وسط همه مشکلات کاری که دیگه دارم کم میارم و کم مونده جیغ بزنم، از سر خوش شانسی، گیر یه کره ای مریضِ احمقم افتادم! آدم چه طوری میتونه به شکل دیپلماتیک، به یه زبون دیگه، لیچار باره یه غریبه با یه فرهنگ دیگه بکنه؟ پنج شنبه یه چیزکی بهش گفتم ولی نه برای اون کافی بود نه دل خودم اونطور که باید و شاید خنک شد!
مثلاً بهش بگم " آمیب، تو که به اندازه یه جلبکم عقل تو کلت نیست و عین یه مفنگیه ابله نشستی اونجا هی میرینی به هیکل کار، غلط میکنی زنگ میزنی و وینگ وینگ میکنی! سرتو باس کرد تو یه شیشه سرکه، بلکم یه نموره اون چشات وا شه ببینی داری چه فلطی میکنی!"
هر چند اینم کمشه، ولی همینم بهش میتونستم بگم باز خوب بود! با سطح عقل و هوشی که داره شک دارم همینم بگیره.
مثلاً بهش بگم " آمیب، تو که به اندازه یه جلبکم عقل تو کلت نیست و عین یه مفنگیه ابله نشستی اونجا هی میرینی به هیکل کار، غلط میکنی زنگ میزنی و وینگ وینگ میکنی! سرتو باس کرد تو یه شیشه سرکه، بلکم یه نموره اون چشات وا شه ببینی داری چه فلطی میکنی!"
هر چند اینم کمشه، ولی همینم بهش میتونستم بگم باز خوب بود! با سطح عقل و هوشی که داره شک دارم همینم بگیره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر