۵ شهریور ۱۳۸۹

موضوع انشا: روز تولد خود را چگونه گذراندید؟

صبح مانتو مشکی جدید رو پوشیدم، ولی حس روسری مشکی رو دیگه نداشتم! برای همین یه روسری گل درشت سر کردم و روسری مشکی رو چپوندم تو کیف تا موقع رفتن به مراسم سرم کنم. یکی از همکارا تو فیس بوک دیده بود تولدمه، بنده خدا اومد که تبریک بگه، ولی با واکنش شدید دو همکار دیگه روبرو شد! میگفتن "چرا لو دادی؟" حالا من هرچی قسم میخوردم خودم میدونستم تولدمه، تو گوششون نمیرفت که نمیرفت! بیچاره رو زدن!
آدرس مسجد بزرگراه نواب، خیابون هلال احمر، چهارراه استخر بود. ما هم با توجه به آدرس داده شده راهی شدیم. تاکسی تا مترو میرداماد، مترو تا ایستگاه امام خمینی، مترو تا ایستگاه نواب، تاکسی تا سر هلال احمر، تاکسی تا چهار راه استخر...رسیدم، البته له له زنون از گرما و تشنگی!
پسر مرحوم رو ندیدم، جلوی در مسجد نبود. دختر بزرگه رو هم ندیدم، بچه اش بند نمیشده تو مسجد. دختر کوچیکه رو دیدم، عین غریبه ای که بنا به وظیفه تو مراسم شرکت کرده باشه، ساکت و آروم نشسته بود. آروم، بدون قطره اشکی و با لبخند به کسایی که تسلیت میگفتن بهش! تو شوک بود انگار، عروس خانواده میگفت باور نکردن و آرومن :(((
انگار "خدا رحمتش کنه" و "خدا به خونواده صبر بده" بهترین دعاهاست. ولی میگیره؟ چقدر میشنون؟ کلافه نمیشن از تکرارش؟
اومدیم بیرون، تازه فهمیدم چه لقمه ای دور سرم چرخوندم! البته از آدم عزادار نمیشه توقع داشت آدرسی بده که به مسیر تو بخوره، ولی خب چون رسمن دهنم صاف شده بود، میتونم اینجا یه غر کوچولو بزنم که! از مسجد تا گمرک پیاده اومدیم، تاکسی گرفتم تا انقلاب، تاکسی تا ونک! اونهمه الکی چرخیده بودم که به اونجا برسم! خدایی سوختن نداره؟
تو تاکسیِ انقلاب به ونک، من و 3 تا دختر دیگه نشسته بودیم. من کتاب زبانمو باز کرده بودم و میخوندم. 2 تا از دخترا همزمان مشغول حرف زدن با موبایل شدن که راننده بلند و محکم گفت " موبایلاتونو خاموش کنین!" دختر جلویی که اصلن موقع حرف زدن صدا نداشت، شروع کرد به پرس و جو که چرا و یعنی چی و وااااااااااااااااااااااااااا! یه خورده که گذشت و بحث خوابید، راننده سر دو تا دختر بغل دستیه من، که با هم حرف میزدن، هوار کشید که "چه خبرتونه؟ چقدر حرف میزنین؟ از ماشین که پیاده شدین حرف بزنین!" یکی از دوستا و دختر جلویی افتادن سرش. بعد شما نخودو دیدی که قل میخوره؟ منم عین همون نخوده قل خوردم رفتم وسط دعوا! گفتم "من که دارم کتاب میخونم صدای اینا برام مزاحمتی نداره، شما مشکلت چیه؟" مرتیکه احمقو دیده بودم که همش چشمش تو آینه بودا! گفتم "شمام اگه اینقدر توجه نمیکردی این صداها رو اصلن نمیشنیدی!" اونم از رو داشبورد یه تیکه کاغذ برداشته بود و هی تو هوا تکون میداد و میگفت قانونه، قانونه! یکی نبود بگه "تو این مملکت رییس جمهور میگه بعضی چیزا رو قانون نمیدونه و اجرا نمیکنه، اونوقت تو برداشتی یه تیکه کاغذ نشون میدی که مهر رییس خطتون روش خورده، صداتم انداختی رو سرت که قانونه؟" هرچند اون دقیقن داشت به شیوه همین مملکت رفتار میکرد، ما انگار از یه جای دیگه اومدیم! بماند...
البته فکر کرد من نفهمیدم چشه! اون طور که اون میگفت اینجا مکان عمومیه ( تازه وقتی من گفتم مگه کتابخونه است که از کسی صدا در نیاد گفت از کتابخونه هم بدتره!) فهمیدم طرف سیگاری بوده، بعد خانوما چند دفه افتادن سرش که تو تاکسی که مکان عمومیه نباید سیگار بکشه، حالا اونم داشت تلافی میکرد! من خیلی تیز و بُز و باهوشم! کشفمم رو نکردم که بیشتر از این حالش گرفته نشه :))))
خلاصه بعدم رفتم کلاس زبان و برای اینکه کسی کاری به کارم نداشته باشه گفتم تولدمه و الانم از ختم میام.
بعدش دیگه رفتم خونه و تولدم شد واقعن :)))

هیچ نظری موجود نیست: