۱۷ تیر ۱۳۸۹

آرامش

دیشب یه خواب جالب دیدم. با چند نفر تو یه رودخونه بودیم، سوار قایق. آدما رو یادم نیست. حتا یادم نیست غریبه بودن یا آشنا، ولی بودن! رودخونه همه حالتی داشت، کم عمق با سنگ ریزه های خیلی قشنگ، کَفِش، پر عمقِ آروم و پر عمقِ خروشان. دو طرفشم پر از منظره های محشر. انگار اونجا مکان ثابت بود و زمان به سرعت در حال حرکت! یه بخشی پر بود از درختای با برگای زرد و نارنجی و قرمز، یه جا پاییز بود و یه جا بهار و یه جا تابستون! فقط زمستون نداشت! از قایق اومدم پایین. جای کم عمقش بود. سرم پایین بود حالی میکردم از دیدن آب زلال و سنگای قشنگ کف رودخونه. رسیدم قسمت پر عمق و واسه خودم خوش بودم که آب با شدت چرخوندم و فرو کشیدم و ... هیجان زده بودم ولی یادمه مطمین بودم یه ذره جلوتر، قسمت پر عمق و آروم رودخونه است. مطمین بودم برای همین اصلن نگران نبودم! اون حس اطمینان و آرامش برام خیلی جالب بود.
شاید خوابم تایید حرفام بود. حرفی که به یه دوست زدم.

هیچ نظری موجود نیست: