من عادت دارم شبهای تعطیلی تا بوق سگ! بیدار باشم (یعنی گاهی تا 5 صبح) و به جبران آن صبح هم تا لنگ ظهر بخوابم! آنوقت امروز با کلی سر وصدا که از بیرون می آمد بیدار شدم. فکر کن ساعت 9 نشده کجا و ساعت 12 کجا... از آنجا که همسایه تقریباً غیر محترم بالا چند وقتی بود شخصاً دست به کار رنگ زدن خانه شده بود وصبح آخر هفته ای با سر و صدای آنها بیدار شده بودم اینبار هم گفتم یقین باز هم خورشان هستند! (رنگ زدن آنها به این دلیل صدا دار شده بود که چون نمیخواستند به کمر مبارک فشار بیاید همه چیز را روی زمین میکشیدند برای جابجایی!) خلاصه کلی تلاش کردم که خواب از سرم نپرد و چشمهایم را جز برای دیدن ساعت باز نکردم، سرم را زیر بالش و پتو کردم که صدا نشنوم. ولی از آنجا که غر زدن هم باعث بیخوابی میشود و من نتوانستم دست از اینکار بکشم، پرید! چشمم را غضبناک به سمت پنجره و سرمنشا صدا باز کردم که... خب دیدن سایه مردی پشت پرده، که بخاطر طبقه سوم بودن، معلق در هوا محسوب میشد، صحنه سریع قابل هضمی نبود!
توضیح: کارگر ساختمان بود برای زدن داربست :|
ساعت تقریباً یک ربع به 12 شب هم یک همسایه فهیم دیگر دارد با کسی دعوا میکند! خب با صدای خفه دعوا کردن هم کار سختی است و احتمالاً آقا توجهی به ساعت ندارند! فقط خوبی ماجرا اینجاست که توی اتاق خوابها اگر در بسته باشد صدا نمی آید...یعنی بستگی دارد. ساعت 12:07 با وجود در بسته صدا می آید :|
توضیح: کارگر ساختمان بود برای زدن داربست :|
ساعت تقریباً یک ربع به 12 شب هم یک همسایه فهیم دیگر دارد با کسی دعوا میکند! خب با صدای خفه دعوا کردن هم کار سختی است و احتمالاً آقا توجهی به ساعت ندارند! فقط خوبی ماجرا اینجاست که توی اتاق خوابها اگر در بسته باشد صدا نمی آید...یعنی بستگی دارد. ساعت 12:07 با وجود در بسته صدا می آید :|
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر