۲۰ دی ۱۳۸۹

امروز

- صبح از خانه که در آمدم، تا برسم پونک و سوار ماشین برای ونک بشوم 1 ساعت و ربع طول کشید! حالا بماند که آخرش تاکسی نبود و سوار مینی بوس شدیم. برای همین بعد از ظهر همه اش فکر میکردم "آخ آخ چطوری برگردم خونه، الان همه جا یخ زده، باید چارچنگولی برم که سُر نخورم و...!"
شانس آوردم زمین خیس بود وگرنه دق میکردم اگر مثل میدان ونک زمین خشک خشک بود! البته از حق نگذریم یک سراشیبی بود که یخ زده بود و مجبور شدم موشی راه بروم که سر نخورم :)))
- از جلویم خانمی رد شد با یک سگ سفیدِ کوچولو، از این پشمالوها که بجای راه رفتن فکر میکنی دارند روی زمین قل میخورند. همینطور رد شدند و این سگ عین یک گلوله سفید قل میخورد که ییهو! برگشت طرف من و چنان پارسی کرد که بعد از سکته ،انگشت به دهن مانده بودم این صدا از کجای این توپ پشمالو در آمده!

هیچ نظری موجود نیست: