قطعاً که "همه چی آرومه و من چقدر خوشبختم!"
دیروز صبح خجسته و خوشحال مشغول کار و بارم بودم که فهمیدم چهارشنبه روز آخر نمایشگاه نیست! همون روز روزه آخر بود :(
شانس اوردم دقیقاً لحظه ای فهمیدم که راننده تو ماشین نشسته بود منتظر 3 تا از بچه ها که برن نمایشگاه. فکر کن از نمایشگاه بدت بیاد و مجبور شی خودت تنهایی گز کنی تا اونجا. 3 تا سالن فقط از شرکتای خارجی بودن که رسماً 2 تا ونصفیش چینی بودن! سر و تهشو هم اوردم و یه سی دی شرکتا رو گرفتم و به طرفه العینی برگشتم شرکت طوری که بعضیا اصلاً نفهمیدن که بیرون بودم :)
نمیدونم چرا بیشتر از اینکه کشورای دیگه اینقدر کم تو نمایشگاه شرکت کردن ناراحت باشم از وضعیت محیط نمایشگاه و سالنا ناراحت بودم. سالنای درب و داغون، آسفالت و کف سالنا داغونتر. کارگرایی که همینجوری یه گوشه سالن پهن شده بودن رو زمین که سر و وضع مناسبی هم نداشتن. آزاردهنده ترین فکر اینه که خودمون ارزشو اعتباری برای خودمون قائل نیستیم!
دیروز صبح خجسته و خوشحال مشغول کار و بارم بودم که فهمیدم چهارشنبه روز آخر نمایشگاه نیست! همون روز روزه آخر بود :(
شانس اوردم دقیقاً لحظه ای فهمیدم که راننده تو ماشین نشسته بود منتظر 3 تا از بچه ها که برن نمایشگاه. فکر کن از نمایشگاه بدت بیاد و مجبور شی خودت تنهایی گز کنی تا اونجا. 3 تا سالن فقط از شرکتای خارجی بودن که رسماً 2 تا ونصفیش چینی بودن! سر و تهشو هم اوردم و یه سی دی شرکتا رو گرفتم و به طرفه العینی برگشتم شرکت طوری که بعضیا اصلاً نفهمیدن که بیرون بودم :)
نمیدونم چرا بیشتر از اینکه کشورای دیگه اینقدر کم تو نمایشگاه شرکت کردن ناراحت باشم از وضعیت محیط نمایشگاه و سالنا ناراحت بودم. سالنای درب و داغون، آسفالت و کف سالنا داغونتر. کارگرایی که همینجوری یه گوشه سالن پهن شده بودن رو زمین که سر و وضع مناسبی هم نداشتن. آزاردهنده ترین فکر اینه که خودمون ارزشو اعتباری برای خودمون قائل نیستیم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر