یکی امروز توی ریدر زده بود: کسی رو وارد متن زندگیت نکن که تو حاشیهش باشی …
۶ اسفند ۱۳۸۹
۵ اسفند ۱۳۸۹
من، دختر
خواستم از روزمرگی هایم اینجا بنویسم. من یک دخترم! چقدر از خودم نوشتم؟ از خودِ دخترم؟ از زنانگیهام؟
دارم فکر میکنم چقدر از خیابان و تاکسی نوشتم توی این وبلاگ؟ چقدر از خودم نوشتم؟ مثلاً از پریود شدنم؟ از اصلاح صورت؟ از مو رنگ کردن؟ من یک دخترم با مسایل مربوط به یک دختر. با وجودی که به اسم خودم وبلاگ نویسی نمیکنم ولی باز بخش اعظم روزمرگی هایم را نمی نویسم! چرا؟
من الان پریودم با یک خروار خون ریزی و دل درد و چند تا جوش مزخرف روی صورتم!
دارم فکر میکنم چقدر از خیابان و تاکسی نوشتم توی این وبلاگ؟ چقدر از خودم نوشتم؟ مثلاً از پریود شدنم؟ از اصلاح صورت؟ از مو رنگ کردن؟ من یک دخترم با مسایل مربوط به یک دختر. با وجودی که به اسم خودم وبلاگ نویسی نمیکنم ولی باز بخش اعظم روزمرگی هایم را نمی نویسم! چرا؟
من الان پریودم با یک خروار خون ریزی و دل درد و چند تا جوش مزخرف روی صورتم!
۳ اسفند ۱۳۸۹
وقت شناس
من عادت دارم شبهای تعطیلی تا بوق سگ! بیدار باشم (یعنی گاهی تا 5 صبح) و به جبران آن صبح هم تا لنگ ظهر بخوابم! آنوقت امروز با کلی سر وصدا که از بیرون می آمد بیدار شدم. فکر کن ساعت 9 نشده کجا و ساعت 12 کجا... از آنجا که همسایه تقریباً غیر محترم بالا چند وقتی بود شخصاً دست به کار رنگ زدن خانه شده بود وصبح آخر هفته ای با سر و صدای آنها بیدار شده بودم اینبار هم گفتم یقین باز هم خورشان هستند! (رنگ زدن آنها به این دلیل صدا دار شده بود که چون نمیخواستند به کمر مبارک فشار بیاید همه چیز را روی زمین میکشیدند برای جابجایی!) خلاصه کلی تلاش کردم که خواب از سرم نپرد و چشمهایم را جز برای دیدن ساعت باز نکردم، سرم را زیر بالش و پتو کردم که صدا نشنوم. ولی از آنجا که غر زدن هم باعث بیخوابی میشود و من نتوانستم دست از اینکار بکشم، پرید! چشمم را غضبناک به سمت پنجره و سرمنشا صدا باز کردم که... خب دیدن سایه مردی پشت پرده، که بخاطر طبقه سوم بودن، معلق در هوا محسوب میشد، صحنه سریع قابل هضمی نبود!
توضیح: کارگر ساختمان بود برای زدن داربست :|
ساعت تقریباً یک ربع به 12 شب هم یک همسایه فهیم دیگر دارد با کسی دعوا میکند! خب با صدای خفه دعوا کردن هم کار سختی است و احتمالاً آقا توجهی به ساعت ندارند! فقط خوبی ماجرا اینجاست که توی اتاق خوابها اگر در بسته باشد صدا نمی آید...یعنی بستگی دارد. ساعت 12:07 با وجود در بسته صدا می آید :|
توضیح: کارگر ساختمان بود برای زدن داربست :|
ساعت تقریباً یک ربع به 12 شب هم یک همسایه فهیم دیگر دارد با کسی دعوا میکند! خب با صدای خفه دعوا کردن هم کار سختی است و احتمالاً آقا توجهی به ساعت ندارند! فقط خوبی ماجرا اینجاست که توی اتاق خوابها اگر در بسته باشد صدا نمی آید...یعنی بستگی دارد. ساعت 12:07 با وجود در بسته صدا می آید :|
۱ اسفند ۱۳۸۹
۳۰ بهمن ۱۳۸۹
زندگی
حرف زیاد است برای گفتن ولی وقتی بخش مهمی از حست را نمی توانی بگویی حرف زدن برایت سخت میشود! وقتی بخاطر کلمه ای که حدس هم میزنی چی هست وبلاگت غیر قابل دسترس میشود دچار یاس فلسفی میشوی و میگویی "به جهنم بذار باشه!"
شاید هم همه اینها 2 روز باشد، شاید فردا دوباره بیایی و روده درازی کنی، شاید فردا اینجا را برای پیدا کردن آن کلمات شخم بزنی ولی خب سخت است. باید تمرین کنی که به زندگی ادامه بدهی. بالاخره ایمانت به زندگی چندان قوی نیست! باید تمرین کنی که برخلاف آنچه به اجبار برایت میخواهند تو زندگی کنی.
تلاش اول: امروز
- با یکی از مدیران پروژه که آدم خیلی خوبی هست و خیلی دوستش دارم بحثم شد. فهمید ناراحتم و آدمی هست که از ناراحتی ما به شدت ناراحت میشود. ولی هیچ رقم دلم صاف نشد، با وجودی که می دانستم فردا هم شرکت نمی آید از جایم تکان نخوردم!
- یک مانتوی پانزده هزار تومانی از حراجی خریدم که خیلی بهم چسبیده :|
پینوشت: فردا ساعت 3 همه با هم چند دقیقه ای برای ادای احترام به جوانان جان باخته در سکوت در خیابان راه میرویم و به کشوری امن و زیبا فکر میکنیم.
شاید هم همه اینها 2 روز باشد، شاید فردا دوباره بیایی و روده درازی کنی، شاید فردا اینجا را برای پیدا کردن آن کلمات شخم بزنی ولی خب سخت است. باید تمرین کنی که به زندگی ادامه بدهی. بالاخره ایمانت به زندگی چندان قوی نیست! باید تمرین کنی که برخلاف آنچه به اجبار برایت میخواهند تو زندگی کنی.
تلاش اول: امروز
- با یکی از مدیران پروژه که آدم خیلی خوبی هست و خیلی دوستش دارم بحثم شد. فهمید ناراحتم و آدمی هست که از ناراحتی ما به شدت ناراحت میشود. ولی هیچ رقم دلم صاف نشد، با وجودی که می دانستم فردا هم شرکت نمی آید از جایم تکان نخوردم!
- یک مانتوی پانزده هزار تومانی از حراجی خریدم که خیلی بهم چسبیده :|
پینوشت: فردا ساعت 3 همه با هم چند دقیقه ای برای ادای احترام به جوانان جان باخته در سکوت در خیابان راه میرویم و به کشوری امن و زیبا فکر میکنیم.
۲۴ بهمن ۱۳۸۹
خواب
یک خیابان را توی خوابهایم گاهی میبینم. یک خیابان که تا اینجا وجود خارجی ندارد! سر خیابان را ندیدم، فرق میکند توی خوابهای مختلف. گاهی مثل پاسداران است، گاهی مثل ولیعصر و گاهی قدیمی و باریک! آنچه که میبینم آخر خیابان است ولی ته آن را هم یادم نیست، میدان، چهارراه ویا... نمیدانم! از پایین که میروم سمت راست مغازه مانتو فروشی هست و یک لوازم التحریر فروشی بزرگ که توی ویترینش پر است از لوازم خوشنویسی مثل قلم و دوات و... بازاری هست مثل بازار تجریش! یک پاساژ چند طبقه هم هست با مواد غذایی، پوشاک و... و یک نیم طیقه لوازم التحریر! سمت چپ خیابان چند تا مغازه کیف و کفش فروشی هست که عموماً کارهای خوب و قشنگی دارند. یک سوپر مارکت و یک نانوایی! دیشب خواب ددیم رفتم توی یکی از مغازه های کیف فروشی. یکی از کیفها را پسندیدم. بازش کردم که دیدم یک کیف پول هم توی آن هست، یک کیف پول چرمی زرشکی! داشتم به صاحب مغازه جریان را میگفتم و توی کیف را نگاه میکردم که...باورم نمیشد! هر چه که توی کیف دزدیده شدم بود راست آمده بود توی این کیف پول! همان که توی مترو زده بودند! فکر کن بعد از یکسال و اندی محتویات آن کیف سر از خوابم درآوردند!
۲۲ بهمن ۱۳۸۹
نه که اقتدار داریم، نه که تکیم، نه که... زنده ها که هیچ، اسیرها که نگو، وبلاگها که جای خود دارند، مُرده ها و جنازه ها هم غلط میکنند هوس تکان خوردن به سرشان بزند! من میگویم تو جنازه ای، مُردی بگو چَشم! گفتی چشم؟ آفرین! حالا دیگر تکان نخور، جنازه که تکان نمیخورد! جنازه که پای اینترنت نمیرود! جنازه که ... اصلاً درست است که من مقتدرم، من تکم، ولی خب جنازه راه بیفتد توی خانه مور مورم میشود!
۲۱ بهمن ۱۳۸۹
از وقتی خبر رسیده مبارک برکنار شده و قرار است سخنرانی کند، مادر خانومی تلویزیون را قبظه کردند! مدام از این شبکه به آن شبکه! اول میگفت "خب مجبور بودی؟ خودت میرفتی دیگه!" حالا که طول کشیده میگوید "اَه پاشو بیا دیگه، مسخره کرده خودشو!" حالا ما هم التماس میکنیم به مبارک "جان من بیا میخوام یه فیلمی چیزی ببینم! سرم داره گیج میره بس که یه تصویر از این میدون التحریر دیدم!"
۲۰ بهمن ۱۳۸۹
سرما
دیروز از بعد از ظهر زانوهای بیچاره ام شروع کردند به درد گرفتن! مدام هم درد بیشتر میشد! سعی کردم توجه نکنم چون فکر میکردم از مشکلات عادت ماهیانه است که سراغم آمده است! گذشت و گذشت تا سوار ماشین شدم و دیگر واقعاً تحمل درد سخت شد! دست کشیدم به زانوهایم و دیدم بله... زانوهای من به سرما به شدت حساسیت دارند!توی سرما چنان دردی میگیرند که اگر خواب باشم از خواب بیدار میشوم . اینبار هم گویا زانوهای بیچاره یخ کرده بودند و من نفهمیده بودم! وقتی دست کشیدم یخ یخ بودند و هرچه دستم را روی پایم گذاشتم هیچ اتفاقی نیفتاد!
دلم سوخت برای زانوهایم که بی توجه بودم به آنها...
امروز برگشتنی چنان یخ کردم که وقتی رسیدم خانه و با همه لباس بیرون هم که نشستم باز داشتم میلرزیدم!
دلم سوخت برای زانوهایم که بی توجه بودم به آنها...
امروز برگشتنی چنان یخ کردم که وقتی رسیدم خانه و با همه لباس بیرون هم که نشستم باز داشتم میلرزیدم!
۱۸ بهمن ۱۳۸۹
معلم
دبیرستانی بودم که با اسم آقای فریپور آشنا شدم، معلم فیزیک مدارس علامه حلی و فرزانگان تهران. یعنی 16-15 سال پیش! آشنایی آن دوران هم بر میگشت به فیلمهای تدریسش توی آمفی تاتر مدرسه که دیدم! گذشت و گذشت تا دو جایی کار کردم که آقای فریپور دوست هر دو مدیر عامل بود، همه محل کار اول و هم اینجا! اینجا بیشتر دیدمش با وسایل آموزشی جدیدی که میسازد و همینطور وسیله ای کاربردی برای شرکت ما.
امروز صبح با کلی کار مزخرف باید سر و کله میزدم از جمله خریدی که با تاخیر زیادی مواجه شده و کارفرما پایش را روی گلوی ما گذاشته تا پولی که دست پیمانکاری نرسیده و درخواست خریدهایی که منتظر پایان تعطیلات کره و چین بودند و خریدهایی که منتظر تصمیم گیری مدیر عامل محترم بودند و ایشان هم عین ماهی از دست آدم سُر میخوردند!
وسط همه این مشغولیتها آقای مدیر عامل صدایم کردند. آماده بودم که با کاغذها و لب تاپ بروم تا تکلیف بخشی از کارها روشن بشود حداقل، که فرمودند "آقای فریپور یه برنامه تو دانشکده مکانیک دانشگاه خواجه نصیر داره. من حوصله ندارم برم! شما جای من برین."
"وااااااااااااااااااای، نه! امروز نه! حوصله ندارم! وقت ندارم!" اینها را من گفتم، توی دلم، به همکارها، نه به مدیر عامل! نشستم گفتم "خب گفت دیگه حالا، نمیرم." ولی من را که دوباره دید گفت "نرفتی خانوم؟"
- نه، کار دارم!
- نه، برو!
- آخه شال سرمه! دانشگاه رام نمیدن. (شال زرشکیمو نشونش دادم)
- بگو سبز که سرم نیست، قرمزه!
راه نداشت، چانه زدن، راه نداشت. با لب و لوچه آویزان و دست از پا آویزانتر راه افتادم. لعنت! کی حالا حوصله نمایشگاه وسایل کمک آموزشی دارد؟ اینقدر آویزان بودم و حس اسیری که به زور جایی میبرند داشتم که خودم خنده ام گرفته بود. مجبور بودم دستمال کاغذی جلوی دهنم بگیرم چون نمیتوانستم نیشم را توی خیابان ببندم!
رسیدم جلوی در دانشگاه، به نگهبان گفتم "آقای فریپور اینجا برنامه دارن؟!"
- چه برنامه ای؟
- نمیدونم! کارشون ساخت وسایل کمک آموزشی برای فیزیکه!
- دانشجوه؟
- نه
- استاده؟
- نه اصلاً کارش اینجا نیست!
- واقعیت من نمیدونم. اگه ماله دانشگاه نیست زنگ بزن بهش بگو بیاد جلوی در دنبالت!
باز خنده ام گرفت! فکر کن زنگ بزنم "آقا کارتو ول کن بیا دنبالم!" مگر خودش دعوتم کرده که حالا پیشوازمم بیاید؟ خوشحال و شاد زنگ زدم به مدیر عامل که "نگهبان نمیشناسه، میگه همچین کسی برنامه نداره! اگه هست بگو بیاد دنبالت"
- (تو دلش گفت واااااا) اون بیاد دنبالت؟ بگو تو آمفی تاتر برنامه داره! اگه گفت نیست بیا، نمیتونه پاشه بیاد دنبالت که!
خوشحال گفتم و همین که راهم را کج کردم که برگردم گفت "توی آمفی تاتر برنامه برای بچه مدرسه ایا هست! برو ببین همونه؟" نه کارتی، نه اسمی هیچی هم نخواست!
از در آمفی تاتر که رفتم تو، یک عالم بچه علامه حلی آنجا نشسته بودند، البته نَشسته بودند، ایستاده بودند، جیغ میکشیدند، میخندیدند و بلند بلند حرف میزدند، روی سر وکول همدیگر و آمفی تاتر بودند کلاً! آن پایین، روی سن، پشت یک میز بزرگ آقای فریپور پشت یک مه غلیظ لیزر میتاباند به یک آینه! با خودم گفتم زمان ما که نیست، کف میکردیم وقتی میگفتند لیزر! نسل جدید با این خط قرمز مگر نفسش بند میاید؟ آزمایش بعدی شد دو آینه موازی که نور لیزر وسطش زیگزاگ میرفت! بچه ها شروع کردند "اَه...وااااای"، هرهر و کرکر، بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند "آقا بلوزتون چه رنگیه؟" آقای فریپور با جدیت نگاه کرد به لباسش "طوسی و قهوه ای!" شوخی میکرد، میخندید، هر صدایی که میشنید جواب میداد. بچه ها خوششان آمد، یواش یواش آزمایشها جالبتر شد و بچه ها کنجکاوتر.
بیخیال همه بدبختیهای شرکت! حالی کردم از این خوشی وشادیِ دیدن آزمایشها، شوخی های صبورانه آقای فریپور و شیطنتهای پسرها...تمام مدت توی صندلیم بند نبودم، با آقای فریپور، با آن بچه های شر و شیطان و شیرین. انگار وسط روزمرگیها ناگهان پرتت کرده باشند وسط خوشیهای مدرسه، وسط آن فیلمهای هیجان انگیز آزمایشات آقای فریپور! یکجور هدیه بود انگار!
کار رسید به تولید صدا با لیزر، تابندن لیزر به یک فتوسل و وصل کردن آن به یک اسپیکر کامپیوتر! آقای فریپور دستش را بین نور تکان داد و صدا تولید شد. چند بار که رد کرد بچه ها داد زدند "آقا بندری بزن!" فریپور خندید "از این هنرا ندارم، هیکلمم اجازه همچین حرکاتی نمیده!" خودش گفت که "کله اش یه آینه محدب است"، خودش گفت "شونه ای که برای آزمایش اورده مال زمان جوونیاشه" و...
آخرش که شروع کرد با 8 لیزر تابانده مثلاً آهنگ زد بچه ها خوندند "فریپور بتهون، فریپور بتهون!"
از آقای مدیر عامل بخاطر زورکی فرستادنش تشکر کردم. کاش آقای فریپور بیمار نبود و این لحظات را میتوانست بیشتر وبرای بچه های بیشتری فراهم کند. کاش همیشه انرژی داشت، نه فقط برای این روزها، که بخاطر خاطرات سالهای دورش برایش انرژی بخش بود نه چیزی که الان هست و بقول خودش " برای ما که اوایل انقلاب بچه مدرسه ای بودیم این روزا انگار ما مرده ها رو زنده میکنه"!
فکر میکنم چه خبر شده که یک مرد به بچه های توی این سن و سال باید دلیل دوست داشتن این روزها را توضیح بده!
خیییییییییییییییییییییلی خوب بود :)
امروز صبح با کلی کار مزخرف باید سر و کله میزدم از جمله خریدی که با تاخیر زیادی مواجه شده و کارفرما پایش را روی گلوی ما گذاشته تا پولی که دست پیمانکاری نرسیده و درخواست خریدهایی که منتظر پایان تعطیلات کره و چین بودند و خریدهایی که منتظر تصمیم گیری مدیر عامل محترم بودند و ایشان هم عین ماهی از دست آدم سُر میخوردند!
وسط همه این مشغولیتها آقای مدیر عامل صدایم کردند. آماده بودم که با کاغذها و لب تاپ بروم تا تکلیف بخشی از کارها روشن بشود حداقل، که فرمودند "آقای فریپور یه برنامه تو دانشکده مکانیک دانشگاه خواجه نصیر داره. من حوصله ندارم برم! شما جای من برین."
"وااااااااااااااااااای، نه! امروز نه! حوصله ندارم! وقت ندارم!" اینها را من گفتم، توی دلم، به همکارها، نه به مدیر عامل! نشستم گفتم "خب گفت دیگه حالا، نمیرم." ولی من را که دوباره دید گفت "نرفتی خانوم؟"
- نه، کار دارم!
- نه، برو!
- آخه شال سرمه! دانشگاه رام نمیدن. (شال زرشکیمو نشونش دادم)
- بگو سبز که سرم نیست، قرمزه!
راه نداشت، چانه زدن، راه نداشت. با لب و لوچه آویزان و دست از پا آویزانتر راه افتادم. لعنت! کی حالا حوصله نمایشگاه وسایل کمک آموزشی دارد؟ اینقدر آویزان بودم و حس اسیری که به زور جایی میبرند داشتم که خودم خنده ام گرفته بود. مجبور بودم دستمال کاغذی جلوی دهنم بگیرم چون نمیتوانستم نیشم را توی خیابان ببندم!
رسیدم جلوی در دانشگاه، به نگهبان گفتم "آقای فریپور اینجا برنامه دارن؟!"
- چه برنامه ای؟
- نمیدونم! کارشون ساخت وسایل کمک آموزشی برای فیزیکه!
- دانشجوه؟
- نه
- استاده؟
- نه اصلاً کارش اینجا نیست!
- واقعیت من نمیدونم. اگه ماله دانشگاه نیست زنگ بزن بهش بگو بیاد جلوی در دنبالت!
باز خنده ام گرفت! فکر کن زنگ بزنم "آقا کارتو ول کن بیا دنبالم!" مگر خودش دعوتم کرده که حالا پیشوازمم بیاید؟ خوشحال و شاد زنگ زدم به مدیر عامل که "نگهبان نمیشناسه، میگه همچین کسی برنامه نداره! اگه هست بگو بیاد دنبالت"
- (تو دلش گفت واااااا) اون بیاد دنبالت؟ بگو تو آمفی تاتر برنامه داره! اگه گفت نیست بیا، نمیتونه پاشه بیاد دنبالت که!
خوشحال گفتم و همین که راهم را کج کردم که برگردم گفت "توی آمفی تاتر برنامه برای بچه مدرسه ایا هست! برو ببین همونه؟" نه کارتی، نه اسمی هیچی هم نخواست!
از در آمفی تاتر که رفتم تو، یک عالم بچه علامه حلی آنجا نشسته بودند، البته نَشسته بودند، ایستاده بودند، جیغ میکشیدند، میخندیدند و بلند بلند حرف میزدند، روی سر وکول همدیگر و آمفی تاتر بودند کلاً! آن پایین، روی سن، پشت یک میز بزرگ آقای فریپور پشت یک مه غلیظ لیزر میتاباند به یک آینه! با خودم گفتم زمان ما که نیست، کف میکردیم وقتی میگفتند لیزر! نسل جدید با این خط قرمز مگر نفسش بند میاید؟ آزمایش بعدی شد دو آینه موازی که نور لیزر وسطش زیگزاگ میرفت! بچه ها شروع کردند "اَه...وااااای"، هرهر و کرکر، بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند "آقا بلوزتون چه رنگیه؟" آقای فریپور با جدیت نگاه کرد به لباسش "طوسی و قهوه ای!" شوخی میکرد، میخندید، هر صدایی که میشنید جواب میداد. بچه ها خوششان آمد، یواش یواش آزمایشها جالبتر شد و بچه ها کنجکاوتر.
بیخیال همه بدبختیهای شرکت! حالی کردم از این خوشی وشادیِ دیدن آزمایشها، شوخی های صبورانه آقای فریپور و شیطنتهای پسرها...تمام مدت توی صندلیم بند نبودم، با آقای فریپور، با آن بچه های شر و شیطان و شیرین. انگار وسط روزمرگیها ناگهان پرتت کرده باشند وسط خوشیهای مدرسه، وسط آن فیلمهای هیجان انگیز آزمایشات آقای فریپور! یکجور هدیه بود انگار!
کار رسید به تولید صدا با لیزر، تابندن لیزر به یک فتوسل و وصل کردن آن به یک اسپیکر کامپیوتر! آقای فریپور دستش را بین نور تکان داد و صدا تولید شد. چند بار که رد کرد بچه ها داد زدند "آقا بندری بزن!" فریپور خندید "از این هنرا ندارم، هیکلمم اجازه همچین حرکاتی نمیده!" خودش گفت که "کله اش یه آینه محدب است"، خودش گفت "شونه ای که برای آزمایش اورده مال زمان جوونیاشه" و...
آخرش که شروع کرد با 8 لیزر تابانده مثلاً آهنگ زد بچه ها خوندند "فریپور بتهون، فریپور بتهون!"
از آقای مدیر عامل بخاطر زورکی فرستادنش تشکر کردم. کاش آقای فریپور بیمار نبود و این لحظات را میتوانست بیشتر وبرای بچه های بیشتری فراهم کند. کاش همیشه انرژی داشت، نه فقط برای این روزها، که بخاطر خاطرات سالهای دورش برایش انرژی بخش بود نه چیزی که الان هست و بقول خودش " برای ما که اوایل انقلاب بچه مدرسه ای بودیم این روزا انگار ما مرده ها رو زنده میکنه"!
فکر میکنم چه خبر شده که یک مرد به بچه های توی این سن و سال باید دلیل دوست داشتن این روزها را توضیح بده!
خیییییییییییییییییییییلی خوب بود :)
۱۷ بهمن ۱۳۸۹
ورزش
یک دستگاه الپتیکال خریدم. سفارش دادم، یک هفته طول کشید تا بفرستند! بعد چند روزی پیگیر ورزش کردم تا اینکه آقای پدر فرمودند "اگه ورزش سنگین میکنی که عرقتو در میاره، یه روز درمیونش کن." از آنجا که من مرید آقای پدر درخصوص ورزش و تمرینهای ورزشی هستم قبول کردم...به سختی! هی به خودم فشار آوردم و پیچ و تاب خوردم و آخر سر پرسیدم "حالا یعنی میشه روزای دیگه هم همینجوری بازی بازی برم روش اونقدی که عرق نکنم؟!" آقای پدر نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداختند و فرمودند "نه! که چی بشه؟" دیگر رویم نشد بگویم الان کودک درونم دارد از دست و پایم میزند بیرون! عین بچه ها ذوق مرگم الان برای وسیله جدید! از در میروم تو میپرم رویش، از در میخواهم بیایم بیرون باز باید یک چند کالری رویش بسوزانم! نگفتم! کودک درونم را هم بگویی نگویی مهار کردم :)
دلایل آقای پدر:
1- اگر هر روز ورزش سنگین داشته باشی، بدنت عادت میکند. بعد اگر جایی بروی که چند روزی نتوانی ورزش کنی بدنت مریض میشود! تازه دوباره هم که میخواهی شروع کنی کم میاورد.
2- باید حواست باشد که با ورزش سنگین ماهیچه ها هم آب میشوند مگر اینکه مراقب تغذیه ات باشی و برنامه برایش داشته باشی! (که خب من ندارم)
دلایل آقای پدر:
1- اگر هر روز ورزش سنگین داشته باشی، بدنت عادت میکند. بعد اگر جایی بروی که چند روزی نتوانی ورزش کنی بدنت مریض میشود! تازه دوباره هم که میخواهی شروع کنی کم میاورد.
2- باید حواست باشد که با ورزش سنگین ماهیچه ها هم آب میشوند مگر اینکه مراقب تغذیه ات باشی و برنامه برایش داشته باشی! (که خب من ندارم)
۱۶ بهمن ۱۳۸۹
۱۵ بهمن ۱۳۸۹
زن
نمی دانم نوشتم یا نه، پس مینویسم!
شرکت قبلی نگهبانی داشتیم که با خانم و سه پسرش طبقه پنجم، دو اتاق روی پشت بام، زندگی میکردند. آنهایی که تازه این زن و شوهر را میدیدند فکر میکردند مادر و پسر هستند، بس که زن تکیده بود! بعدتر فهمیدیم که زن واقعاً بزرگتر از مرد است. همسر برادر فوت شده بوده، با چند فرزند، که خانواده مرد را مجبور به ازدواج با زن میکند و بعد مدتی شهر و دیار را ترک میکنند و به تهران می آیند. فاصله زیادی بین شان وجود داشت! زنی مسن تر، که اصلاً بلد نبود فارسی صحبت کند و ما تنها در حال اشک ریختن و دعوا کردن میدیدیمش و مردی جوانتر که سعی میکرد خودش را بالا بکشد، خوب کار میکرد، اهل کتاب خواندن و فیلم دیدن بود و همه میدانستیم که زنی چشم آبی را هم صیغه کرده! همه میدانستیم حتی زن خودش! زن تقریباً وجود نداشت حتی وقتی دعوا میکرد و گریه میکرد مرد صحبتی نمیکرد، حتی یک نگاه، حتی یک کلمه، یک فحش! هیچ! سکوت!
ساختمان قدیمی بود و خیلی مواقع آسانسور خراب میشد. زن که با آن حال و روز باید هربار برای خرید و اصلاً بودن این همه پله را پایین و بالا میکرد یکبار زمین خورده بود و پایش شکسته بود. فکر کنم یک روز بعد دوا و درمان شد چون مرد نمیخواست پول خرجش کند! کلاً برای چیزی که وجود ندارد پولی نباید پرداخت...
نمیدانم شرایط از اول چطور بوده. زن چقدر مسن تر بوده. تفاوت ظاهریشان چقدر بوده. مرد چقدر مخالف این وصلت بوده و چه اجباری راضی به این ازدواجش کرده. زن از اول ندیده گرفته شده. زن از اول فقط گریه و زاری و دعوا بلد بوده. مرد از اول زن را ندید گرفته و...
قضاوت نمیشد کرد ولی من چشم دیدن مرد را نداشتم! الان هم یادم افتاد چون داشت فیلم کافه ترانزیت را نشان میداد. همین...
شرکت قبلی نگهبانی داشتیم که با خانم و سه پسرش طبقه پنجم، دو اتاق روی پشت بام، زندگی میکردند. آنهایی که تازه این زن و شوهر را میدیدند فکر میکردند مادر و پسر هستند، بس که زن تکیده بود! بعدتر فهمیدیم که زن واقعاً بزرگتر از مرد است. همسر برادر فوت شده بوده، با چند فرزند، که خانواده مرد را مجبور به ازدواج با زن میکند و بعد مدتی شهر و دیار را ترک میکنند و به تهران می آیند. فاصله زیادی بین شان وجود داشت! زنی مسن تر، که اصلاً بلد نبود فارسی صحبت کند و ما تنها در حال اشک ریختن و دعوا کردن میدیدیمش و مردی جوانتر که سعی میکرد خودش را بالا بکشد، خوب کار میکرد، اهل کتاب خواندن و فیلم دیدن بود و همه میدانستیم که زنی چشم آبی را هم صیغه کرده! همه میدانستیم حتی زن خودش! زن تقریباً وجود نداشت حتی وقتی دعوا میکرد و گریه میکرد مرد صحبتی نمیکرد، حتی یک نگاه، حتی یک کلمه، یک فحش! هیچ! سکوت!
ساختمان قدیمی بود و خیلی مواقع آسانسور خراب میشد. زن که با آن حال و روز باید هربار برای خرید و اصلاً بودن این همه پله را پایین و بالا میکرد یکبار زمین خورده بود و پایش شکسته بود. فکر کنم یک روز بعد دوا و درمان شد چون مرد نمیخواست پول خرجش کند! کلاً برای چیزی که وجود ندارد پولی نباید پرداخت...
نمیدانم شرایط از اول چطور بوده. زن چقدر مسن تر بوده. تفاوت ظاهریشان چقدر بوده. مرد چقدر مخالف این وصلت بوده و چه اجباری راضی به این ازدواجش کرده. زن از اول ندیده گرفته شده. زن از اول فقط گریه و زاری و دعوا بلد بوده. مرد از اول زن را ندید گرفته و...
قضاوت نمیشد کرد ولی من چشم دیدن مرد را نداشتم! الان هم یادم افتاد چون داشت فیلم کافه ترانزیت را نشان میداد. همین...
۱۴ بهمن ۱۳۸۹
هیییس، همه چی آرومه
چرا گروهی از آقایان وقتی ناراحتت میکنند سریع خودشان جوش می آورند و مجبوری برای آرام کردن اوضاع خودت را خوش و خرم نشان بدهی؟ انگار نه انگار که تویی که ناراحتی؟ این یک سیاست است یا ناتوانایی؟!!!
الان آقای پدر در چنین شرایطی است!
الان آقای پدر در چنین شرایطی است!
انقلاب
دلشوره های آشنای پارسال باز آمده سراغم! نگرانی، دلشوره، نا امیدی، امید، نفرت و... عین پارسال! با این تفاوت که اتفاقات کمی دورتر است، تفاوتی که اصلاً مهم نیست انگار. مهم اتفاقی است که می افتد، مهم آرزوهاست، مهم هدف است، چه اینجا چه جای دیگر. پیروز بشوند حسودی هم میکنم ولی چه ذوقی بکنیم و چه جشنی برپا بشود توی دلهامان. هرچند فکر نکنم هیچ وقت بگویم خدا را شکر همه چیز درست شد و تمام! سیب هزار چرخ میخورد تا بیاید پایین، انقلاب هم همینطور...
پینوشت: امشب، امشب از آن شبهای هولناک است! امیدوارم اتفاقی، اتفاق خونینی نیفتد.
پینوشت: امشب، امشب از آن شبهای هولناک است! امیدوارم اتفاقی، اتفاق خونینی نیفتد.
۱۳ بهمن ۱۳۸۹
دوستی هر از چند گاهی تماس میگیرد و میگوید "کم پیدایی! شوهر کردی؟" هرچه خودم را به در و دیوار کوبیدم که "نگو کم پیدا! تواین مدت خودت کدوم گوری بودی؟!"به خرجش نرفت که نرفت! اینبار که طبق روال معمول ایمیل زد که "کم پیدایی! شوهر کردی؟" زدم " آره، سرمم خیلی شلوغه!" بلکم دست از سر مبارک بر دارد! حالا برداشته نوشته "چی شده؟ اتفاق بدی افتاده؟"
یک حلقه ای، شوهری، اسمی، چیزی ندارید فرو کنم تو چشمش؟!!!
یک حلقه ای، شوهری، اسمی، چیزی ندارید فرو کنم تو چشمش؟!!!
اشتراک در:
نظرات (Atom)