نمی دانم نوشتم یا نه، پس مینویسم!
شرکت قبلی نگهبانی داشتیم که با خانم و سه پسرش طبقه پنجم، دو اتاق روی پشت بام، زندگی میکردند. آنهایی که تازه این زن و شوهر را میدیدند فکر میکردند مادر و پسر هستند، بس که زن تکیده بود! بعدتر فهمیدیم که زن واقعاً بزرگتر از مرد است. همسر برادر فوت شده بوده، با چند فرزند، که خانواده مرد را مجبور به ازدواج با زن میکند و بعد مدتی شهر و دیار را ترک میکنند و به تهران می آیند. فاصله زیادی بین شان وجود داشت! زنی مسن تر، که اصلاً بلد نبود فارسی صحبت کند و ما تنها در حال اشک ریختن و دعوا کردن میدیدیمش و مردی جوانتر که سعی میکرد خودش را بالا بکشد، خوب کار میکرد، اهل کتاب خواندن و فیلم دیدن بود و همه میدانستیم که زنی چشم آبی را هم صیغه کرده! همه میدانستیم حتی زن خودش! زن تقریباً وجود نداشت حتی وقتی دعوا میکرد و گریه میکرد مرد صحبتی نمیکرد، حتی یک نگاه، حتی یک کلمه، یک فحش! هیچ! سکوت!
ساختمان قدیمی بود و خیلی مواقع آسانسور خراب میشد. زن که با آن حال و روز باید هربار برای خرید و اصلاً بودن این همه پله را پایین و بالا میکرد یکبار زمین خورده بود و پایش شکسته بود. فکر کنم یک روز بعد دوا و درمان شد چون مرد نمیخواست پول خرجش کند! کلاً برای چیزی که وجود ندارد پولی نباید پرداخت...
نمیدانم شرایط از اول چطور بوده. زن چقدر مسن تر بوده. تفاوت ظاهریشان چقدر بوده. مرد چقدر مخالف این وصلت بوده و چه اجباری راضی به این ازدواجش کرده. زن از اول ندیده گرفته شده. زن از اول فقط گریه و زاری و دعوا بلد بوده. مرد از اول زن را ندید گرفته و...
قضاوت نمیشد کرد ولی من چشم دیدن مرد را نداشتم! الان هم یادم افتاد چون داشت فیلم کافه ترانزیت را نشان میداد. همین...
شرکت قبلی نگهبانی داشتیم که با خانم و سه پسرش طبقه پنجم، دو اتاق روی پشت بام، زندگی میکردند. آنهایی که تازه این زن و شوهر را میدیدند فکر میکردند مادر و پسر هستند، بس که زن تکیده بود! بعدتر فهمیدیم که زن واقعاً بزرگتر از مرد است. همسر برادر فوت شده بوده، با چند فرزند، که خانواده مرد را مجبور به ازدواج با زن میکند و بعد مدتی شهر و دیار را ترک میکنند و به تهران می آیند. فاصله زیادی بین شان وجود داشت! زنی مسن تر، که اصلاً بلد نبود فارسی صحبت کند و ما تنها در حال اشک ریختن و دعوا کردن میدیدیمش و مردی جوانتر که سعی میکرد خودش را بالا بکشد، خوب کار میکرد، اهل کتاب خواندن و فیلم دیدن بود و همه میدانستیم که زنی چشم آبی را هم صیغه کرده! همه میدانستیم حتی زن خودش! زن تقریباً وجود نداشت حتی وقتی دعوا میکرد و گریه میکرد مرد صحبتی نمیکرد، حتی یک نگاه، حتی یک کلمه، یک فحش! هیچ! سکوت!
ساختمان قدیمی بود و خیلی مواقع آسانسور خراب میشد. زن که با آن حال و روز باید هربار برای خرید و اصلاً بودن این همه پله را پایین و بالا میکرد یکبار زمین خورده بود و پایش شکسته بود. فکر کنم یک روز بعد دوا و درمان شد چون مرد نمیخواست پول خرجش کند! کلاً برای چیزی که وجود ندارد پولی نباید پرداخت...
نمیدانم شرایط از اول چطور بوده. زن چقدر مسن تر بوده. تفاوت ظاهریشان چقدر بوده. مرد چقدر مخالف این وصلت بوده و چه اجباری راضی به این ازدواجش کرده. زن از اول ندیده گرفته شده. زن از اول فقط گریه و زاری و دعوا بلد بوده. مرد از اول زن را ندید گرفته و...
قضاوت نمیشد کرد ولی من چشم دیدن مرد را نداشتم! الان هم یادم افتاد چون داشت فیلم کافه ترانزیت را نشان میداد. همین...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر