۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

این آخرین پست خواهد بود که اینجا مینویسم. وبلاگهای زیادی را دیدم که وقتی از شروعش آنها را میخوانی میبینی که چقدر تغییر میکنند و پخته تر میشود. من نمیتوانم همچین حرفی را درباره خودم بزنم چون هنوز نتوانستم حتی سبک نگارش خودم را داشته باشم. آنقدر هم برای نوشتن هر مطلبی به آدمهایی که میدانم اینجا را میخواندند فکر میکردم که نوشته هایم دیگر هیچ رنگ واقعیت نداشت.
به هر حال تجربه خوبی بود. یک روزی شاید دوباره شروع کنم ولی قطعاً نه اینجا و نه به این شکل...

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

قرار بود کندانسور رو کامل از یه شرکت کره ای بخریم ولی نشد که بشه! حالا قرار شده اقلام مربوط بهش رو بخریم و اینجا بسازیم. خیلی اوضاع خرید بر وفق مراده اینم مصیبت افزون :|

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

جدیداً توجهم به دید کردها نسبت به خودشون، ما و ایران جلب شده! اگه ازمون متنفر باشن، اگه خودشونو از ما جدا ببینن بهشون حق میدم! شاید دارم اشتباه میکنم ولی بنظرم واقعاً اذیت شدن وخیلی کار باید بشه تا اعتماد سازی بشه...

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

فکر کن پدرتو چند سال نبینی، یعنی نذارن ببینی! پدرت مریض باشه و محتاج به تو، و حتماً تو هم محتاج به اون. بعد اون این نیازشو فریاد بزنه با رها کردن خودش، با جونش! چه حالی میشی؟ سخت بودن رو تعریف کن.....

۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

اونی که چند ماه چند ماه با قوم و خویشش قهر میکنه، چه توقعی داری که با یک آشنای دور همچین معامله ای نکند؟
بالاخره بعدِ یه چیزی تو مایه های 7-6 سال کارت ملیمو پیدا کردم! نه که تو این مدت میگشتما، نه! ولی خب یه وقتایی از تصور دنبال المثنی رفتن غصه میخوردم :|
یادم نیست چند ساله بودم، احتمالاً سنی که دیگه باید به بزرگترها احترام میذاشتم ، سنی که دیگه حرفام رو نمیشد به حساب بچگی گذاشت، سنی که در مقابل کلامی که میگفتم مسول بودم، احتمالاً!
توی اون سن و سال تصمیم گرفتم طبق روال معمول همسران دایی و عمو رو زن دایی یا زن عمو خطاب کنم که با مخالفت مادر خانومی مواجه شدم! کلمات مامان یادم نیست و یادم نیست توی اون عالم بچگی چطور توضیح داد که فهمیدم زن عمو و زن دایی خطاب کردن یعنی به رسمیت شناختن بخش کوچیکی از یه آدم که دایمی هم میتونه نباشه. این آدمها قبل از اینکه زنِ عمو یا دایی باشن خودشون یه وجود مستقل داشتن و دارن. و این شد که دو گزینه پیشنهاد شد، یا خانوم بیارم بعدِ اسم یا جون! و از اونجایی که من از همون بچگی با این سوسول بازیا میونه ای نداشتم خانوم رو انتخاب کردم!
بعدها وقتی یکی از عموها از خانومش جدا شد کلی به این تدبیر هوشمندانه مامان آفرین گفتم و خوشحال بودم که دغدغه تغییر هویت ندارم.
خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم شاید همین باعث شد که به نظرم دکتر و مهندس خطاب کردن آدمها هم بی حرمتی به اونهاست و حالا درسته خیلیا از این بی حرمتی ناراحت نمیشن و یه جورایی دوست دارن اصلاً! ولی من که کاملاً کلام مادر خانومی رو پذیرفتم، در مقابل اینجور نامگذاری ها همچنان مقاومت میکنم!

۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

وقتی دختر مدیر عامل اومد تا مثلاً پیش من کار کنه دردسر شد برام، بس که کار کردنو دوست نداشت! خلاصه که چون دختر مدیر عاملم بود نمیشد به راهای معمول خلاص شد از شرش! پس به راهای متافیزیکی رو اوردیم...یعنی دعا! دعای خیر کردیم براش، گفتیم مثلاً شوهر کنه و بره خارج! خلاصه نه که دعا از ته دل بود و خیرم بود سه سوت گرفت! شوهر کرد و قرار شد بره خارج، ولی... ولی خدا که مقادیری با ما شوخی داره باز به صورت موقت هفته دیگه میفرستَتِش واسمون :|

۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

خوبه تصمیم گرفتیم فردا شب با بر و بچ بریم بام تهران، کم مونده برف بیاد! هر چند ما راضیم، ولی موندم تو کار خدا!

خدایا شکرت، فراوون :)