۱۱ دی ۱۳۸۹

همه چی آرومه...

سه نفر از صبج گیر دادن که دیتاشیت دوزینگ پمپ پروژه ای را بدهم به واحد فنی! هرقدر هم که میگویم من قرار نیست دیتاشیت به واحدی بدهم، خصوصاً واحدِ تولید کننده دیتاشیت، واحد فنی، توی کله ای که باید فرو نمیرفت!
یک نفر آمده قیمت اقلامی را خواسته و وقتی میگویم "برای چی میخوای؟" میگوید "برای مقاله!" بحث نکردم و گفتم "برو بعداً بهت میدم!" حالا فردا بنا به دستور مدیر عامل یه عدد حدودی و 10% بالاتر باید بدهم! در عین اینکه باید بروند و توضیح بدهند که همچین چیزی را برای چه میخواهند (مدیر عامل با عصبانیت دستورات بالا را دادند!)
پروژه ای درخواست خرید برای یکی از اقلامی داده که قبلاً خرید کردم! به واحد تامین که مسئول انبار هم هست یادآوری شد. فرمودند "خودت خریدی، بگو کجاست؟!" دوستان در مجموع پیشنهاد دادند هم دیتاشیت بدهم، هم خرید کنم، هم خریدها را ببرم سایت و نصب کنم که دیگر مشکل پیش نیاید! کلی مدرک رو کردم که یعنی خرید شده، بروند توی انبار خودشان بگردند.
خوشبختی که بدون مجید جان تکمیل نمیشود! فکر کن در چنین وضعیت دلنشینی تلفنت زنگ بخورد و مجید جان بپرسد چک والوهایی که برای همان پروژه خریدی، اطلاعاتش را میدهی؟ همین طور که نفس عمیق میکشدم سعی کردم با آرامش جواب بدهم. دیگر خوبیت نداشت با همه بچه های واحد فنی دعوا کنم! "شما فایلایی رو که براتون میفرستم نگه نمیدارین؟ فکر میکنم چندباری بهتون دادم!" باور کنید با آرامش گفتم ولی نمیدانم چرا تند تند گفت "راستش من خبر ندارم، الان این همکارمون خواست گفتم ازتون بگیرم!"
از ونک سوار ماشین شدم که بیایم پونک. یک مرد با چه هیکلی و محاسن و انگشتر یزرگ عقیق نشسته کنارم و من تقریباً روی لبه پنجره نشستم که مردک بهم نخورد!
از پونک سوار ماشین شدم که بیایم خانه. مرد درشت و جوانی که جلو نشسته میگوید چقدر شده؟ راننده میگوید 500! کرایه 350 بوده تا صبح! کمی بحث میکند پانصد میدهد. اول سعی میکنم باز نفس عمیق بکشم. هی نفس میکشم، هی نفس میکشم، ولی خب گاهی چاره درد این نیست که مدام چیزی روی درد اضافه کنی، حتی اگر آن چیز کل اکسیژن عالم باشد (حالا که همش هوای آلوده بود!) خب پس بعد از اینکه یک مسافر را بین راه پیاده کرد و بجای 250 ازش 400 گرفت، ناگهان چنان هواری کشیدم بر سر راننده، چنان هواری کشیدم که بیا و ببین! خودم حیرت کردم. آقای هیکلی جلو حیرت کرد و برگشت زل زد بهم. راننده حیرت کرد و گفت "من مسافرم رو میشناسم، میدونم از کی چقدر باید بگیرم و..." اوضاع جوری شد که 400 که گذاشتم کف دستش تشکر کرد که هیچ، آقا هیکلی هم که گفت 500 دادم باقیش را بده گفت چشم :))))
اینه....

هیچ نظری موجود نیست: