۱۹ مرداد ۱۳۸۹

خانه دار

امروز کلن حالم یه جوری بود. هنوز بخاطر دیشب ذوق زده بودم. با دوست دوباره یافته از هردری گفته بودیم و من بس که تمام مدت نیشم از هیجان باز بود، فکم درد گرفته بود! امروز ظهر وقت دندون پزشکی داشتم که زنگ زدن گفتن اگه میتونم ساعت 10 برم و منم رفتم. جرم گیری کردم و حالا همش دلم میخواد برم جلوی آینه و نیشمو باز کنم و زل بزنم به دندونای سفیدِ قشنگم :)
بعد از ظهر عزممو جزم کردم که زود بیام خونه تا زبان بخونم و به شکل عجیبی موفق شدم! چون بدجوری عزمم جزم بود، تو تاکسی کتابو گرفته بودم تو دستم و تند تند میخوندم. هرچی ام به خودم میگفتم "داری زود میری که بخونی، حالا ول کن!" تو کَتَم نمیرفت. "بابا تو که نمیتونی تو ماشین کتاب بخونی، الان حالت بد میشه ها!" آخرم وقتی به سرگیجه افتادم بیخیال شدم، اون موقع که مجبور شدم سرمو بالا بگیرم و چشمامو ببندم و نفس عمیق بکشم!
رسیدم خونه، دوش گرفتم، کتری گذاشتم، و گفتم "حالا اول ظرفا رو بشور." و این شد سر آغاز فصلی دیگر...
دیدم آب نمیره پایین، دیگه اصلن به عواقبش فکر نکردم، همه اون لوله های آب رو، اون زیر، باز کردم. چشمتون روز بد نبینه، چه صحنه ای، چه بویی! همه رو ریختم تو یه سطل و رفتم تو توالت و با یه اسکاچ و مسواک و جرم گیر افتادم به جونشون، تمام مدتم بخودم میگفتم "نترس، اینا پی پی نیستن! اینا پی پی نیستن! یه زمانی غذا بودن!" (البته پی پی هم یه زمانی غذا بوده.) ولی خب به نظرم پی پی نبودنش خیلی کمک کرد که بتونم ادامه بدم :
میدونستم یه قسمت مهم کار بستن لوله هاست که آب ندن. آی اونا رو پیچوندم، آی خودم پیچیدم تا...
باقیِ ظرفا رو شستم، کف آشپزخونه رو سابیدم!خدا، کسی رو جو نگیره، اونم مثل من! جو گرفته بودتم ناجور، با وجود حمومی که رفته بودم عین خیالم نبود و تند تند، کابینت زیر سینکو تمیز کردم و مرتب کردم و جای پیاز، سیب زمینی رو مرتب کردم و آشغالا رو بردم پایین و این وسط دوباره کتری گذاشتم برای چایی و... (آب کتریِ دفه پیش رفت برای ریختن تو لوله ها برای باز شدنشون)
عرق ریزون و نفس زنون سرمو برگردوندم، تو کابینتو دیدم و یادی کردم از ترانه "همه چی آرومه، من چقد خوشبختم"؟ چرا؟ چی شده بود؟... کف کابینت خیسِ خیس بود :))) چرا؟ چی شده بود؟ شلنگ پاره شده بود!
البته خوشبختانه دیگه اونقد جو نگرفته بودتم که بپرم تو کوچه و برم شلنگ بخرم و بیارم عوضش کنم! شلنگو چرخوندم که پارگیش به سمت بالا باشه، کلشو چسب کاری کردم و به خانوم خواهر هم توصیه کردم یهو یه آب زیاد تو ظرف شویی خالی نکنه، مثلن برای میوه شستن!
الانم نشستم، پامو انداختم روی پام و از هنرنماییام مینویسم وچایی میخورم و بیخیال زبان خوندن شدم :)

هیچ نظری موجود نیست: