۷ تیر ۱۳۸۹

اینم رو بقیه!

پسر دایی و خانومش و دختر دایی و... رفتن بیرون، تو شهر سمنان. خانوم پسر دایی صندل پاشه و جورابم نداره. یه مردی، نمیدونم خیره سرش میخواسته امر به معروف کنه، نهی از منکر کنه، بر میگرده به پسر دایی میگه زنتو به حراج گذاشتی!!! پسر دایی هم شاکی میشه اساسی. بعد اونام چند نفری میریزن سرش! میگه دست و پاشو نگه داشتن و یکی گردنشو فشار میداده! اوضاع جوری میشه که دختر دایی دو تا مشت حواله میکنه و خانوم پسر دایی سعی میکنه ناخوناشو تو گردنه مرده فرو کنه! هر چند گویا انقدر کلفت بوده که طرف آخم نگفته! خلاصه که ملتم وایمیسن به تماشا،از جمله پلیسا، عین یه فیلم! حالا رفتن دادگاه و شکایت کردن. تا چه پیش آید!
مامان میگفت: یه مدت مراعات کنین، حواستونو جمع کنین. اینا کارشون حساب کتاب نداره. فکر کنین کتابی هست که دوست دارین بخوونین ولی نمیشه. دختر دایی خنده تلخی کرد و گفت یعنی اینم بذاریم کنار همه کارایی که دوست داریم و نمیتونیم انجام بدیم!
توضیح: نمیدونم میشده از پسر دایی خواست سکوت کنه و محل نذاره. به همچین آدمی چی میشه گفت جز اینکه بالاخره حدود قیمتی که اون میشناسه همینه دیگه لابد! بخاطر جوراب ....

هیچ نظری موجود نیست: