همش پرید!
نوشته بودم حول و حوش ساعت 11:40 شب یه ماشین، نمیدونم چرا، مستقیم رفت تو شکم یه ساختمون! اصلن تو مسیرش نبود، نمیدونم چرا فرمونو کج کرده بود! نوشته بودم بعدِ فرو رفتن تو دیوار صدای بوق ممتد میومد و همین کلافت میکرد که نکنه طرف مُرده! نوشتم چون مردم آروم بودن و هیجانی نداشتن امیدوار بودم طرف زنده مونده باشه. نوشتم مردم حاضر بودن اونوقت شب پارک کنن و پیاده شدن و عرض خیابونو تو اون تاریکی و با ماشینای با سرعت بالا رد کنن، برای اینکه ببینن چی شده! نوشته بودم بعضیا حتا دوبلم پارک میکردن ببینن چه خبره و حتا با صدای بوق پشت سریا هم تکون نمیخوردن تا سر از ماجرا در بیارن! نوشته بودم با صدای "اینجا واینسین!" پریدم چون فکر میکردم پلیسه، ولی دیدم آمبولانس اومده. مردم تکون نخوردن که هیچ، تازه حضور آمبولانس جمعیت بیشتری رو کشوند اونجا! نوشتم حس میکنم طرف مُرده! به همین مسخرگی، الکی الکی. مردم جنب و جوششون احتمالن اگه طرف زنده بود بیشتر میشد. سعی میکردن بکشنش بیرون، نظر میدادن، میخواستن مدیریت کنن و... ولی آروم بودن! نوشتم امیدوارم همش فکر و خیال باشه و طرف زنده باشه. نوشتم اینجور موقعها خیال بد تند و سریع میشنه تو ذهنم! نوشتم لعنت به اون بوق ممتد که نمیذاشت فکر خوب کنم! لعنت به همه فیلمایی که بوق ممتد یعنی مرگ راننده! نوشتم خدا نکنه به یه خونواده زنگ بزنن بگن "فلانی مُرد، دیگه منتظرش نباشین!" نوشتم خدا کنه زنده باشه ...خدا کنه. ساعتی که آتش نشانی اومد رو نوشتم که الان یادم نیست، هرچند میدونم دیر بود! آمبولانسم دیر کرد ولی باز از همه زودتر اومد، خدا خیرشون بده.
یادمه نوشتم پلیس تازه ساعت 12:42 اومد! گفتم اگه نگم خسته نباشید با این سرعت عمل، میترکم! گفتم احتمالن تنها وقتی سرِ وقت که هیچ، زودترم به محل میرسن که قضیه تجمع باشه!
همه اینا رو نوشته بودم ولی متنم پرید! منم شاکی باز نوشتم ببینم روش میشه باز بپره یا نه!
جدید نوشت: ساعت یک جرثقیل اومد و ماشینو برد.
باز دعا: خدایا زنده باشه...زنده باشه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر