. به مامان گفتم عین اون برام بخره!
کتاب "قصه های من و بابام" رو دادم عکساشو نگاه کنه. اومده میگه:
- خوشم اومد، میتونی بخری!
- بخرم؟ چی رو؟
- این کتابو!
- برای چی بخرم؟
- برای من! میتونی اگه خواستی برام بخری!

احتمالاً چون به برادرش گفته بودم "کتاب تن تن رو بخون، اگه خوشت اومد برات میگیرم" و گرفته بودم فکر کرده کلاً اینجا اینجوریه که نمونه کتاب میدیم به ملت و اگه پسندیدن، امر میکنن و ما میدویم براشون میخریم!

این تازه مال یه روزه. یعنی یه بعد از ظهر تا حالا! فردا هم هست تا شنبه. خدا ختم به خیر گرداند. احتمالاً یکشنبه خسته تر از همیشه میریم سر کار!

هیچ نظری موجود نیست: