۳۰ خرداد ۱۳۸۹

خداحافظ

- الان برگشتیم. آقای برادر رو راهی کردیم.
- تا ده دقیقه دیگه، میشه ۲۴ ساعت که نخوابیدم!
پیوست: تنها کسی که فهمید زندگی به شدت ادامه داره، عمو جان بود که وقتی زنگ زد، به سرعت پرسید "کی صاحاب اتاق شد؟!" در همون حالت من و خانوم خواهر داشتیم تند تند وسایلِ خانوم خواهرو تو اتاق آقای برادر، اتاق سابقش البته، میچیدیم! (تمام این اتفاقات چهار ساعت بعد از رسیدنمون به خونه شروع شد! که این مدتم صرف خوابیدن شده بود.)
وسط بدو بدو برای تصاحب اتاق، به خانوم خواهر گفتم "از جلوی مامان که رد میشم، احساسِ یه کفتارو دارم که داره گوشت تن بچه کسی رو میخوره!"
- خب اینجا رو هم آقا فیله تِر زد توش. محبوریم با دم و دستگا بیایم تو!

هیچ نظری موجود نیست: