۳۰ بهمن ۱۳۸۹

زندگی

حرف زیاد است برای گفتن ولی وقتی بخش مهمی از حست را نمی توانی بگویی حرف زدن برایت سخت میشود! وقتی بخاطر کلمه ای که حدس هم میزنی چی هست وبلاگت غیر قابل دسترس میشود دچار یاس فلسفی میشوی و میگویی "به جهنم بذار باشه!"
شاید هم همه اینها 2 روز باشد، شاید فردا دوباره بیایی و روده درازی کنی، شاید فردا اینجا را برای پیدا کردن آن کلمات شخم بزنی ولی خب سخت است. باید تمرین کنی که به زندگی ادامه بدهی. بالاخره ایمانت به زندگی چندان قوی نیست! باید تمرین کنی که برخلاف آنچه به اجبار برایت میخواهند تو زندگی کنی.

تلاش اول: امروز
- با یکی از مدیران پروژه که آدم خیلی خوبی هست و خیلی دوستش دارم بحثم شد. فهمید ناراحتم و آدمی هست که از ناراحتی ما به شدت ناراحت میشود. ولی هیچ رقم دلم صاف نشد، با وجودی که می دانستم فردا هم شرکت نمی آید از جایم تکان نخوردم!
- یک مانتوی پانزده هزار تومانی از حراجی خریدم که خیلی بهم چسبیده :|

پینوشت: فردا ساعت 3 همه با هم چند دقیقه ای برای ادای احترام به جوانان جان باخته در سکوت در خیابان راه میرویم و به کشوری امن و زیبا فکر میکنیم.

هیچ نظری موجود نیست: