نمیدونم از کی شروع کردم به خوندن
وبلاگ آنکس که نداند. ولی دو پست آخری حسابی درگیرم کرد. امشب از ساعت یک تا 3:35 نشستم قسمت
مادر رو خوندم و هی اشک ریختم و هی باز این سوال "خدایا آخه چرا؟" رو تکرار کردم. از آلزایمر خیلی شنیده بودم، دایی آلزایمر گرفت ولی به اونجا نرسید که آدما رو فراموش کنه و ...آدم اینجور موقع ها نمیدونه چطور حرف آرامش بخش بزنه :((((
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر