۷ فروردین ۱۳۹۰

دیشب بد خوابیدم، خیلی. یعنی کلاً فکر میکردم نخوابیدم فقط چون خواب دیدم مطمینم که خوابیدم! به هر حال آدمی که یک هفته ساعت 6-5 صبح خوابیده، ساعت 11 خوابیدن برایش شبیه شوخی میشود! تمام مدت داشتم به برنامه های امسالم فکر میکردم. از برنامه های بلند مدت تا کوتاه مدت. مثل اینکه ترم بعد کلاس زبان نروم و اتاقم را رنگ کنم. چه رنگی؟ هر دیوار یک رنگ! چه رنگهایی؟ باید فکر کنم. سبز و لیمویی و صورتی مثلاً... البته حالا وقت بود تا امتحان زبان را بدهم وقت داشتم. تازه اول توی کمد دیواری را رنگ میزنم و میگویم یک نجار بیاید تا کمد را قفسه بندیِ درست درمان کند... ساعت را برای 7 گذاشته بودم، ایام عیدی سه سوت میرسم شرکت. قبلش مدام غلت میزدم تا ساعت زنگ بخورد ولی همین که زنگ زد طبق معمول چشمانم سنگین شد! از آنجا که اولین روز کار بود و من جوگیر، 20 دقیقه بعد بلند شدم.
بعد از ظهر مادر خانومی زنگ زد که "بابا وسایل اتاقتو ریخته بیرون که اتاقو رنگ کنه! اگه میتونی زود بیا و بهش کمک کن!" که البته معنیش این بود "بدو بیا جمعش کن!" اول با خودم فکر کردم "خب الان بیام چی کار؟ داره رنگ میزنه و وسایلمو هم ریخته بیرون دیگه!" بعد یواش یواش...
اتاق من غیر از ترک های ناشی از زلزله و نشست زمین! یک بخش ور آمده دارد، بخاطر اینکه آنجا لوله آب گرم رد شده و انگار منبسط شده و ور آمده و کنده شده! آقای پدر نسبی گراست، یعنی وقتی بتونه میکند یا رنگ میزند، کار را با آنچه اول بوده مقایسه میکند و میگوید این عالی شده است! حالا برای ترکها و ور آمدگی دیوار اتاق من قاعدتاً یک تاپاله گچ هم جذاب بنظر میرسد!
از تصور کاری که آقای پدر با اتاقم میکرد چنان جست زدم که حتی یادم رفت نوار بهداشتی بگیرم!
رسماً ماست مالی بود!
میگویم "رنگ روغنی کی میگیری؟"
- برای چی میخوایی؟
- پنجره رو نیگا! این رنگ میخادا!
...
- اینجا رو که بتونه نزدی!
- میکروسکوپ گرفتی دستت، چی پیدا میکنی؟
- بابا تو الان من انگشت میذارم کنارش نمیبینیش؟
...
- تو برو رنگ روغنی بگیر تا من اینجا رو بتونه بزنم.
- رنگ روغن برای چی؟
- بابا! برای پنجره دیگه!
تا ساعت ده بتونه زدم و سنباده کشیدم! دریغ و درد از اینکه آقای پدر یک سر بزند توی اتاق بگوید "مثلاً میخوای بگی توام کار میکنی؟!" میدانستم چه توطئه ای در سر دارد! میخواست هرچی دوست دارم خودم را خسته کنم. فردا که رفتم سر کار دو دست فرت و فرت رنگ کند و بعد وسایل را بریزد توی اتاق و من دستم از همه جا کوتاه باشد!
فعلاً توطئه خنثی شده. امیدوارم فردا تا نیستم این اتفاق نیفتد!

هیچ نظری موجود نیست: