۱۵ مرداد ۱۳۸۹

مادر

نمیدونم از کی شروع کردم به خوندن وبلاگ آنکس که نداند. ولی دو پست آخری حسابی درگیرم کرد. امشب از ساعت یک تا 3:35 نشستم قسمت مادر رو خوندم و هی اشک ریختم و هی باز این سوال "خدایا آخه چرا؟" رو تکرار کردم. از آلزایمر خیلی شنیده بودم، دایی آلزایمر گرفت ولی به اونجا نرسید که آدما رو فراموش کنه و ...آدم اینجور موقع ها نمیدونه چطور حرف آرامش بخش بزنه :((((

هیچ نظری موجود نیست: