۸ تیر ۱۳۸۹

بازی

امروز رفتم بوستان تا یه کیف پول برای خودم بخرم. از هیچ کیفی خوشم نیومد، جز یکی که بدک نبود! ولی ۱۶۵۰۰ بود! برای کسی که با ۳۵۰۰ تومن تونسته از یه دست فروش یه کیف پول خیلی خوب بگیره، ۱۶۵۰۰ رسمن یعنی پول زور!!! (اون کیف دوست داشتنی رو دزد زد.) خلاصه که کیف نخریدم ولی یه چیز بامزه دیدم که دیدنشم حال داد. طبقه زیر برای بچه ها وسایل بازی گذاشتن. امروز دیدم یه استخر بادی گنده گذاشتن اون وسط، یه توپای بزرگ مشمایی هم هست که بچه ها میرن توش و بعد توپا رو باد میکنن و توپای باد شده رو قل میدن تو آب. ما آدم بزرگا هم با نیشای باز و قیافه های آرزومند زل زده بودیم بهشون! برای بچه ها انگار همون رو آب وایسادنه خیلی جالب بود که عینهو مارمولک میچسبیدن کف توپ و خیلی کم تلاش میکردن برای تکون دادنش. منم رفتم برای خودم یه مکعب روبیک خریدم، اصلنشم!

۷ تیر ۱۳۸۹

اینم رو بقیه!

پسر دایی و خانومش و دختر دایی و... رفتن بیرون، تو شهر سمنان. خانوم پسر دایی صندل پاشه و جورابم نداره. یه مردی، نمیدونم خیره سرش میخواسته امر به معروف کنه، نهی از منکر کنه، بر میگرده به پسر دایی میگه زنتو به حراج گذاشتی!!! پسر دایی هم شاکی میشه اساسی. بعد اونام چند نفری میریزن سرش! میگه دست و پاشو نگه داشتن و یکی گردنشو فشار میداده! اوضاع جوری میشه که دختر دایی دو تا مشت حواله میکنه و خانوم پسر دایی سعی میکنه ناخوناشو تو گردنه مرده فرو کنه! هر چند گویا انقدر کلفت بوده که طرف آخم نگفته! خلاصه که ملتم وایمیسن به تماشا،از جمله پلیسا، عین یه فیلم! حالا رفتن دادگاه و شکایت کردن. تا چه پیش آید!
مامان میگفت: یه مدت مراعات کنین، حواستونو جمع کنین. اینا کارشون حساب کتاب نداره. فکر کنین کتابی هست که دوست دارین بخوونین ولی نمیشه. دختر دایی خنده تلخی کرد و گفت یعنی اینم بذاریم کنار همه کارایی که دوست داریم و نمیتونیم انجام بدیم!
توضیح: نمیدونم میشده از پسر دایی خواست سکوت کنه و محل نذاره. به همچین آدمی چی میشه گفت جز اینکه بالاخره حدود قیمتی که اون میشناسه همینه دیگه لابد! بخاطر جوراب ....

۱ تیر ۱۳۸۹

جام جهانی

تنها جامی که نگاه کردم جام جهانیه 1990 بود. تنها دلیلمم بازیکنای جام... اون سال، بیست سال پیش، اون موقعها، خونه عمو مونده بودم. نصفه شبی با دختر عمو و البته پسر عمو میشستیم به فوتبال نگاه کردن. پسر عمو روی مبلی نزدیک تلویزیون میشست و ما روی مبلی دور از اون،پشتش! نمیخواستیم ما رو ببینه وفتی با دیدن یه بازیکن به هم اشاره میکردیم و ریز ریز میخندیدیم و بال بال میزدیم. بیچاره پسر عمو، با دقت زل میزد به تلویزیرن و آی حرص میخورد از دست ما، آی حرص میخورد که چرا ما که از فوتبال هیچی نمیفهمیم اصرار داریم پا به پای اون بشینیم به تماشا! تا اینکه دختر عمو عشقشو پیدا کرد، روبرتو باجو. یه دل نه صد دل عاشقش شد، مثل خیلی دخترای دیگه و من... منم تا اینو دیدم سریع عشقمو انتخاب کردم، دینو باجو! به گمونم همین اسمش بود. انقدر دلم براش میسوخت که یه هم اسمی داره که همه عاشقش شدن و به اون توجه نمیکنن! فکر میکردم خیلی غصه میخوره، مثل دو تا بچه تو یه خانواده، که هی قربون صدقه یکیشون میرن و محل اون یکی نمیذارنا! برای همین تصمیم گرفتم عاشق دینو باجو بشم! چقدم سعی میکردم براش کم نذارم که جبران کرده باشم مثلن....خلاصه که مشنگی بودیم برای خودمون، خلاصه که خوش بودیم برای خودمون و خلاصه....

این مردم و اون مردم!

من موندم چجوری میشه که اینا مردمن و ما نیستیم؟ اینا میتونن سریع تجمع خودجوش داشته باشن و ما نمیتونیم؟ چجوری اینا همینجوری فحش میدن و ما نمیتونیم حتا سکوت کنیم!

فکر کن یکی جای این مینوشت دکتر! چقدر آب خنک بهش میدادن؟

توضیح پس از انتقال: سه عکس از تجمع دانشجوها، در مورد دانشگاه آزاد رو از http://isna.ir/ گذاشته بودم که حالا پیدا نکردمشون!

۳۰ خرداد ۱۳۸۹

خداحافظ

- الان برگشتیم. آقای برادر رو راهی کردیم.
- تا ده دقیقه دیگه، میشه ۲۴ ساعت که نخوابیدم!
پیوست: تنها کسی که فهمید زندگی به شدت ادامه داره، عمو جان بود که وقتی زنگ زد، به سرعت پرسید "کی صاحاب اتاق شد؟!" در همون حالت من و خانوم خواهر داشتیم تند تند وسایلِ خانوم خواهرو تو اتاق آقای برادر، اتاق سابقش البته، میچیدیم! (تمام این اتفاقات چهار ساعت بعد از رسیدنمون به خونه شروع شد! که این مدتم صرف خوابیدن شده بود.)
وسط بدو بدو برای تصاحب اتاق، به خانوم خواهر گفتم "از جلوی مامان که رد میشم، احساسِ یه کفتارو دارم که داره گوشت تن بچه کسی رو میخوره!"
- خب اینجا رو هم آقا فیله تِر زد توش. محبوریم با دم و دستگا بیایم تو!