۲۰ اسفند ۱۳۸۹

با بابا داریم هال رو رنگ میکنیم! ماجراش باشه تا تعریف کنم. الان اومدم یه لیوان چایی بخورم :)

بعد نوشت: اصولاً آقای پدر آدمی نیست که بگه"خب به نظر میاد باید خونه رو رنگ بزنم!" یعنی از اون دست مردهایی که باید بخشی از کار خونه رو ازشون خواست. به نظرم بعد از بازنشستگی هم این روحیه درش پررنگتر شده. الان عاشقه اینه که بره شمال و توی اون خونه روستایی بمونه. ولی با اینکه اینکارو دوست داره ولی خودش برای اون خونه کار خاصی انجام نمیده، یعنی هیچ ایده خاصی، حرکت متفاوتی، هیچی! کارهای روتین رو انجام میده. از اون طرف هم مادر خانومی که اصلاً این خونه رو دوست نداره و تمایل شدیدی داره که از اینجا بریم. حالا بعد از چند سال سکونت تصمیم نهاییش اینه که یا تا تابستون سال جدید از این خونه بریم یا یه بازسازی اساسی انجام بده. خلاصه اینکه با این اوصاف خونه چند سالی بود رنگ نشده بود! خب شستن دیوار هم تا یه جایی جواب میده...
بعد از کلی ناز کردن و گردن کج کردن و لبخند تصویل دادن اول آقای پدر رو راضی کردم که برای دیواری که قبلاً بتونه زده بودم رنگ بخره (یعنی برای یه دیوارِ کامل که نه، نصفه دیوار!). بعد در مورد دیوار روبرو حرف زدم که "ببین خیلی بتونه کاری نمیخواد (از خدا که پنهون نیست، خیلی هم میخواست)، سریع میشه رنگش کرد و..." قرار شد هر دو رو نگ کنیم!
باید آروم آروم بابا رو وارد کار میکردم، احتمال داشت کلافه شه و شنبه واقعاً راهیِ شمال شه!
رنگ که اومد کلی از سیاهیه دیوار سوم نالیدم و اینکه چقدر زشت میشه اگه دو تا دیوار دیگه سفید بشن و دیوار سوم اینطور سیاه بمونه!
تا آخر رنگ آمیزی قرار شد آقای پدر دو تا قوطی رنگ 5 کیلویی دیگه هم بخره برای پذیرایی :))))))))
اتاق خوابا فعلاً جز برنامه نیستن!

هیچ نظری موجود نیست: