بعدِ ایستگاه اتوبوس از تاکسی پیاده میشم. دیدم یه زن و شوهر جوون با چهار تا بچه، ایستگاه رو قرق کردن. یه بچه تو بغل مَرده که نشسته و با زن که وایساده، بلند بلند حرف میزنه و سه تا بچه دیگه هم از سر و کول ایستگاه بالا میرن! یکیشون سه ساله است انگار، وایساده رو صندلی و دو تا دستاشو بالا گرفته. نفهمیدم چی شد و بچه واقعن میخواست چه کار کنه. فقط دیدم سر و ته داره از اون بالا میاد پایین! شاید تصور کرده بود که داره تو آب شیرجه میزنه! خلاصه که رسمنِ رسمن با مخ پخشِ زمین شد! قیافش همه درد شد و گریه و شوک. مامانش دوید و بلندش کرد. دهنشو برای یه زنجموره باز کرده بود که باباش شروع کرد به هوار کشیدن و فحش دادن! بچه به چشم بر هم زدنی همه احساس درد و گریه و شوک رو قورت داد و در همینجوری که با دو تا دستش سرشو چسبیده بود به باباش جوری نگاه کرد که "چیزی نشده که، چرا شلوغش میکنی؟!" اگه سوت زدنم بلد بود حتمن سوتم میزد!
این نشون دادن احساس، متناسب با حس بابا و مامانا رو منم تجربه کردم، پنجم ابتدایی بودم! گیر دادم من با چرخ خیاطی رو دشکی رو بدوزم. از من اصرار و از مامان انکار و... داشتم میدوختم که یهو پارچه انگار گیر کرد زیر سوزن و دیگه چرخ کار نکرد! با دست چپم جلوی پارچه رو گرفتم و با دست راست پشتو و پامم گذاشتم رو پدال! یهو پارچه با سرعت رفت جلو و دست منم باهاش. یه صدا و... دستمو محکم مشت کردم. از لای انگشتام خون میزد بیرون. یواش مشتمو باز کردم. از لای خون دیدمش. فکر کردم پوستِ دستمه که کنده شده! ولی چرا برق میزد؟ به چرخ نیگا کردم. نصف سوزن نبود... خودم سوزنو که کج شده بود از شست دستم بیرون کشیدم. مطمین بودم مامان دعوام میکنه. پس خیلی خوشحال! رفتم تو هال و با هیجان، مسرور! از اتفاق پیش آمده گفتم " سوزن رفته تو دستم!" یعنی جوری گفتم که انگار خودم از قصد اینکارو کردم که حالشو ببرم، خوشم میومد، خوشمزه بود! مامان با نگرانی گفت "چی؟ چی شده؟" نگران بود. عصبانی نبود. خیالم راحت شد. عر زدم، خونه رو گذاشتم رو سرم، کولی بازی دراوردم و....خب آخه خیالم راحت شد که عصبانی نبود!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر