۲۲ مهر ۱۳۸۹

روحش شاد...

یکی از آشنایان دور فوت کرده و بابا برای مراسم هفتم فردا راهی شمال میشود. شوهرِ خواهرِ زنِ عمو! من یکی دو باری بیشتر ندیدمش، آنهم سالها قبل. هیچ تصویری در ذهنم نیست جز مردی آرام. سن و سالش خیلی برای مرگ طبیعی مناسب نبود، برای همین به مرگ غیر طبیعی از دنیا رفت! از تاکسی پیاده شده که موتور سوارِ تحت تعقیبِ پلیس بهش زده و...
این مرد با همه ناشناختگیش برای من، یکبار کار ارزشمندی برای خانواده ما، خانواده پدری، انجام داد. سالی که برف شدیدی در شمال بارید و تمام راهها بسته شد، ما دسترسی به خانه مادر جون نداشتیم، تلفنی هم در کار نبود. نه میشد رفت و نه میشد خبر گرفت. خانواده عمویِ ساکن در رشت هم بخاطر برف سنگین نمی توانستند از شهر خارج بشوند! چه اتفاقی افتاد؟ مرحوم شوهرِ خواهرِ زنِ عمو، توی آن شرایط، توی آن برف، یکی دو نفر را با خودش همراه کرده بود، مواد غذایی تو کوله، پای پیاده، از لاهیجان راهیِ روستای "شیرجوپشت" شدند، برای رساندن آذوقه به مادرجون و بابا بزرگ!

روحش شاد....

هیچ نظری موجود نیست: