- بالاخره بعد کلی تو سر و کله خودم زدن و تا ظهر خونه نشستن، موفق شدم یه مطلب ردیف کنیم برای کلاس. مجبور شدم برای ساکت کردن یکی از آقایون شَر کلاس، که احتمال میرفت با شیطنتاش کار دستم بده و سوالایی بپرسه که توش گیر کنم، وعده یه هدیه بهش بدم! بنده خدا تا آخرشم صداش در نیومد. ولی خب حالا من که یادم نیست برای چی حرف نزد. چرا؟ چی شده بود؟ شتر؟ نه....
توضیح: اول مِی ربطی به زنان کارگر نداره. اون مربوط به 8 مارچ میشه که شده روز جهانی زن.
- مامان و بابا با هم قهرن و مامان یه جوری حرف میزد از دعواشون که بقول خانوم خواهر "همچین میگه انگار باره اولشونه!" آدم از کار این زن و شوهرا سر در نمیاره، اونم از نوع قدیمیشون!
- ما هم انگار با هم قهریم, به دلیل نظرش درباره خانومها!
(باید در این مورد حتمن یه بار مفصل بنویسم.)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر