۱۰ بهمن ۱۳۸۹

پوشش

برایم ایمیل زده که "...خیلی باحالی من خودم شوخم از آدمهای شوخ خوشم میاد ولی حیف که خط سیاسیمون به هم نمیخوره من یک دختر محجبه هستم!" برایش نوشتم که "راستش فکر نمیکنم محجبه بودن خط سیاسی رو تعریف کنه!" جواب داده "آره بابا من هم دوست های زیادی دارم که مانتویی هستند چه ربطی داشت راست میگید!!"

حالا میگفتی با کسی دوستم که به حجاب اعتقاد ندارد یک چیزی وگرنه که چند تا جون کف دست گذاشته میشناسی مینی ژوپ بپوشد راه بیفتد توی خیابان خواهر من؟!!

کلاً این مقایسه وقضاوت آدمها بر اساس ظاهر بد دردی است که توی جامعه ما هست، چه بین آدمهای معتقد به حجاب و چه ناراضی از حجاب!

۹ بهمن ۱۳۸۹

خر...خر...خر!

- مردک با زنی نشسته تو تاکسی، بعد حرف میزند با خانوم یا دستش بهم میخورد یا پایش! آخر که پیاده شدیم و باز دستش به دستم خورد زل زدم بهش و گفتم "احمق!" جلوی خانوم! دلم خنک شد...خر :|
- آن مردی که موقع سوار شدنش رویت را ندیده و موقع پیاده شدنت همه صورت چشم میشود که خدای نکرده جزییات از دستش برود هم خر :|
- آن راننده ای که توی تاریکی، وقتی می خواهی از بلوار پهنی بگذری که ماشینها با سرعت ازش رد میشوند و تو فقط چند لحظه ای فرصت داری تا دوباره سیل ماشینها نریزند، هی چراغ میزند و سرعت کم میکند و تو مجبور میشوی دوباره صبر کنی هم خر :|


کلاً امشب، برگشتنی مردها همه ...


۶ بهمن ۱۳۸۹

انقلاب 2

در قرن هفدهم بریتانیای کبیر ثروتمندترین و فدرتمندترین کشور جهان بود. سرزمین بریتانیا از هندوستان آغاز و به رودخانه می سی سی پی در آمریکا ختم می شد. دذ قرن شانزدهم مردم زیادی از بریتانیا به آمریکا که در آن زمان به "دنیای جدید" شناخته شده بود رفتند.
آنها به دنبال جای جدیدی برای زندگی بودند و آنجا شروع به تشکیل از در سرتاسر سواحل آتلانتیک کردند. دیگر اروپاییها، از آلمان، لهستان، اسپانیا و فرانسه، بعدتر وارد آمریکا شدند. در سال 1750 بیش از دو میلیون نفر در 13 مستعمره در آمریکا زندگی میکردند.
مستعمره نشینان چه کسانی بودند و چرا به آمریکا آمده بودند؟
آنها انسانهای شجاعی بودند! سفر طاقت فرسا اولین مورد از سختیها و خطرات بیشماری بود که با آن مواجه بودند. با توجه به مسافتی حدود 5000 کیلومتر دریای بین اروپا و "دنیای جدید"، طی کردن این فاصله با کشتی، در صورت وجود باد مناسب، حدود 7 هفته زمان میبرد. آن روزها این سفر چگونه بود؟

ادامه ی: انقلاب 1

۳ بهمن ۱۳۸۹

۱ بهمن ۱۳۸۹

دبی دبی

بنویسم؟ این هم جز جفنگیات است، بنویسیم؟
یکی از همکارها برای بازرسی باید میرفت دبی. رسماً و بی تعارف مرحمت نمودند و این کام ما را سه روز تمام ایزوگام نمودند، چون می خواستند همسر محترمشان را هم همراه خود ببرند.
اول گفتند آن هفته نه، این هفته! بعد چون این هفته دبی فستیوال خرید است، کاملاً تصادفی البته، نه بلیت هواپیما گیر می آمد نه هتل.
بعد هم که خب در شرایط کنونی هر هواپیمایی سوار نمی شدند، البته که نه ایشان و نه خیلی از مسافرهای دیگر، و فقط پرواز امارات میخواستند!
بعد هم که خب هر هتلی نه!
خلاصه که بالاخره همه چیز محیا شد و ما نفس عمیق کشیدیم تا امشب...
موبایلمان زنگ خورد که "خانومم نمیاد، خودم دارم میرم. بلیتهای ایشان را کنسل کنید خودمم زودتر برمیگردم!" امر فرمودند که به آژانس زنگ بزنیم که بابت بلیت جریمه نکنندمان!
حالا باز نمیدانم حرص بخورم یا نگران خانمش باشم که نکند اتفاقی افتاده برایش! خودش میگوید مشکل پیش آمده! اما خب از آنجا که ما مار گزیده ایم سر تغییر تاریخ به خاطر فستیوال خرید، هی قضیه پول بلیت می آید جلوی چشممان و امیدواریم مشکل خانم بهانه باشد!

پینوشت: بنده خدا آخر به بلیت ماهان رضایت داده بود هرچند امارات برای یک نفر جا داشت! حالا مجبور است تنهایی، بدون خانمش، سوار هواپیمای ماهان بشود!
نتیجه گیری اخلاقی هم با خودتان :|

۲۶ دی ۱۳۸۹

خجسته تر از من!

کرایه 350 بود تا قبل از هدفمندی، آن موقع تازه بعضی با انصافها 300 میگرفتند هنوز! حالا اکثراً 400 میگیرند، با انصافها 350! امروز باز خجسته بازی در آوردم! اول 500 دادم که خودش خرد بده، گفت اگر داری خرد بده. عین بچه آدم 400 دادم. طرف آدمتر از من 100 تومان برگرداند!

۲۵ دی ۱۳۸۹

خجسته

آدم خجسته یعنی من! خرخره راننده ای که 50 تومان اضافه تر می خواهد بگیرد را میجوم! آنوقت اگر یک راننده نداند کرایه چقدر است خودم آن مبلغ بیشتر را میگویم. میترسم حق خوری باشد، کلاه برداری باشد!

برف

امروز کلی روز خوبی بود. روز برف، برف زیاد! حالا توی این برف فراوان، از در شرکت که آمدم بیرون همکاری بهم چتر داد و همکار دیگری پرسید مسیرت کجاست و من را تا پونک رساند، هر چند مسیر اصلیش نبود :))) بعد یک راننده با حال هم برای آخرین مسیر سوارم کرد که حتی نمیدانست کرایه چقدر هست. پیاده که شدم باید یک سرپایینی را می آمدم. ملت خوشحال زده بودن بیرون، ولی ماشینها... صحنه جالبی بود که چطور ماشینها پاورچین پاورچین جلو میرفتند. بعد همینطور که داشتم می آمدم پایین یک پراید از کنارم همینطور لیز خورد و چرخید و ایستاد. کلاً هیجان انگیز بود خانه آمدنمان.

۲۴ دی ۱۳۸۹

قمری و لاک پشت

فکر کن توی بابیلون زدم turtle، در ترجمه فارسی آن آمده "هر نوع لاک پشت ابى ،کبوتر قمرى،...". فکر میکنید مترجم کبوتر قمری را از کجایش در آورده؟!!!
پینوشت: امروز روز ششم بود و یکی از سخت ترین روزها از یک بُعد دیگر!
کسی نپرسد چه خبر است که نمی خواهم بگویم. این یک جور ثبتِ کاملاً خصوصی برای خودم است!
مریضم اینجا مینویسم؟ نه، ولی خانه خودم است و دلم میخواهد یک صنوقی را بگذارم یک کنجی که همه ببینند ولی ندانند توی آن چی هست. کسی حرفی دارد؟
1- روز پنجم
2- مهمان داشتیم. دوست مادر خانومی و همسرش. نشسته بودند به حرف زدن که دیدیم بحث بالا گرفته، چه بالا گرفتنی! بحث چی بود؟ میخواستند بدانند پایتخت تونس کجاست! نشسته بودند هی پایتختهای کشورهای آفریقایی را بر میشماردند تا به تونس برسند. بحث باید هدفمند باشد، الکی نباشد، باید ازش چیزی یاد بگیری!
پایتخت تونس هم شهر تونس هست.
3- خیلی خسته ام، خیلی!

۲۲ دی ۱۳۸۹

۲۰ دی ۱۳۸۹

امروز

- صبح از خانه که در آمدم، تا برسم پونک و سوار ماشین برای ونک بشوم 1 ساعت و ربع طول کشید! حالا بماند که آخرش تاکسی نبود و سوار مینی بوس شدیم. برای همین بعد از ظهر همه اش فکر میکردم "آخ آخ چطوری برگردم خونه، الان همه جا یخ زده، باید چارچنگولی برم که سُر نخورم و...!"
شانس آوردم زمین خیس بود وگرنه دق میکردم اگر مثل میدان ونک زمین خشک خشک بود! البته از حق نگذریم یک سراشیبی بود که یخ زده بود و مجبور شدم موشی راه بروم که سر نخورم :)))
- از جلویم خانمی رد شد با یک سگ سفیدِ کوچولو، از این پشمالوها که بجای راه رفتن فکر میکنی دارند روی زمین قل میخورند. همینطور رد شدند و این سگ عین یک گلوله سفید قل میخورد که ییهو! برگشت طرف من و چنان پارسی کرد که بعد از سکته ،انگشت به دهن مانده بودم این صدا از کجای این توپ پشمالو در آمده!

۱۸ دی ۱۳۸۹

انقلاب 1

فصل اول - پیش از انقلاب
21 سال پیش از شروع انقلاب آمریکا، در سال 1754، بنجامین فرانکلین تصویری از 13 مستعمره آمریکایی را در روزنامه اش، پنسیلوانیا گَزِت گذاشت.  تصویر، ماری را که به 13 تکه بریده شده بود نشان میداد و در زیر آن نوشته شده بود "اتحاد یا مرگ". فرانکلین تلاش میکرد تا به مستعمره نشینان بگوید برای بقا نیاز دارند با یکدیگر کار کنند. در آن زمان آمریکا کشور مستقلی نبود و هر مستعمره بوسیله "کشور مادر"، بریتانیای کبیر، اداره میشد. هیچ کس درباره اتحاد ضد بریتانیا فکر نمیکرد و هر مستعمره از بودن در راه خودش راضی بود.
اما در سال 1775 همه چیز تغییر کرد. مستعمره ها مثل برادرهایی که علیه "مادر"شان میجنگند در کنار هم قرار گرفتند. چرا آمریکاییها تغییر کردند؟ چرا اینچنین سریع اتفاق افتاد؟ و این داستان انقلاب آمریکاست.

پینوشت:  گفتم کتاب Revolution را که برای کلاس زبان میخوانم ترجمه کنم و اینجا بیاورم چون موضوع و اتفاقات برایم خیلی جالب بود. ولی حالا توی همین یک الف کتاب ماندم. آنجا را که مارک کردم یعنی نمیدانستم چه بنویسم! قسمتهایی که برایم مهم هست را هم مشخص خواهم کرد.

پینوشت 2: یعنی له شدم با اینهمه غلط دیکته!

۱۷ دی ۱۳۸۹

سفر

داریم برای دو تا از همکارها یک سفر خارجی ترتیب میدهیم، با همه دنگ و فنگش! خب حالا من هم دلم یک سفر خارجی خواست با همه دنگ و فنگش :|
توضیح: البته که کاری نباشد، مثل این یکی! ولی خب خرجش را بدهند با این حال :)))

۱۵ دی ۱۳۸۹

باران

اولِ اولِ اول از همه اینکه باران می آید! باران :)))))))))))))))))

دوم اینکه باران می آید :)))))))))))))))

شرمنده حرف های دیگر باشد برای بعد! فعلاً همینقدر بگویم که دارد باران می آید :)))))))))))

۱۱ دی ۱۳۸۹

همه چی آرومه...

سه نفر از صبج گیر دادن که دیتاشیت دوزینگ پمپ پروژه ای را بدهم به واحد فنی! هرقدر هم که میگویم من قرار نیست دیتاشیت به واحدی بدهم، خصوصاً واحدِ تولید کننده دیتاشیت، واحد فنی، توی کله ای که باید فرو نمیرفت!
یک نفر آمده قیمت اقلامی را خواسته و وقتی میگویم "برای چی میخوای؟" میگوید "برای مقاله!" بحث نکردم و گفتم "برو بعداً بهت میدم!" حالا فردا بنا به دستور مدیر عامل یه عدد حدودی و 10% بالاتر باید بدهم! در عین اینکه باید بروند و توضیح بدهند که همچین چیزی را برای چه میخواهند (مدیر عامل با عصبانیت دستورات بالا را دادند!)
پروژه ای درخواست خرید برای یکی از اقلامی داده که قبلاً خرید کردم! به واحد تامین که مسئول انبار هم هست یادآوری شد. فرمودند "خودت خریدی، بگو کجاست؟!" دوستان در مجموع پیشنهاد دادند هم دیتاشیت بدهم، هم خرید کنم، هم خریدها را ببرم سایت و نصب کنم که دیگر مشکل پیش نیاید! کلی مدرک رو کردم که یعنی خرید شده، بروند توی انبار خودشان بگردند.
خوشبختی که بدون مجید جان تکمیل نمیشود! فکر کن در چنین وضعیت دلنشینی تلفنت زنگ بخورد و مجید جان بپرسد چک والوهایی که برای همان پروژه خریدی، اطلاعاتش را میدهی؟ همین طور که نفس عمیق میکشدم سعی کردم با آرامش جواب بدهم. دیگر خوبیت نداشت با همه بچه های واحد فنی دعوا کنم! "شما فایلایی رو که براتون میفرستم نگه نمیدارین؟ فکر میکنم چندباری بهتون دادم!" باور کنید با آرامش گفتم ولی نمیدانم چرا تند تند گفت "راستش من خبر ندارم، الان این همکارمون خواست گفتم ازتون بگیرم!"
از ونک سوار ماشین شدم که بیایم پونک. یک مرد با چه هیکلی و محاسن و انگشتر یزرگ عقیق نشسته کنارم و من تقریباً روی لبه پنجره نشستم که مردک بهم نخورد!
از پونک سوار ماشین شدم که بیایم خانه. مرد درشت و جوانی که جلو نشسته میگوید چقدر شده؟ راننده میگوید 500! کرایه 350 بوده تا صبح! کمی بحث میکند پانصد میدهد. اول سعی میکنم باز نفس عمیق بکشم. هی نفس میکشم، هی نفس میکشم، ولی خب گاهی چاره درد این نیست که مدام چیزی روی درد اضافه کنی، حتی اگر آن چیز کل اکسیژن عالم باشد (حالا که همش هوای آلوده بود!) خب پس بعد از اینکه یک مسافر را بین راه پیاده کرد و بجای 250 ازش 400 گرفت، ناگهان چنان هواری کشیدم بر سر راننده، چنان هواری کشیدم که بیا و ببین! خودم حیرت کردم. آقای هیکلی جلو حیرت کرد و برگشت زل زد بهم. راننده حیرت کرد و گفت "من مسافرم رو میشناسم، میدونم از کی چقدر باید بگیرم و..." اوضاع جوری شد که 400 که گذاشتم کف دستش تشکر کرد که هیچ، آقا هیکلی هم که گفت 500 دادم باقیش را بده گفت چشم :))))
اینه....