۲۹ مرداد ۱۳۸۹

اولین روز ماه رمضون ما

دیروز مامان به همسایه ها افطاری داد. خورش قیمه، با سبزی خوردن و پنیر و خرما. فقط به همسایه های آپارتمان خودمون میرسه. ولی خب دوست داره افطاری کامل باشه. نون سنگکم بابا گرفته بود ولی چون مامان میگفت کم میاد، کلن نداد به همسایه ها.
من که عادت ندارم به سحری خوردن و همیشه آخر شب یه چیزی میخورم، سفت و سخت گفتم "حالا چیزی نمیخورم، باشه بعد." ولی خب جلوی عطر قیمه رو که نمیتونستم بگیرم. نمیتونستم چشم از ناز و ادای اون سبزیا و ترب و پیازچه هاش بردارم که. میتونستم؟ خیلی مقاومت کردم ولی دیگه وقتی چشمم افتاد به ته دیگ، دل و دین از کف دادم و ...
این شد که آخر شبم چیزی نخوردم و فقط شانس اوردم امروز جمعه است و تو خونَم!

هیچ نظری موجود نیست: