۸ مرداد ۱۳۸۹

تصادف

همش پرید!
نوشته بودم حول و حوش ساعت 11:40 شب یه ماشین، نمیدونم چرا، مستقیم رفت تو شکم یه ساختمون! اصلن تو مسیرش نبود، نمیدونم چرا فرمونو کج کرده بود! نوشته بودم بعدِ فرو رفتن تو دیوار صدای بوق ممتد میومد و همین کلافت میکرد که نکنه طرف مُرده! نوشتم چون مردم آروم بودن و هیجانی نداشتن امیدوار بودم طرف زنده مونده باشه. نوشتم مردم حاضر بودن اونوقت شب پارک کنن و پیاده شدن و عرض خیابونو تو اون تاریکی و با ماشینای با سرعت بالا رد کنن، برای اینکه ببینن چی شده! نوشته بودم بعضیا حتا دوبلم پارک میکردن ببینن چه خبره و حتا با صدای بوق پشت سریا هم تکون نمیخوردن تا سر از ماجرا در بیارن! نوشته بودم با صدای "اینجا واینسین!" پریدم چون فکر میکردم پلیسه، ولی دیدم آمبولانس اومده. مردم تکون نخوردن که هیچ، تازه حضور آمبولانس جمعیت بیشتری رو کشوند اونجا! نوشتم حس میکنم طرف مُرده! به همین مسخرگی، الکی الکی. مردم جنب و جوششون احتمالن اگه طرف زنده بود بیشتر میشد. سعی میکردن بکشنش بیرون، نظر میدادن، میخواستن مدیریت کنن و... ولی آروم بودن! نوشتم امیدوارم همش فکر و خیال باشه و طرف زنده باشه. نوشتم اینجور موقعها خیال بد تند و سریع میشنه تو ذهنم! نوشتم لعنت به اون بوق ممتد که نمیذاشت فکر خوب کنم! لعنت به همه فیلمایی که بوق ممتد یعنی مرگ راننده! نوشتم خدا نکنه به یه خونواده زنگ بزنن بگن "فلانی مُرد، دیگه منتظرش نباشین!" نوشتم خدا کنه زنده باشه ...خدا کنه. ساعتی که آتش نشانی اومد رو نوشتم که الان یادم نیست، هرچند میدونم دیر بود! آمبولانسم دیر کرد ولی باز از همه زودتر اومد، خدا خیرشون بده.
یادمه نوشتم پلیس تازه ساعت 12:42 اومد! گفتم اگه نگم خسته نباشید با این سرعت عمل، میترکم! گفتم احتمالن تنها وقتی سرِ وقت که هیچ، زودترم به محل میرسن که قضیه تجمع باشه!
همه اینا رو نوشته بودم ولی متنم پرید! منم شاکی باز نوشتم ببینم روش میشه باز بپره یا نه!
جدید نوشت: ساعت یک جرثقیل اومد و ماشینو برد.

باز دعا: خدایا زنده باشه...زنده باشه

۶ مرداد ۱۳۸۹

موبایل

امروز بالاخره موبایل خریدم! یعنی یه گوشی میخواستم که دوربین خوبی داشته باشه برای عکس گرفتن و... که انتخاب کردم و امروز بعد از کلی گشتن پیداش کردم! پاساژ ایرانیان میگفتن نداریم و یکی هم دلمو خالی کرد که گوشیه مزخرفیه! خلاصه که دست از پا درازتر و قغمگین و افسرده از اینکه کلیه تلاشام کشک هم نبود، بعد از ناهار راهی خانه شدیم، من و خانوم خواهر با هم بودیم. تو پونک گفتیم حالا یه سر بریم بوستانم ببینیم. دیدیم. اولی نه، دومی نه، سومین مغازه داشت!!! خانوم خواهر رفته بود تو تا بپرسه و طرف که گفت دارم با چنان هیجانی منو صدا کرد و منم با چنان هیجانی پریدم تو که...هیچی خنده دار بود!





*نمیخوام هوچی بازی درارم ولی به طرز مشکوکی دیوار اتاقم داره میریزه!!!

۴ مرداد ۱۳۸۹

خوشی کوچک و ناخوشی بزرگ

- هر چی میگذره از زبان خوندنم بیشتر لذت میبرم. نه از انگلیسی بلکه از درس خوندن. امروز همچین با ذوق و شوق ثبت نام کردم که نگو! جذابیت ماجرا اینجاست که میبینم یواش یواش دارم یاد میگیرم چطور درس بخونم و چطور لذت ببرم. کاری که تو دوران دانشگاه نتونستم و این یکی از بزرگترین افسوسای زندگیمه و شاید دلیل ترسم از ادامه!
توضیح: بعد از کلی خط و نشون کشیدن، رفتم همون کیش ایر ثبت نام کردم :)))))))))))))))
- یه چیزی از خدا خواستم، هیچ رقمه حال نمیکنه بهم بده! یه وقتایی خودمم یادم میره و یه وقتایی بدجوری شاکی میشم، مثل حالا، ولی مساله اینه که کاریشم نمیتونم بکنم جز اینکه ازش دلخور باشم یه عالمه!
بالاخره تونستم کامنت دونی رو فعال کنم!!! با هوشم بد فرم :)

پی نوشت: خاک عالم! پس چرا این پست کامنت دونی نداره؟!

۳ مرداد ۱۳۸۹

فیوز

از صبح پا شدم برق نبود. گذشت تا به قضیه مشکوک شدم! رفتم بیرون دیدم چراغ راه پله روشن میشه، من اصولن الکی مشکوک نمیشم! رفتم پایین، دیدم بعله، همه کنتورا دارن چرخ چرخ میزنن، مالِ ما سیخ سر جاش وایساده. فیوزا مشکلی نداشتن، اومدم بالا فیوزِ تو خونه رو هم که چک کردم، زنگ زدم اداره برق. گفتن خودشون پیگیری میکنن. دو دقیقه نشد که زنگ زدن گفتن "ایراد داخلیِ و به برق منطقه ربط نداره و باید بگم برق کار بیاد." خلاصه برو پیش این همسایه و اون همسایه و بیرون و از مغازه دار سراف برق کار بگیر و بابا و مامانو خبر کن... کلن همشو هم به دیوار خوردم جز اینکه بابا زنگ زده بود به یه مغازه دار آشنا و اونم گفته بود نیم ساعت دیگه خودم یه سر میزنم. آقا این نیم ساعت که شد 40، 45 دقیقه، به ما بر خورد! شال و کلاه کردیم و چهارسو و فاز متر گرفتیم دستمون رفتیم پایین تا ردِ یه سر نخ رو بگیریم. بابا میگفت فیوز مینیاتوری هست اون پایین. ولی من فقط از این فیوز قدیمی، کله سفید و گردا رو دیده بودم. رفتم تا ببینم قضیه این فیوزی که بابا میگه چیه... که یافتم! بعله تو جعبه سمت راست کنتورا فیوز مینیاتوری را یافتم و دیدم که پریده و زدم و برق دار شدیم، هر چند واقعن نفهمیدم چرا دو مدل فیوز اون پایین بود!


جهت اطلاع:

فیوز مینیاتوری
فیوز کتابی (هرچی گشتم یه عکس از سر هم شده اش نیافتم!)

ما اعتراض داریم!

آقای رحیمی فرمودن "متجاوزترین ‌انسانهای کره زمین غربیها هستند. آنها شهرهایشان را آراستند در حالی که بخشهای دیگر زمین را نابود کردند. یک بزغاله وقتی می‌خواهد بخوابد جای خوابش را تمیز می‌کند اما بشر امروز غربی از بز هم بدتر است."
فقط چند تا سوال داشتم:
1- حالا غربیا باز خونشونو آراستن، بعضیا که خونشونم نمی آراین چی؟
2- هم غربیا و هم بزغاله ها، هر جفتشون خونه هاشونو تمیز میکنن! آخرش چی شد که غربیا از بزا بدتر شدن؟
3- بعدشم، مثلن بره ها و گوساله ها قبل خواب چیکار میکنن که شما تو سر بزغاله ها میزنی؟
4- اصلنم من نمیدونم شما با غربیا بدین، چرا به ما فحش میدین؟!

منبع: خبرگزاری مهر

۲ مرداد ۱۳۸۹

اینه...

فکر کن ما و راننده ها سر 50 تومن، صد تومن با هم گلاویز میشیم، اونوقت امروز یه خانومه خیلی قشنگ جای 550 تومن یه تراول پنجایی داده دسته راننده! فکر کن!

جو گیر

دیدی آدم میره خونه جدید هی ذوق داره، هی دوست داره چیزای جدید بچینه، هی جاشونو عوض کنه؟ دیدی؟
یکی منو بلند کنه از اینجااااااااااااااااااااااا

پیوست: هنوز با عکس آپلود کردن مشکل دارم. اینجا شکلک نداره؟ سخت میشه که! شکلک یه جاها کمک میکرد برای نشون دادن حس! بعضی از کامنتا رو خیلی دوست داشتم، حیف که نمیشه اوردشون اینجا!

۱ مرداد ۱۳۸۹

اولین حضور

این اولین حضورم اینجاست، بعد از بلاهایی که بلاگفا سرم اورد! یهو جو گیر شدم و اینجا رو ساختم. شکل دادنش باشه برای بعد از خنک شدن از دست اون بلاگفای....

آدرس قبلی: http://takzang58.blogfa.com/

خونه جدیدم

آدرس جدید من:

http://takzang58.blogspot.com/

حالا چطوری این همه پستو ببرم اونور؟
تا دیروز که نمیتونستیم بیایم این تو! امروزم صاف صاف تو چشم ما نیگا میکنن میگن هیچ کامنتی نداری! حتا یه دونه!!!!
کاسه کوزه رو باس جمع کرد رفت یه جا دیگه. ته ته احترام به ملتن به خدا...........

۲۹ تیر ۱۳۸۹

مدیر

امروز مدیر پروژه جدید رسمن شروع به کار کرد. اولین کارش هم آشنایی با سی آر پی بود، جایی برای انجام مکاتبات داخلی شرکت. اولین کار هم مربوط به من بود. واحد فنی نامه ای زده بود که گفتم باید برای مدیر پروژه بفرستن تا کارا از طریق اون انجام بشه. عین نامه برای مدیر ارسال شده بود. بالا سرش رفته بودم و کمی از نحوه کار با این نرم افزار براش توضیح دادم و گفتم "اگه قبول داری اینکار بشه برام بنویس." اون وسطم با دو عنوان "ملاحظه شود" و "اقدام شود" آشناش کردم. اصلنم یادم نبود چه جور آدمیه و چقدر دوست داره کمتر فعالیت کنه و چقدر حال میکنه مدیر گونه صحبت کنه! وقتی گفتم بنویس، درحالیکه چشماش برق میزد گفت "نه، این بهتره!" و رو "اقدام شود" کلیک کرد و تو صندلیش فرو رفت!
مجبور شدم برای لحظه ای از صندلی بکشمش بیرون! "اگه فقط بزنین اقدام شود من نمیتونم اقدامی انجام بدم! باید رو دکمه ارسال کلیک کنین!"

۲۵ تیر ۱۳۸۹

مالیات

"موهبت مالیات، ورود به دروازه استقلال اقتصادیست!"
به جون خودم، اینا بر میدارن جای کلمه های توی حدیثا و سخن بزرگونو با مالیات و مسایل مربوطه عوض میکنن و میزنن به در و دیوار! فکر کردن من نمیفهمم
تازه فکر کردن ما نمیفهمیم امسال چرا اینقدر بیشتر عشق مالیات شدین که حتا اداره مالیات رو اون دو روز، تعطیل نکردین. هااااا پول لازم دارین، به اسم مالیات میخواین از ملت بستونین!
تازه شما فکر کن ملت مالیات بیشتر بدن، بعد برن مثلن تو بیمارستان و به سبک این فیلم خارجیا بگن ما مالیات دادیم، باید ال کنین و بل کنین... همونجا همچین گِرَشون بزنن که حال کنن!
بی ربط نوشت:
فرهنگ در حال رشد: وقتی از کسی میخوای وظیفشو انجام بده، یه جوری بخواه که حس کنه داری ازش میخوای لطف کنه، بزرگواری کنه و منت سرت بذاره، مشکلتو حل کنه!

۲۴ تیر ۱۳۸۹

- امروز عین خر کار کردیم! شنبه ممیزی داریم. شنبه امتحان دارم. شنبه کلی مشق دارم. الان همینجوری، عین سوسکی که مستقیم هدف پیف پاف قرار گرفته، منگول نشستم واسه خودم و فقط گیج گیج میخورم!
- یه چیز بود که میخواستم بنویسم، اما هیچی ازش یادم نمونده! خیلی این اتفاق میفته. اتفاق میفته که مطلبی به ذهنم میرسه برای نوشتن. اما بعد یا یادم میره یا اونجوری که تو ذهنم پرورونده بودمش نمیشینه رو صفحه، پس بی خیالش میشم!

۲۳ تیر ۱۳۸۹

امروز بعد از یه جلسه غیبت رفتم سر کلاس. موضوع .............................
بی خیال! حوصله نوشتن ندارم

۲۰ تیر ۱۳۸۹

ترس

حال کردم! زن یعنی این! کارو یه سره کرد! خوشم اومد!
دیشب یه فیلم دیدم تا ده دقیقه به یک. یه زن و شوهر بودن که تو راه جاده رو عوضی میرن! عین روانیِ هیچکاک، سر از یه متل قدیمی و متروک در میارن و تصمیم میگیرن شب اونجا بمونن. بعد از یه مدتی میفهمن که صاحب متل دو نفرو اجیر کرده که ماسک زده، یهو میان تو این اتاق و مسافرایی که ساکن اتاق میشن رو بعد از شکنجه میکشن! تمام مدتم ازشون فیلم میگیرن و بعد این فیلما رو میفروشن! چند تا از فیلمای قدیمی رو هم تو اتاق میذارن که مسافرا قشنگ زهره ترک شن! خلاصه بعد از اینکه تمام شب مردِ ماجرا به زن قول میداد از اینجا فرار میکنیم و نجاتت میدم و هی از اینور بردش اونور و هی اوردش اینور و از تونل ردش کرد و مجبورش کرد از بین موشا رد شه و تازه جیغم نکشه! و بعد از یه تماس نصفه نیمه با پلیس و اومدن یه پلیس پیر و تپل مپل و مرحوم شدنش، تنها کار مفیدی که انجام داد این بود که قبل از چاقو خوردنش زنو یه جا قایم کرد! زنِ ماجرا هم که قول داده بود جیغ نکشه، بعد از اینکه یه نموره اشک ریخت، رفت یه گوشه تخت خوابید تا خودِ صبح! بعد پا شد و خواست بیاد بالا سرِ شوهرش که یکی از اون مردا رو دید و مجبور شد فرار کنه. ولی نه به سَبک جناب شوهر! در عرض ۵ دقیقه هر سه تا مرد خبیث ماجرا رو کشت! ها بعله! اصلنم شوخی نداشت!
حالا از این طرفم من که وقتی میترسم میخندم! تمام مدت نیشم تا پس سرم باز بود، اینجوری
همین شکلی به مامان گفتم "فیلمش ترسناکه!" و دهنم داشت جر میخورد وقتی دوباره خواستم تاکید کنم که "خیلی ترسناکه!" بعد وسط فیلمم هی رفتم آب خوردم و رفتم دستشویی و دیدم بعله، وارد مرحله هفتگی! شدم و اول رفتم مهمات اوردم و برگشتم توالت و یادم افتاد باید لباس عوض کنم و دوباره رفتم لباس اوردم و رفتم دستشویی و بعد رفتم تو حموم لباسو شستم و باز اومدم قرص خوردم! همه اینا رو چجوری انجام دادم؟ نیشم باز بود از ترس! چون میخواستم صحنه های فیلمو از دست ندم داشتم میدویدم! چون نمیخواستم سر و صدا کنم رو پنجه پا میدویدم! فکر کنم از سر هیجان و عجله بود که تمام مدت دویدنم دستامو تو هوا میچرخوندم! یعنی تصور کن یکی با نیش باز، در حالیکه شلنگ تخته میندازه، رو پنجه پا بدوه و از هال بپره تو آشپزخونه و بعد دستشویی، اتاق، دستشویی، اتاق، دستشویی، حموم، هال، آشپرخونه، هال!
توضیح: از فیلم ترسناکی خوشم میاد که یکی دنبالت کنه، یا اصلن حس میکنی یکی دنبالته. ترسشو حس کردی؟ من داشتم! شب، موقع خواب حس کردم کسی پشت سرم وایساده! از ترس نمیتونستم برگردم! انگار دوخته بودنم به زمین! هیچ کس نبودا، ولی من نفسشو حس میکردم، سفیدیِ چشماشو تو تاریکی میدیدم! وایساده بود و بی هیچ حرف و حرکتی زل زده بود به من! ترس یعنی این! نه اینکه فکر میکنن هرچی خون بیشتری تو فیلم باشه ترسناکتره! از این جهت اول فیلم خیلی خیلی بهتر بود!

۱۷ تیر ۱۳۸۹

دعا

خواستم چیزی بنویسم براشون ولی نتونستم! خودتون اینجا رو بخونین و برای سوژین دعا کنین.

آرامش

دیشب یه خواب جالب دیدم. با چند نفر تو یه رودخونه بودیم، سوار قایق. آدما رو یادم نیست. حتا یادم نیست غریبه بودن یا آشنا، ولی بودن! رودخونه همه حالتی داشت، کم عمق با سنگ ریزه های خیلی قشنگ، کَفِش، پر عمقِ آروم و پر عمقِ خروشان. دو طرفشم پر از منظره های محشر. انگار اونجا مکان ثابت بود و زمان به سرعت در حال حرکت! یه بخشی پر بود از درختای با برگای زرد و نارنجی و قرمز، یه جا پاییز بود و یه جا بهار و یه جا تابستون! فقط زمستون نداشت! از قایق اومدم پایین. جای کم عمقش بود. سرم پایین بود حالی میکردم از دیدن آب زلال و سنگای قشنگ کف رودخونه. رسیدم قسمت پر عمق و واسه خودم خوش بودم که آب با شدت چرخوندم و فرو کشیدم و ... هیجان زده بودم ولی یادمه مطمین بودم یه ذره جلوتر، قسمت پر عمق و آروم رودخونه است. مطمین بودم برای همین اصلن نگران نبودم! اون حس اطمینان و آرامش برام خیلی جالب بود.
شاید خوابم تایید حرفام بود. حرفی که به یه دوست زدم.

مامان، بابا گریه کنم؟

بعدِ ایستگاه اتوبوس از تاکسی پیاده میشم. دیدم یه زن و شوهر جوون با چهار تا بچه، ایستگاه رو قرق کردن. یه بچه تو بغل مَرده که نشسته و با زن که وایساده، بلند بلند حرف میزنه و سه تا بچه دیگه هم از سر و کول ایستگاه بالا میرن! یکیشون سه ساله است انگار، وایساده رو صندلی و دو تا دستاشو بالا گرفته. نفهمیدم چی شد و بچه واقعن میخواست چه کار کنه. فقط دیدم سر و ته داره از اون بالا میاد پایین! شاید تصور کرده بود که داره تو آب شیرجه میزنه! خلاصه که رسمنِ رسمن با مخ پخشِ زمین شد! قیافش همه درد شد و گریه و شوک. مامانش دوید و بلندش کرد. دهنشو برای یه زنجموره باز کرده بود که باباش شروع کرد به هوار کشیدن و فحش دادن! بچه به چشم بر هم زدنی همه احساس درد و گریه و شوک رو قورت داد و در همینجوری که با دو تا دستش سرشو چسبیده بود به باباش جوری نگاه کرد که "چیزی نشده که، چرا شلوغش میکنی؟!" اگه سوت زدنم بلد بود حتمن سوتم میزد!
این نشون دادن احساس، متناسب با حس بابا و مامانا رو منم تجربه کردم، پنجم ابتدایی بودم! گیر دادم من با چرخ خیاطی رو دشکی رو بدوزم. از من اصرار و از مامان انکار و... داشتم میدوختم که یهو پارچه انگار گیر کرد زیر سوزن و دیگه چرخ کار نکرد! با دست چپم جلوی پارچه رو گرفتم و با دست راست پشتو و پامم گذاشتم رو پدال! یهو پارچه با سرعت رفت جلو و دست منم باهاش. یه صدا و... دستمو محکم مشت کردم. از لای انگشتام خون میزد بیرون. یواش مشتمو باز کردم. از لای خون دیدمش. فکر کردم پوستِ دستمه که کنده شده! ولی چرا برق میزد؟ به چرخ نیگا کردم. نصف سوزن نبود... خودم سوزنو که کج شده بود از شست دستم بیرون کشیدم. مطمین بودم مامان دعوام میکنه. پس خیلی خوشحال! رفتم تو هال و با هیجان، مسرور! از اتفاق پیش آمده گفتم " سوزن رفته تو دستم!" یعنی جوری گفتم که انگار خودم از قصد اینکارو کردم که حالشو ببرم، خوشم میومد، خوشمزه بود! مامان با نگرانی گفت "چی؟ چی شده؟" نگران بود. عصبانی نبود. خیالم راحت شد. عر زدم، خونه رو گذاشتم رو سرم، کولی بازی دراوردم و....خب آخه خیالم راحت شد که عصبانی نبود!

من هر ماه ابر پر باری میشوم بر شوره زارِ....

پرداخت مالیات ترنم باران است در شوره زار وابستگی به نفت!
به جون خودم تبلیغ برای مالیات دادن بود! فکر کن یه آدمی این تبلیغ لطیف رو ببینه، یه لرز بگیره و بگه "واقعاً؟ من متحول شدم! مالیات میدم." کاره دیگه، نشد نداره که.

۱۵ تیر ۱۳۸۹

من میگم خر شانسم شما بگو آره، راست میگی

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
آخه اینکارا چیه با من میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا این بلاها رو سرم میاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه مگه من چیکار کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بیا یه دفه منو بکش، خیالت راحت شه دیگه!!!
فکر کن یه پست نوشتم، شما بگو انشا، این هوا، پرید




توضیح پس از انتقال: این پست حاوی کلی شکلک بود تو بلاگفا، که نیومدن!!!
- من هر وقت تو این فیلما میبینم سه نفر تو ماشین نشستن و نفر پشتی وسط صندلی نشسته، با خودم میگم چرا فیلمو واقعی نمیسازن؟ آخه کی حاضره بره وسط بشینه؟
امروز دیدم یه دختره پشت ماشین، اون وسط نشسته. مطمین بودم دارن فیلم میسازن، ولی هر چی ماشینای دُرو ورو نیگا کردم دوربینو پیدا نکردم!
- امروز بال بال زنون از گرما اومدم خونه و حال کردم با مانتو برم زیر دوش! رفتم، چسبید.

۱۴ تیر ۱۳۸۹

تغییرات در خانه بخت

از وقتی آقای برادر رفته خونه بخت، مامان تو آشپزی شکوفا شده! دو روز، درِ ساختمونو که باز میکردم بوی سیر میپیچید تو دماغم (واحد ما طبقه سومه!) امروزم میگه غذای ساده و اسپرت درست کردم! هویج، سیب زمینی، سیر، پیازِ درشت خرد شده، ذرت و گوجه و سبزی، مواد این غذای اسپرتن. خداییم میچسبه. انگار بعدِ چندین سال محدودیت آزاد شدیم!
حالا البته بماند که این آقای برادر پُررو پُررو تو چشم من نیگا میکنه میگه دیروز سیر خوردم!!! رو که نیست. اینجا بود یه حبه سیر جرات نمیکردم تو غذا بریزم. حالا.....
خدایی زن چه قدرتی داره که مادر و خواهر آدم ندارن؟ هرچند میدونم این درباره همه آقایون صدق نمیکنه و عکسشم هست.

قیافه مجازی ما!

- برای کامنت گذاشتن تو وبلاگای دیگه و برای معرفی وبلاگ خودم، وبلاگمو باز میکنم تا آدرسو کپی پیست کنم! امروز با همچین صحنه ای مواجه شدم:
]ç )ûné(B–®W¼زCُ8؛ے*‹ٍâ èم‰ہ*Z¸ ETê0Dظôگٹgفe³ „1§×‍خو¯قب ³vé7ˆ·سô%´Iا#± ×£پھ[ظؤ5y$v }çل ®O%™يحxsڈ ´ز، ژQ ›¯¬ !² و¸و§#"0ڑHم*ْ"fâ،v¢R·Wھؤئê ·qهêh¥؛ˆ Q.]آ›ê1½â؟r•¬ظےپ©ٹ©tn"]0·ê …ًgà س&V°{^ ظ(ژ§"}¾rë+ 0&¬¦ ے!Ny ہٍ5Z.& ه غ–چWـêbc©P¾\L_¢†ـœ'؛­Fيئ)ے­X´ tn ¢hëث©؟© µْض@„ے¾U ©…¥Qه^²0B·ّ خ ژ ½ Yaً"è ‎wدءvـk ے‚/àµée ôMF»r{ tہّ\{÷<è زm`ئwدء م¾C;جFغëثê²ٹénٹْلےذîڈ~ ‌GئTâc4چذ W—حقc×ڈj„i¼® قéF Hç ’ ق²H‰'1€€'¥‌آ؟Z”:}د+—F“—‏ z¤‘غâpy5·:z g`ˆqو‹c ظژûFC Wê §±R/>tëc0‚W©€fن¯ دأ/إھ7 چWنcإcC >«1ِ ³Iگ câ!ز—‹ ق,خn­ ٌ‰‍#a —jüہû>بط‘°ي%B R ügطٍKXش ®چ ُ هE–ْ :×V–kd¹‡+­”~؟5ز~ùncإ¯ ·‚àْàü·"v´¯ئ_إQƒڈَ(شA 7c2 -ƒ×^®¢ژ~ ئڈب P 8ر *N½ „ہf,r¹ 3ئôà cAJd Œ’طپ ƒ O–q ‹:.عث?8؛62ي u ح ِ`:^&†ص ¸[2›ٹNg¬دط@W­©)2 ¢j° àŒ®م-يہپ÷دل‹پِب¬ن¦Yxآkمذپ}ءظ½UXد ں6,3ط ùسئW K †ؤي F ع ïZذ)طP ¬B‘ ‚lo ^ِ[ï‍«` ئî }ؤق بœ—j¯ ہ6ى­ Jiض چں÷قâp4 6‚¯=h´ے#¶´Aؤn %Nغأ®Oàغ ک ¶÷ا½ ژ <ا®ëj؟‹»¥ ـ¶vً‎ nأMXعحYْ×¶ ôXSء l aع ~آ ` 6 Vظ†ڈkx» lC @V{o}¯ بص6® ?l!0ˆ†&حّS°« = >àu°ڈ ً .ھ ·a °€ع qؤ«Xم™Z{Mّ l 4Mjغ $مu…K üô ‡¬ :ˆxى×D ء ،ك+\]?èژüٍأ(%€ù ڑâp-hخsmIW ^ئةè lئ[TQˆ @6\مهcں‘K*ٹVM ŒXڑ†¦¢=ى ¢گZp,ـ÷_~ہé €يںŒ{ ؟…·گڑ:D 6ر„×[ Hںگ†h (–‰z´ ³د< J D 1 > ü £µ §أa_-ہہ¸m 24 ڑh Zp ئH8’B›`ےے ¹ Œ‰ ژ ôڈ@".بLè =´ ³¸ â— (ذH²1mO Œ€ûNDذژN lî=پءں‍p®‎.ح×'ؤ 5é‎³‡ ÷ ‘I A ہqˆث, صمB‹~ذƒ¶›x ±ضےث rmڈvٍ¹ُ…گ ےoً‡-‏ ڈاiٌ q إنˆلک>C‏d"3¬×cNEvك" ½ة2­oaخ pش&IMنL·¨'pز`GڈصGءك$¹س%qإ²aچً +غهيD ‡S] ùa .!ش›سf=ï4wمزغب C° ´د ¨ @ &àM ‡ â\ک&.0o1S"ˆ 1¬Kرغ“` ¥ ï!7فئ‍,¸·h¥$";¼ک7Dى»„ †c‡„ #–7Z âڑ^ HˆuّذD™ضD¾"AB 1ي¬،ًê ¯ Gش ;#Yï &إ‏[A گGزپک,è0ê™Ba-ˆZ xںF ‘(¬gثfض-ج ü ر rpSè±M@1 B#¨ ‚ I ظ!چ‚غ¬u -,ّقى*r,€ #L#u غ،¶Z£mèâ2qtbMْ€؛kï­ر ]0عsو³د?‰ن6¬ % 1ë‰:8¨îأz"5ةù ±قRyزj‡*môyةp@³A®د¯TbCح 5{Yج‰s،ءcX ‰ü£ê½V@إJ”“J+ rA/•ةO‘0ط 6¸Mr:‌¤OL1;ء éKڑf¯ < â{ةشصGز ل6 !ہے•

این بخشیش بود البته
و البته که بعدنم درست شد.

۱۳ تیر ۱۳۸۹

فوتبال سیاسی

این ست بلاتر هر چی خودشو خنج میزنه و بالا و پایین میپره که فوتبال و سیاست رو قاطی نکنین، کو گوش شنوا؟!
از یه طرف بعضیا میگفتن اگه برزیل اومده بالا بخاطر مواضع درست درمونش مقابل مساله ایرانه، که اونم احتمالن چون نیتش پاک نبود امروز حذف شد! (حالا بماند که خود ایران کلن راه پیدا نکرده بود!)
از این طرف مامان و دختر دایی که بحث میکردن کی بره بالا و کی برنده شه، دریغ و درد از یه بحث تکنیکی!
- غنا بره بالا، آفریقاییا گناه دارن!
- آرژانتین ببازه، مارادونا پیرنشو به دکتر داده بود!
- اسپانیا ببازه، حقوق کارگراشو کم کرده!
- هلند ببره، رو مساله حقوق بشر حساسن!
- تبریک، تبریک بابت باخت برزیل...به همون دلیل که بعضیا از بالا رفتنش خوشحال شده بودن!
( مامان کلن از انگلیس خوشش نمیاد و میگه استعمارگر بودن!)
توضیح: دلیلی که برای باخت برزیل گفتم، یه حدس بود. از خدا میخوام واقعیت رو از زبون سخنگوش به اطلاع ما برسونه، چون اگه توجیه نشیم ممکنه خدا رو هم بذاریم تو دسته نخبگان فریب خورده! وگرنه چه دلیلی داره برزیلو ببازونه! با آمریکا همدست شده؟! بی بی سی نیگا میکنه؟

پیوست: تازه فهمیدم ست نیست و سپ درسته! سپ بلاتر

۱۱ تیر ۱۳۸۹

- بعد از ظهر که کارم تو شرکت تموم شد، از تصور گرمای بیرون نشستم تو دفتر اول. هم خسته بودم و هم حوصله ام سر رفت و هم خوابم میومد! بعدن که دیگه دلو زدم به دریا و اومدم بیرون، جونم در اومد خب! دوش آب سرد گرفتم و عین مگسِ پیف پاف خورده، گیج خواب، چسب زمین شدم!
- خیلی بده که ما عادت داریم، اول یا از روی بی فکری یا از رو تعارف و تو رو درواسی موندن یه کاری بکنیم که بعد توش بمونیم و گند بزنیم به کار و تازه هی منتم بذاریم سر طرف که من محبت کردم! خب آدم حسابی اگه همون اول، حالا به قول خودت از رو محبت، اینکارو قبول نمیکردی که لااقل خودم میدونستم باید یه گِلی به سرم بگیرم!

۱۰ تیر ۱۳۸۹

انعطاف

از زمان نمایشگاه کتاب، برداشتن یه نمایشگاه بزرگ عرضه محصولات فرهنگی زدن گوشه میدون ونک! اوایل از کنارش رد میشدی یا صدای قرآن میومد یا مداحی و نوحه (راستیاتش ما همینجوری فرق نوحه و مداحی رو نمیفهمیم، بس که تنو لحن صدا یکیه!) کلنم از دور، همه دیوارو از این کتابای رنگیه بچگونه پوشونده بود و وسطم یه طناب بسته بودن و تسبیح آویزون کرده بودن! خلاصه این مال اوایله ماجرا بود. حالا تازگیا از کنارش رد میشی گاهی یه آهنگایی میذاره، یه آهنگایی میذارهها، به خودت میگی فقط یه درختی، تیر چراغ برقی، چیزی، باس پیدا کنی و سفت بچسبیش تا مگه اینجوری از خودت حرکات موزون در نکنی!!!! به خداااااااااااااااااااااااااااااااا