۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

دو تا موبایل داشت و با هر دو نفری هم که به هر موبایلش زنگ میزدن دعوا! یکی علی نامی بود که جلوی بوستان منتظرش بود، یکی دکتر بهرامی نامی که پشت تلفن مدام حرف میزد و دختر چون تو تاکسی بود نمیتونست سرش جیغ بکشه. خودش اینو هوار کشان به دکتر بهرامی گفت! به علی و دکتر بهرامی هم تاکید شد که بار اوله تو تاکسی نشسته. البته تقریباً معلوم بود، کیفش تو پهلوی من بود و وقتی میخواست از تو کیف موبایل دوم و یا کیف پولشو دربیاره تک تک انگشتاشو رو پهلوم حس میکردم! خودشم یه وری نشسته بود و یه پاشم تقریباً گذاشته بود زیرش، عین کسی که تا حالا رو صندلی نَشسته!
خیلی دلم میخواست دنبالش برم ببینم چه معامله ای با علی میکنه :)

هیچ نظری موجود نیست: