- صبح، رفت: منتظر ماشینم برای پونک. یهو جناب انیشتینِ پیر سوار بر یک پراید، جلوی پام ترمز میکنه! بسوزه بی پولی که این بیچاره رو هم به مسافرکشی انداخت! چون تو هیچ عکسیش تی شرت تنش نکرده بود، نمیدونستم، جوونیاش واسه خودش شری بوده! رو جفت بازواش خالکوبیِ قدیمی داشت و یه نوارم گذاشته بود از این داش داشُ داش داشم منا! تو یکی بحث آبگوشت و دیزی و اینا بود وتو اون یکی هم یه خانومی با ناز و کرشمه میگفت "جوجه جاهلم من!" بعد انیشتنم یه ریسه ای میرفت از خنده، بیا و ببین!
- بعد از ظهر، برگشت، 1: تو تاکسی که میشینم، میبینم خانومه داره بلند بلند ذکر خیر مسوولین محترم نظام رو میگه، که همش شامل بوق و سه نقطه میشه و برای همین اصلن سعی نمیکنم بگم! (مدیونین اگه فکر کنین میترسم بگم چی گفت و به کی.) خلاصه که در عرض جیک ثانیه همه رو شست و چروند و تکوند و پهن کرد رو طناب، با دو تا گیره اضافه که در نرن! نمیدونم تصور چه حرف متهورانه ای از یه راننده تاکسیِ خطی داشت که وقتی بنده خدا مظلومانه و آروم گفت "من که چیز خاصی نمیخوام، فقط بنزین که آزاد نباشه!" داشت میرفت رو هوا از عصبانیت! خیلی جلوی خودمو گرفتم که خندَمو نبینه. با شرایطی که اون داشت حتمن به دیدار معبود میشتافتوندم!
- بعد از ظهر، برگشت، 2: سوار ماشین دوم میشم که همون خانوم به چشم بر هم زدنی میپره تو ماشین. بغل دستیش یه خانوم چادریِ با دخترش.خوشو نگه میداره، نگه میداره تا میرسیم آخرای مسیر. اینجا یه جورایی بحث رو میکشونه به احمدی نژاد و نگاه میکنه به خانوم چادری. به گمونم بله رو گرفته که دوباره با شدت و حدت شروع میکنه به شست و شوی مردگان و زندگان حکومتی و بعدم درو میکوبه و میره. خانوم چادری فقط میخنده! یعنی: بله!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر