دبیرستانی بودم که با اسم آقای فریپور آشنا شدم، معلم فیزیک مدارس علامه حلی و فرزانگان تهران. یعنی 16-15 سال پیش! آشنایی آن دوران هم بر میگشت به فیلمهای تدریسش توی آمفی تاتر مدرسه که دیدم! گذشت و گذشت تا دو جایی کار کردم که آقای فریپور دوست هر دو مدیر عامل بود، همه محل کار اول و هم اینجا! اینجا بیشتر دیدمش با وسایل آموزشی جدیدی که میسازد و همینطور وسیله ای کاربردی برای شرکت ما.
امروز صبح با کلی کار مزخرف باید سر و کله میزدم از جمله خریدی که با تاخیر زیادی مواجه شده و کارفرما پایش را روی گلوی ما گذاشته تا پولی که دست پیمانکاری نرسیده و درخواست خریدهایی که منتظر پایان تعطیلات کره و چین بودند و خریدهایی که منتظر تصمیم گیری مدیر عامل محترم بودند و ایشان هم عین ماهی از دست آدم سُر میخوردند!
وسط همه این مشغولیتها آقای مدیر عامل صدایم کردند. آماده بودم که با کاغذها و لب تاپ بروم تا تکلیف بخشی از کارها روشن بشود حداقل، که فرمودند "آقای فریپور یه برنامه تو دانشکده مکانیک دانشگاه خواجه نصیر داره. من حوصله ندارم برم! شما جای من برین."
"وااااااااااااااااااای، نه! امروز نه! حوصله ندارم! وقت ندارم!" اینها را من گفتم، توی دلم، به همکارها، نه به مدیر عامل! نشستم گفتم "خب گفت دیگه حالا، نمیرم." ولی من را که دوباره دید گفت "نرفتی خانوم؟"
- نه، کار دارم!
- نه، برو!
- آخه شال سرمه! دانشگاه رام نمیدن. (شال زرشکیمو نشونش دادم)
- بگو سبز که سرم نیست، قرمزه!
راه نداشت، چانه زدن، راه نداشت. با لب و لوچه آویزان و دست از پا آویزانتر راه افتادم. لعنت! کی حالا حوصله نمایشگاه وسایل کمک آموزشی دارد؟ اینقدر آویزان بودم و حس اسیری که به زور جایی میبرند داشتم که خودم خنده ام گرفته بود. مجبور بودم دستمال کاغذی جلوی دهنم بگیرم چون نمیتوانستم نیشم را توی خیابان ببندم!
رسیدم جلوی در دانشگاه، به نگهبان گفتم "آقای فریپور اینجا برنامه دارن؟!"
- چه برنامه ای؟
- نمیدونم! کارشون ساخت وسایل کمک آموزشی برای فیزیکه!
- دانشجوه؟
- نه
- استاده؟
- نه اصلاً کارش اینجا نیست!
- واقعیت من نمیدونم. اگه ماله دانشگاه نیست زنگ بزن بهش بگو بیاد جلوی در دنبالت!
باز خنده ام گرفت! فکر کن زنگ بزنم "آقا کارتو ول کن بیا دنبالم!" مگر خودش دعوتم کرده که حالا پیشوازمم بیاید؟ خوشحال و شاد زنگ زدم به مدیر عامل که "نگهبان نمیشناسه، میگه همچین کسی برنامه نداره! اگه هست بگو بیاد دنبالت"
- (تو دلش گفت واااااا) اون بیاد دنبالت؟ بگو تو آمفی تاتر برنامه داره! اگه گفت نیست بیا، نمیتونه پاشه بیاد دنبالت که!
خوشحال گفتم و همین که راهم را کج کردم که برگردم گفت "توی آمفی تاتر برنامه برای بچه مدرسه ایا هست! برو ببین همونه؟" نه کارتی، نه اسمی هیچی هم نخواست!
از در آمفی تاتر که رفتم تو، یک عالم بچه علامه حلی آنجا نشسته بودند، البته نَشسته بودند، ایستاده بودند، جیغ میکشیدند، میخندیدند و بلند بلند حرف میزدند، روی سر وکول همدیگر و آمفی تاتر بودند کلاً! آن پایین، روی سن، پشت یک میز بزرگ آقای فریپور پشت یک مه غلیظ لیزر میتاباند به یک آینه! با خودم گفتم زمان ما که نیست، کف میکردیم وقتی میگفتند لیزر! نسل جدید با این خط قرمز مگر نفسش بند میاید؟ آزمایش بعدی شد دو آینه موازی که نور لیزر وسطش زیگزاگ میرفت! بچه ها شروع کردند "اَه...وااااای"، هرهر و کرکر، بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند "آقا بلوزتون چه رنگیه؟" آقای فریپور با جدیت نگاه کرد به لباسش "طوسی و قهوه ای!" شوخی میکرد، میخندید، هر صدایی که میشنید جواب میداد. بچه ها خوششان آمد، یواش یواش آزمایشها جالبتر شد و بچه ها کنجکاوتر.
بیخیال همه بدبختیهای شرکت! حالی کردم از این خوشی وشادیِ دیدن آزمایشها، شوخی های صبورانه آقای فریپور و شیطنتهای پسرها...تمام مدت توی صندلیم بند نبودم، با آقای فریپور، با آن بچه های شر و شیطان و شیرین. انگار وسط روزمرگیها ناگهان پرتت کرده باشند وسط خوشیهای مدرسه، وسط آن فیلمهای هیجان انگیز آزمایشات آقای فریپور! یکجور هدیه بود انگار!
کار رسید به تولید صدا با لیزر، تابندن لیزر به یک فتوسل و وصل کردن آن به یک اسپیکر کامپیوتر! آقای فریپور دستش را بین نور تکان داد و صدا تولید شد. چند بار که رد کرد بچه ها داد زدند "آقا بندری بزن!" فریپور خندید "از این هنرا ندارم، هیکلمم اجازه همچین حرکاتی نمیده!" خودش گفت که "کله اش یه آینه محدب است"، خودش گفت "شونه ای که برای آزمایش اورده مال زمان جوونیاشه" و...
آخرش که شروع کرد با 8 لیزر تابانده مثلاً آهنگ زد بچه ها خوندند "فریپور بتهون، فریپور بتهون!"
از آقای مدیر عامل بخاطر زورکی فرستادنش تشکر کردم. کاش آقای فریپور بیمار نبود و این لحظات را میتوانست بیشتر وبرای بچه های بیشتری فراهم کند. کاش همیشه انرژی داشت، نه فقط برای این روزها، که بخاطر خاطرات سالهای دورش برایش انرژی بخش بود نه چیزی که الان هست و بقول خودش " برای ما که اوایل انقلاب بچه مدرسه ای بودیم این روزا انگار ما مرده ها رو زنده میکنه"!
فکر میکنم چه خبر شده که یک مرد به بچه های توی این سن و سال باید دلیل دوست داشتن این روزها را توضیح بده!
خیییییییییییییییییییییلی خوب بود :)
امروز صبح با کلی کار مزخرف باید سر و کله میزدم از جمله خریدی که با تاخیر زیادی مواجه شده و کارفرما پایش را روی گلوی ما گذاشته تا پولی که دست پیمانکاری نرسیده و درخواست خریدهایی که منتظر پایان تعطیلات کره و چین بودند و خریدهایی که منتظر تصمیم گیری مدیر عامل محترم بودند و ایشان هم عین ماهی از دست آدم سُر میخوردند!
وسط همه این مشغولیتها آقای مدیر عامل صدایم کردند. آماده بودم که با کاغذها و لب تاپ بروم تا تکلیف بخشی از کارها روشن بشود حداقل، که فرمودند "آقای فریپور یه برنامه تو دانشکده مکانیک دانشگاه خواجه نصیر داره. من حوصله ندارم برم! شما جای من برین."
"وااااااااااااااااااای، نه! امروز نه! حوصله ندارم! وقت ندارم!" اینها را من گفتم، توی دلم، به همکارها، نه به مدیر عامل! نشستم گفتم "خب گفت دیگه حالا، نمیرم." ولی من را که دوباره دید گفت "نرفتی خانوم؟"
- نه، کار دارم!
- نه، برو!
- آخه شال سرمه! دانشگاه رام نمیدن. (شال زرشکیمو نشونش دادم)
- بگو سبز که سرم نیست، قرمزه!
راه نداشت، چانه زدن، راه نداشت. با لب و لوچه آویزان و دست از پا آویزانتر راه افتادم. لعنت! کی حالا حوصله نمایشگاه وسایل کمک آموزشی دارد؟ اینقدر آویزان بودم و حس اسیری که به زور جایی میبرند داشتم که خودم خنده ام گرفته بود. مجبور بودم دستمال کاغذی جلوی دهنم بگیرم چون نمیتوانستم نیشم را توی خیابان ببندم!
رسیدم جلوی در دانشگاه، به نگهبان گفتم "آقای فریپور اینجا برنامه دارن؟!"
- چه برنامه ای؟
- نمیدونم! کارشون ساخت وسایل کمک آموزشی برای فیزیکه!
- دانشجوه؟
- نه
- استاده؟
- نه اصلاً کارش اینجا نیست!
- واقعیت من نمیدونم. اگه ماله دانشگاه نیست زنگ بزن بهش بگو بیاد جلوی در دنبالت!
باز خنده ام گرفت! فکر کن زنگ بزنم "آقا کارتو ول کن بیا دنبالم!" مگر خودش دعوتم کرده که حالا پیشوازمم بیاید؟ خوشحال و شاد زنگ زدم به مدیر عامل که "نگهبان نمیشناسه، میگه همچین کسی برنامه نداره! اگه هست بگو بیاد دنبالت"
- (تو دلش گفت واااااا) اون بیاد دنبالت؟ بگو تو آمفی تاتر برنامه داره! اگه گفت نیست بیا، نمیتونه پاشه بیاد دنبالت که!
خوشحال گفتم و همین که راهم را کج کردم که برگردم گفت "توی آمفی تاتر برنامه برای بچه مدرسه ایا هست! برو ببین همونه؟" نه کارتی، نه اسمی هیچی هم نخواست!
از در آمفی تاتر که رفتم تو، یک عالم بچه علامه حلی آنجا نشسته بودند، البته نَشسته بودند، ایستاده بودند، جیغ میکشیدند، میخندیدند و بلند بلند حرف میزدند، روی سر وکول همدیگر و آمفی تاتر بودند کلاً! آن پایین، روی سن، پشت یک میز بزرگ آقای فریپور پشت یک مه غلیظ لیزر میتاباند به یک آینه! با خودم گفتم زمان ما که نیست، کف میکردیم وقتی میگفتند لیزر! نسل جدید با این خط قرمز مگر نفسش بند میاید؟ آزمایش بعدی شد دو آینه موازی که نور لیزر وسطش زیگزاگ میرفت! بچه ها شروع کردند "اَه...وااااای"، هرهر و کرکر، بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند "آقا بلوزتون چه رنگیه؟" آقای فریپور با جدیت نگاه کرد به لباسش "طوسی و قهوه ای!" شوخی میکرد، میخندید، هر صدایی که میشنید جواب میداد. بچه ها خوششان آمد، یواش یواش آزمایشها جالبتر شد و بچه ها کنجکاوتر.
بیخیال همه بدبختیهای شرکت! حالی کردم از این خوشی وشادیِ دیدن آزمایشها، شوخی های صبورانه آقای فریپور و شیطنتهای پسرها...تمام مدت توی صندلیم بند نبودم، با آقای فریپور، با آن بچه های شر و شیطان و شیرین. انگار وسط روزمرگیها ناگهان پرتت کرده باشند وسط خوشیهای مدرسه، وسط آن فیلمهای هیجان انگیز آزمایشات آقای فریپور! یکجور هدیه بود انگار!
کار رسید به تولید صدا با لیزر، تابندن لیزر به یک فتوسل و وصل کردن آن به یک اسپیکر کامپیوتر! آقای فریپور دستش را بین نور تکان داد و صدا تولید شد. چند بار که رد کرد بچه ها داد زدند "آقا بندری بزن!" فریپور خندید "از این هنرا ندارم، هیکلمم اجازه همچین حرکاتی نمیده!" خودش گفت که "کله اش یه آینه محدب است"، خودش گفت "شونه ای که برای آزمایش اورده مال زمان جوونیاشه" و...
آخرش که شروع کرد با 8 لیزر تابانده مثلاً آهنگ زد بچه ها خوندند "فریپور بتهون، فریپور بتهون!"
از آقای مدیر عامل بخاطر زورکی فرستادنش تشکر کردم. کاش آقای فریپور بیمار نبود و این لحظات را میتوانست بیشتر وبرای بچه های بیشتری فراهم کند. کاش همیشه انرژی داشت، نه فقط برای این روزها، که بخاطر خاطرات سالهای دورش برایش انرژی بخش بود نه چیزی که الان هست و بقول خودش " برای ما که اوایل انقلاب بچه مدرسه ای بودیم این روزا انگار ما مرده ها رو زنده میکنه"!
فکر میکنم چه خبر شده که یک مرد به بچه های توی این سن و سال باید دلیل دوست داشتن این روزها را توضیح بده!
خیییییییییییییییییییییلی خوب بود :)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر