وقتی دختر مدیر عامل اومد تا مثلاً پیش من کار کنه دردسر شد برام، بس که کار کردنو دوست نداشت! خلاصه که چون دختر مدیر عاملم بود نمیشد به راهای معمول خلاص شد از شرش! پس به راهای متافیزیکی رو اوردیم...یعنی دعا! دعای خیر کردیم براش، گفتیم مثلاً شوهر کنه و بره خارج! خلاصه نه که دعا از ته دل بود و خیرم بود سه سوت گرفت! شوهر کرد و قرار شد بره خارج، ولی... ولی خدا که مقادیری با ما شوخی داره باز به صورت موقت هفته دیگه میفرستَتِش واسمون :|
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر