۱۱ فروردین ۱۳۹۰

صفحه پیوند و درِ توالت

نمیدونم فقط مشکل منه یا همه با دیدن این "صفحه پیوند" هیستریک میشن! با اینکه بارها و بارها دیدمش باز تا جلوم ظاهر میشه، عین وقتی که توی توالت برای خودم سرخوش نشستم و یهو یکی بی هوا درو باز میکنه، هنگ میکنم و نمیدونم چی کار کنم! دقیقاً همون حس بهم دست میده! یه مزاحم که خلوتتو بهم میریزه! نمیخوای وارد حریمت بشه! عصبی و مضطرب میخوای بیرونش کنی!
فقط تفاوتش اینه که باز اختیار در توالت با خودته ولی این صفحه نه!

۷ فروردین ۱۳۹۰

آقای پدر موفق شد! آمدم خانه و دیدم هال خالی از وسایلم شده. اول شاکی شدم وقتی رنگ اتاق را دیدم. هنوز کار داشت. هرچند کار دیروز و کم خوابی شب و زود بیدار شدن صبح و سر کار رفتن تا بعد از ظهر و البته پریود تقریباً رمقی برام نگذاشته بود و خب توانایی چندانی برای کار کردن نداشتم. برای همین فکر کردم و دیدم بدم نیست. اولاً حالا حتماً باید رنگ دوباره بخورد و من میتوانم سر فرصت هر رنگی دوست دارم به دیوار بزنم و از طرفی واقعاً کشش بیشتر از این را نداشتم. البته مجبور شدیم تغییراتی توی دکور اتاق بدهیم. دکور قبلی برای رنگ آمیزی مناسب نبود و جابجایی لازم داشت. برای همین دوبار مجبور شدیم تخت و میز و باقی وسایل را جابجا کنیم. الان تقریباً کمر ندارم :|
توضیح: پنجره هم رنگ نشده!
دیشب بد خوابیدم، خیلی. یعنی کلاً فکر میکردم نخوابیدم فقط چون خواب دیدم مطمینم که خوابیدم! به هر حال آدمی که یک هفته ساعت 6-5 صبح خوابیده، ساعت 11 خوابیدن برایش شبیه شوخی میشود! تمام مدت داشتم به برنامه های امسالم فکر میکردم. از برنامه های بلند مدت تا کوتاه مدت. مثل اینکه ترم بعد کلاس زبان نروم و اتاقم را رنگ کنم. چه رنگی؟ هر دیوار یک رنگ! چه رنگهایی؟ باید فکر کنم. سبز و لیمویی و صورتی مثلاً... البته حالا وقت بود تا امتحان زبان را بدهم وقت داشتم. تازه اول توی کمد دیواری را رنگ میزنم و میگویم یک نجار بیاید تا کمد را قفسه بندیِ درست درمان کند... ساعت را برای 7 گذاشته بودم، ایام عیدی سه سوت میرسم شرکت. قبلش مدام غلت میزدم تا ساعت زنگ بخورد ولی همین که زنگ زد طبق معمول چشمانم سنگین شد! از آنجا که اولین روز کار بود و من جوگیر، 20 دقیقه بعد بلند شدم.
بعد از ظهر مادر خانومی زنگ زد که "بابا وسایل اتاقتو ریخته بیرون که اتاقو رنگ کنه! اگه میتونی زود بیا و بهش کمک کن!" که البته معنیش این بود "بدو بیا جمعش کن!" اول با خودم فکر کردم "خب الان بیام چی کار؟ داره رنگ میزنه و وسایلمو هم ریخته بیرون دیگه!" بعد یواش یواش...
اتاق من غیر از ترک های ناشی از زلزله و نشست زمین! یک بخش ور آمده دارد، بخاطر اینکه آنجا لوله آب گرم رد شده و انگار منبسط شده و ور آمده و کنده شده! آقای پدر نسبی گراست، یعنی وقتی بتونه میکند یا رنگ میزند، کار را با آنچه اول بوده مقایسه میکند و میگوید این عالی شده است! حالا برای ترکها و ور آمدگی دیوار اتاق من قاعدتاً یک تاپاله گچ هم جذاب بنظر میرسد!
از تصور کاری که آقای پدر با اتاقم میکرد چنان جست زدم که حتی یادم رفت نوار بهداشتی بگیرم!
رسماً ماست مالی بود!
میگویم "رنگ روغنی کی میگیری؟"
- برای چی میخوایی؟
- پنجره رو نیگا! این رنگ میخادا!
...
- اینجا رو که بتونه نزدی!
- میکروسکوپ گرفتی دستت، چی پیدا میکنی؟
- بابا تو الان من انگشت میذارم کنارش نمیبینیش؟
...
- تو برو رنگ روغنی بگیر تا من اینجا رو بتونه بزنم.
- رنگ روغن برای چی؟
- بابا! برای پنجره دیگه!
تا ساعت ده بتونه زدم و سنباده کشیدم! دریغ و درد از اینکه آقای پدر یک سر بزند توی اتاق بگوید "مثلاً میخوای بگی توام کار میکنی؟!" میدانستم چه توطئه ای در سر دارد! میخواست هرچی دوست دارم خودم را خسته کنم. فردا که رفتم سر کار دو دست فرت و فرت رنگ کند و بعد وسایل را بریزد توی اتاق و من دستم از همه جا کوتاه باشد!
فعلاً توطئه خنثی شده. امیدوارم فردا تا نیستم این اتفاق نیفتد!

۳ فروردین ۱۳۹۰

دیگه بلاگر هم فیلتر شده! دیگه حوصله ام نمیگیره به ضرب و زور بیام اینجا...فعلاً! شاید تا فردا :)

۱ فروردین ۱۳۹۰

سال 1390

توی یکی از اون روزهای پر بارون امسال بود، توی تاکسی بودم که یاد زندانیها افتادم و سعی کردم اسم تک تکشونو بیارم و دعا کردم براشون. همون روز بود که وقتی تو شرکت خبرها رو خوندم خبر ملاقات دختر موسوی رو باهاشون دیدم. همون روز بود که چیزی توی دلم جوشید "سال جدید سال خوبی خواهد بود، سالی با اتفاقات خوب و سالی شاد"
بعد از اون باز گاهی حال و هوای غصه و نا امیدی مینشست توی دلم ولی سعی میکنم باور کنم حس اون روز حس ناب و واقعی بود.
امیدوارم آخر سال 90 بگم "دیدی حست درست بود؟" و این حس مقدمه باشه برای سالهای آینده

۲۴ اسفند ۱۳۸۹

یه احمقی همین الان داره گروپ گروپ نارنجک میزنه! یه احمق!
چقدر خسته ام! کلی کارِ پیچ خورده ی داغون دارم و دو روزم تا تعطیلاتمون بیشتر نمونده! تازه امروز یکی از همکارای شرکت که خودش اسم خودشو گذاشته دون دون و اسم من و همکار جان رو گذاشته خواهر و جان خواهر گفت یه کارت پیدا کنیم و برای خارجیها بفرستیم برای تبریک سال نو. فکر خوبیه ولی کار سختیه :|
توضیح: توی کارتون دون دون دو تا کبوتر بودن که به هم میگفتن خواهر و جان خواهر!

۲۱ اسفند ۱۳۸۹

ژاپن

هی عکسای ژاپن رو نگاه میکنم، هی میگم "وای بیچاره ها این چه بلایی بود سرشون اومد؟" بعد تن و بدنم میلرزه که "آخه دیگه هیروشیما بسشون نبود؟ این انفجار توی نیروگاه هسته ای دیگه چه صیغه ایه؟" بعد هی ساختمونای سرپا و فرودگاه رو میبینم و میگم "تصور کن اگه این اتفاق تو ایران افتاده بود، جای این عکسا چی میدیدیم؟"
خدا که زود خودشونو جمع و جور کنن و بشن همون ژاپن قبل :|

۲۰ اسفند ۱۳۸۹

با بابا داریم هال رو رنگ میکنیم! ماجراش باشه تا تعریف کنم. الان اومدم یه لیوان چایی بخورم :)

بعد نوشت: اصولاً آقای پدر آدمی نیست که بگه"خب به نظر میاد باید خونه رو رنگ بزنم!" یعنی از اون دست مردهایی که باید بخشی از کار خونه رو ازشون خواست. به نظرم بعد از بازنشستگی هم این روحیه درش پررنگتر شده. الان عاشقه اینه که بره شمال و توی اون خونه روستایی بمونه. ولی با اینکه اینکارو دوست داره ولی خودش برای اون خونه کار خاصی انجام نمیده، یعنی هیچ ایده خاصی، حرکت متفاوتی، هیچی! کارهای روتین رو انجام میده. از اون طرف هم مادر خانومی که اصلاً این خونه رو دوست نداره و تمایل شدیدی داره که از اینجا بریم. حالا بعد از چند سال سکونت تصمیم نهاییش اینه که یا تا تابستون سال جدید از این خونه بریم یا یه بازسازی اساسی انجام بده. خلاصه اینکه با این اوصاف خونه چند سالی بود رنگ نشده بود! خب شستن دیوار هم تا یه جایی جواب میده...
بعد از کلی ناز کردن و گردن کج کردن و لبخند تصویل دادن اول آقای پدر رو راضی کردم که برای دیواری که قبلاً بتونه زده بودم رنگ بخره (یعنی برای یه دیوارِ کامل که نه، نصفه دیوار!). بعد در مورد دیوار روبرو حرف زدم که "ببین خیلی بتونه کاری نمیخواد (از خدا که پنهون نیست، خیلی هم میخواست)، سریع میشه رنگش کرد و..." قرار شد هر دو رو نگ کنیم!
باید آروم آروم بابا رو وارد کار میکردم، احتمال داشت کلافه شه و شنبه واقعاً راهیِ شمال شه!
رنگ که اومد کلی از سیاهیه دیوار سوم نالیدم و اینکه چقدر زشت میشه اگه دو تا دیوار دیگه سفید بشن و دیوار سوم اینطور سیاه بمونه!
تا آخر رنگ آمیزی قرار شد آقای پدر دو تا قوطی رنگ 5 کیلویی دیگه هم بخره برای پذیرایی :))))))))
اتاق خوابا فعلاً جز برنامه نیستن!

۱۹ اسفند ۱۳۸۹

یعنی من حرص میخورم از دست این ایتالیاییها! یعنی روی ما را سفید کردن توی کار کردنها! یعنی چی میکشم مَنها!
فکر کن همینجوری دارم حرص میخورم از کار کردنشان، بعد بابت شرایط بوجود آمده مملکت، تازه باید تنمان مثل چی بلرزد که اگر کالا نرسد چه گلی سرمان بزنیم (اصولاً میگویم جنس، ولی دیدم حالا ممکن است شبهه پیش بیاید نوشتم کالا، خودم خنده ام گرفت!). در همین راستا مجبور هستیم شیرین زبانی کنیم برایشان که خاطرشان مکدر نشود!
آی من را حرص میدهد این الیزابتا!
گاهی تو طول روز یه موضوع میشنیه توی ذهنم. بعد هی موضوع رو باز میکنم، خوشگل میکنم، شیرین میکنم، میسازمش و آمادش میکنم که بشونمش رو صفحه وبلاگ... گُه میزنم به هیکلش! یعنی هرچی ساختم عین تاپاله میچسبه این رو!!!
 چه زحمتی کشیده بودم! چه چیزی تو ذهنم ساخته بودم! اومدم اینجا، هی نوشتم، هی نوشتم! ولی حالم بهم خورد، مزخرف بود، جلف، مضحک! عین این بچه ها که راه میفتن گُهِشونو میمالن به دیوار! پاکش کردم کلاً   >:((

۱۶ اسفند ۱۳۸۹

مظلومانه میروید


اولین بار چند سال پیش بود که درباره کشته شدن دردناک یه محیط بان برنامه ای توی تلویزیون دیدم. همون که قبل از کشتنش کلی هم شکنجه کرده بودنش! فقط یادمه انقدر غیر قابل باور بود برام و دردناک که نشسته بودم جلوی تلویزیون و زار میزدم، زار! حالا باز 4 محیط بان روز 13 اسفند شهید شدن. نمیدونم واقعاً نمیدونم چی بگم! چقدر این قشر مظلومن، چقدر هیچ کاری براشون نمیشه... امیدوارم توی این روزها و ماههای پر استرس و طولانی، این حرکت آغاز راهی تاثیر گذار باشه.
خدا به خانواده هاشون صبر بده :|
بعضی وقتا میگم "عجب غلطی کردم آدرس وبلاگمو به آشناها دادم!" حالا یه چیزایی میخوام اینجا بنویسم و نمیتونم. احساس متناقضیه وقتی میخواهی یه نفرِ خاصِ آشنا نوشته هات رو بخونه و باقیه آشناها نه!

۱۵ اسفند ۱۳۸۹

بالاخره جواب نامه دختر عمو رو دادم! اول حال بچه ها و شوهرشم پرسیده بودم ولی بعد پاک کردم! نامه نوشته، یک کلام حال آقای پدر و مادرخانومی رو نپرسیده! یک کلام نگفته سلام برسون! تا حالا یه بارم حالمو نپرسیده بود، حتی دریغ از یه کامنت توی فیس بوک! حتی وقتی عکس فسقلیاشو میدیم و کامنت میذاشتم، بعدِ چند تا کامنت رسیده مینوشت "ممنون از لطفتون دوستای خوبم!" حالا هم که برداشته یه نامه اعتراضی نوشته یک کلام احوال پرسی نکرده! وای که چقدر سخت بود توی نامه ننوشتم "اگه جویای احوال مامان و بابا هم هستی، خوبن خدا رو شکر!"
توضیح: حوصله ندارم کل ماجرای گلایه و تاریخچه گلایه و... رو تعریف کنم :|
معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگریست
معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره

۱۴ اسفند ۱۳۸۹

سکوت

از دیروز بدجوری ذهنم درگیر شده، بد! مدتی بود به این فکر میکردم که بزرگترین مساله ای که اتفاقات امروز رو باعث شده سکوت در برابر نواقص، اشتباهات و کارهای خلافی که صورت گرفته بوده. دیروز نامه سعیده منتظری، به نام حصر و سکوت رو خوندم و چقدر حق بود و بعد .... نامه نرگس محمدی به همسر دربندش در سالروز ازدواجشان شد عین پتک فرود اومد وسط این ذهن درگیرِ خسته آرزومند! 15 سال زندان، انفرادی، شکنجه، بیکاری، محرومیت و ... یک آدم مثل ما، یکی از آدمهای مثل ما که خیلی از ما کنارمون داشتیم و دیدیم ولی باز سکوت کردیم و این سکوت همه زشتیهایی رو که روزی میشد با هزینه کمتر پاک کرد حالا اینچنین کار دستمون داده! و این سکوت همچنان ادامه داره، با ندونستنها، با دونستنها و باور نکردنها، با به من چه گفتنها، حالا بیخیالش گفتنا، جوک ساختنا، غر زدنای صرف، ترسیدنا و ... دیشب بد خوابیدم، خیلی خیلی بد و عجیب اینکه وقتی از خواب بیدار شدم یه اسم توی ذهنم میپیچید، تقی رحمانی! شاید چون نه موسوی و کروبی بود و نه منتظری! یه آدم معمولیه که میتونه هر کدوم از ما باشه. شاید یه روز قرار گرفتن تو شرایط اونا غیر قابل تصور بود ولی حالا... بخاطر اون سکوت لعنتی به تک تکمون انگار نزدیک شده. حالا خیلی از ما میتونن تقی رحمانی بشن!
بدیه ماجرا اینه که وقتی آزار رسوندن وظلم کردن طرف مقابل ادامه پیدا میکنه، هیچ وقت نمیتونی بگی فقط تقصیر اونه! وقتی آزار دوباره تکرار میشه، دیگه هر دو طرف مقصرن. اینو خیلی راحت توی زندگی شخصی میتونیم ببینیم. توی محیط خانوادگی و محیط کار!
حالا سوال اینجاست که کِی باید سکوت کرد و کِی نه! مرز این سکوت، کوتاه اومدن کجاست؟

پینوشت: درگیریه ذهنیِ من با شدت و حدت زیاد ادامه داره که باعث شد دو روز مزخرفی داشته باشم خصوصاً اینکه درگیری ذهنی شخصی هم به اون اضافه شده که بدجوری آزارم میده! ولی اتفاق جالبی هم برام افتاد، دو شاخه گل رز صورتی از کسی که کیف پولشو صبح پیدا کرده بودم گرفتم! از روی کارتش پیداش کردم و چون خونمون نزدیک بود قرار شد شب بیاد دم در خونه. کوچه رو اشتباه رفته بود، رفتم سر کوچه و تلفنی راهنماییش کردم. از دور که همدیگه رو دیدیم عین اینا که سالهاست همدیگه رو میشناسن برای هم دست تکون دادیم و اون دوید! فکر کنم نمیخواست من بیشتر از این براش وایسم :))) دو شاخه گل رز صورتی رو اصلاً انتظار نداشتم و برای همین هیجان زدم کرد.
خدایا کمک کن لذتمان آزار رساندن به دیگران نباشد!

۱۳ اسفند ۱۳۸۹

شنیده بودم همه اول میگویند ما با بقیه فرق میکنیم، ما همه چیز را تحت کنترل داریم و... امروز فهمیدم منم با بقیه فرقی ندارم و اعتیاد شاخ و دم ندارد که! تو هم تافته جدا بافته نیستی که! دیدی چطور سراغم آمد؟ دیدی چطور وا دادم؟ دو روز، فقط دو روز شد و نتوانستم تحمل کنم! دیگر نمی توانم، بدنم درد میکند! مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااست میخوام، دو روزه ماست نخوردم :((((

۱۲ اسفند ۱۳۸۹

آب گوشت، محصول مشترک

امروز آب گوشت خوردیم با سبزی خوردن و نان سنگک و ترشی و حالش را بردیم اساسییییییییییییییی :)
آب گوشت را آقای پدر شمال درست کرده بود و آورده بود و اینجا مادر خانومی مقادیری عملیات ترمیمی، تکمیلی روی آن انجام داده بود! برای همین محصول مشترک بود از دو شخص و دو منطقه جغرافیایی

قضاوت

تازگیها بیشتر درگیر این قضاوت کردنها و بر اساس آن حکم صادر کردنهایمان شدم. اینکه بر اساس یک سری خصوصیات و باورهای آدمها در باره آنها قضاوت میکنیم و بر پایه همان قضاوت هم حکم صادر میکنیم که خودمان و گاهی دیگران چطور با آنها رفتار کنند برایم واقعاً جای سوال است.
اینکه اگر کسی سبز است حتماً منافق است، سرسپرده آمریکاست و... شاید برای منِ سبز خنده دار باشد و اینقدر دور از من وعقایدم که حتی ندانم چطور باید ثابت کنم اینکه شما فکر میکنید نیستم یا اصلاً چرا باید ثابت کنم!
ولی هرچه فکر میکنم میبینم خصوصیت اخلاقیی را در ما پرورش دادند و از همان هم استفاده شده برای دشمن کردن ما با هم. حالا بحث من این نیست که واقعاً سبز کیست و چه باورهایی دارد و چه میخواهد و... بحث سر همین تفکیک کردن بر پایه کدهای مشخص و بعد رفتارهای بعدی آن هست. اصلاً نه فقط سبز که بسیجی و سپاهی ومذهبی و...
یکبار خیلی جزیی درباره پوشش نوشتم. واقعاً برایم جالب است که آدمها را، زنها را، بر اساس حجابشان قضاوت کنیم! کل وجود یک زن تنها با حجابِ داشته یا نداشته قضاوت بشود؟ به نظرم باز اینکه کسی فکر کند چون تو به حجاب اعتقاد نداری پس حتماً با مردی دوست هستی و اگر بگویی نه، دروغ گفتی! اینقدر خنده دار و غیر قابل باور است که نمیدانم چطور باید ثابت کنم اینکه شما فکر میکنید نیستم یا اصلاً چرا باید ثابت کنم!
چرای بزرگی است این قضاوتها و صد البته ناراحت کننده!