هی میگم باید هر روز خبر بخونم! وسواس شده انگار، فکر میکنم اگه خبر نخونم فردا یه خبر خیلی بد میشنوم! دیدی بیخود فکر نمیکردم؟ دیدی باید خبرا رو میخوندم؟ صبح، اولین خبر، محمد نوری رفت!
پی نوشت: این روزا داشتم محمد نوری گوش میدادم، عادتمه هر از چند گاهی از کارای یکی از خواننده ها رو گوش میدم، شجریان، نوری، عارف، دلکش، ویگن، یزدانی و...، حالا این روزا نوری بود و یه مجموعه و خصوصن "عاشقان را خبر باد بهاران داری" که باید دو سه باری میشنیدم تا دل میکندم ازش!
حالا نوری رفته، یکی از اون آدمایی که کاراشو دوست داشتی، با ترانه هاش شاد میشدی و آرومو... هیچ وقت حس ناراحتی نداشتم، جز امروز که برای خودش به ترانه هاش گوش دادم! حسرت شخصی از رفتنش ندارم، که مثلن چرا کم شناختمش، چون باهاش شاد بودم و آروم، کنسرتش رفتم، هم صدا باخودش و کل سالن "جان مریم" خوندم و و وقتی "گل بریزین رو عروس و دوماد" رو برای دو تازه داماد گروهش خوند فکر کردم چه هیجانی دارن اون دو تا جوون و از تصور هیجان اونا منم هیجانزده شدم. یه کادوی تولدم نوار "دلاویزترین" بود که بهانه آلبوم هم "ترانه تولدت مبارک" بود.
ولی تو این یه سال و اندی که غصه و ناراحتی از شرایط اجتماعی اذیتت میکنه، رفتن و از دست دادن اونچه که تو بخش قشنگ زندگیت جا داره، بخش انرژی بخش، بخشی که فکر میکنی به تو تعلق داره، خودت انتخابش کردی که مال تو باشه، سخته! مدامم که تکرار میشه دیگه بیشتر کلافه میشی!
"نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره، نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره!" ولی نه، ته دلت یه چیزی وول وول میخوره و میگه وقتی خدا اینطوری میچلونتت و میچزونتت برای اینه که قراره شادیی که باور داری تو راهه، بزرگتر و شیرینتر و با دوومتر باشه.
آره بابا جان، هیچ رقمه این امید از دلمون کنده نمیشه!
پی نوشت2: آخ که چقدر عاشقِ تهرونِ بارونیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر