۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

فکر کن پدرتو چند سال نبینی، یعنی نذارن ببینی! پدرت مریض باشه و محتاج به تو، و حتماً تو هم محتاج به اون. بعد اون این نیازشو فریاد بزنه با رها کردن خودش، با جونش! چه حالی میشی؟ سخت بودن رو تعریف کن.....

۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

اونی که چند ماه چند ماه با قوم و خویشش قهر میکنه، چه توقعی داری که با یک آشنای دور همچین معامله ای نکند؟
بالاخره بعدِ یه چیزی تو مایه های 7-6 سال کارت ملیمو پیدا کردم! نه که تو این مدت میگشتما، نه! ولی خب یه وقتایی از تصور دنبال المثنی رفتن غصه میخوردم :|
یادم نیست چند ساله بودم، احتمالاً سنی که دیگه باید به بزرگترها احترام میذاشتم ، سنی که دیگه حرفام رو نمیشد به حساب بچگی گذاشت، سنی که در مقابل کلامی که میگفتم مسول بودم، احتمالاً!
توی اون سن و سال تصمیم گرفتم طبق روال معمول همسران دایی و عمو رو زن دایی یا زن عمو خطاب کنم که با مخالفت مادر خانومی مواجه شدم! کلمات مامان یادم نیست و یادم نیست توی اون عالم بچگی چطور توضیح داد که فهمیدم زن عمو و زن دایی خطاب کردن یعنی به رسمیت شناختن بخش کوچیکی از یه آدم که دایمی هم میتونه نباشه. این آدمها قبل از اینکه زنِ عمو یا دایی باشن خودشون یه وجود مستقل داشتن و دارن. و این شد که دو گزینه پیشنهاد شد، یا خانوم بیارم بعدِ اسم یا جون! و از اونجایی که من از همون بچگی با این سوسول بازیا میونه ای نداشتم خانوم رو انتخاب کردم!
بعدها وقتی یکی از عموها از خانومش جدا شد کلی به این تدبیر هوشمندانه مامان آفرین گفتم و خوشحال بودم که دغدغه تغییر هویت ندارم.
خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم شاید همین باعث شد که به نظرم دکتر و مهندس خطاب کردن آدمها هم بی حرمتی به اونهاست و حالا درسته خیلیا از این بی حرمتی ناراحت نمیشن و یه جورایی دوست دارن اصلاً! ولی من که کاملاً کلام مادر خانومی رو پذیرفتم، در مقابل اینجور نامگذاری ها همچنان مقاومت میکنم!

۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

وقتی دختر مدیر عامل اومد تا مثلاً پیش من کار کنه دردسر شد برام، بس که کار کردنو دوست نداشت! خلاصه که چون دختر مدیر عاملم بود نمیشد به راهای معمول خلاص شد از شرش! پس به راهای متافیزیکی رو اوردیم...یعنی دعا! دعای خیر کردیم براش، گفتیم مثلاً شوهر کنه و بره خارج! خلاصه نه که دعا از ته دل بود و خیرم بود سه سوت گرفت! شوهر کرد و قرار شد بره خارج، ولی... ولی خدا که مقادیری با ما شوخی داره باز به صورت موقت هفته دیگه میفرستَتِش واسمون :|

۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

خوبه تصمیم گرفتیم فردا شب با بر و بچ بریم بام تهران، کم مونده برف بیاد! هر چند ما راضیم، ولی موندم تو کار خدا!

خدایا شکرت، فراوون :)

۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

فکر کن تو جزیی از تاریخی، جزیی از کتابای تاریخ. این دوران تو کتابا میاد و تو یکی از آدما لابلای تاریخی. بی اسم و بی نشون، ولی هستی...کی فکرشو میکرد تو این دور و زمونه بیفته تو ناف یه همچین دورانی؟ یه همچین حکومتی؟

۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

دو تا موبایل داشت و با هر دو نفری هم که به هر موبایلش زنگ میزدن دعوا! یکی علی نامی بود که جلوی بوستان منتظرش بود، یکی دکتر بهرامی نامی که پشت تلفن مدام حرف میزد و دختر چون تو تاکسی بود نمیتونست سرش جیغ بکشه. خودش اینو هوار کشان به دکتر بهرامی گفت! به علی و دکتر بهرامی هم تاکید شد که بار اوله تو تاکسی نشسته. البته تقریباً معلوم بود، کیفش تو پهلوی من بود و وقتی میخواست از تو کیف موبایل دوم و یا کیف پولشو دربیاره تک تک انگشتاشو رو پهلوم حس میکردم! خودشم یه وری نشسته بود و یه پاشم تقریباً گذاشته بود زیرش، عین کسی که تا حالا رو صندلی نَشسته!
خیلی دلم میخواست دنبالش برم ببینم چه معامله ای با علی میکنه :)

۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

با دوستم، همکار سابق حرف میزدیم. از محیط کار گفت و اتفاقاتی که افتاده و من حیرون بودم از این همه تغییر آدمها! شرکت سابق یه شرکت کوچیک فامیلی بود. مدیر عامل بود و دو خواهر و پسر عموشون! با پسر عمو یه بار دعوام شده بود که یادم نیست برای چی ولی کلاً پسر خوبی بود و تنها ایرادش تنبلیش بود که اونم لِم داشت. اگه لمش دستت میومد میتونستی باهاش کار کنی. حالا چیزایی که دوستم میگفت ازش، فقط حیرت زدم کرده بود که یعنی این همون پسرعموی مهربون و آروم بوده؟ عصبانیتشو دیده بودم ولی درگیری و فحش دادن تو این حد؟!!!
بلاگر که فیلتره و نمیدونم چرا صفحه ارسال پیامش نسبت به فیلترشکن حساسیت داره! یه جوری اصرار داره باز نشه که بهش شک میکنم. اینقدر طول کشید که یادم رفت چی میخواستم بگم!

یه چیزی...چقدر مزخرف مینویسم! یعنی شاید مطالبم هم مزخرف نباشه ولی بلد نیستم بنویسم. بعضی وبلاگا رو که میخونم شرم میکنم، فقط دلخوشیم اینه که برای خودم مینویسم...البته دروغ چرا؟ فک و فامیل و دوست و آشناست که اینجا رو میخونه پس خیلی هم برای دل خودم نمینویسم! بعضی چیزا رو مینویسم اونم تازه نه واقعیشونو :(

۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

در راستای ارضای نیاز رنگ زنی امروز کلی چوب کبریت رنگ زدم، سبز و زرد و صورتی :)))

میخواهم یک کاری روی در و دیوار اتاقم بکنم، ولی هنوز هیچ فکر درخشانی به ذهنم نرسیده! قسمتهایی از دیوار مشکل دارد، خصوصاً برای آن قسمتها میخواهم یک کاری بکنم. یک رنگ آمیزی خاط که ایراد را در واقع بپوشاند!

۳۱ فروردین ۱۳۹۰

قطعاً که "همه چی آرومه و من چقدر خوشبختم!"


دیروز صبح خجسته و خوشحال مشغول کار و بارم بودم که فهمیدم چهارشنبه روز آخر نمایشگاه نیست! همون روز روزه آخر بود :(
شانس اوردم دقیقاً لحظه ای فهمیدم که راننده تو ماشین نشسته بود منتظر 3 تا از بچه ها که برن نمایشگاه. فکر کن از نمایشگاه بدت بیاد و مجبور شی خودت تنهایی گز کنی تا اونجا. 3 تا سالن فقط از شرکتای خارجی بودن که رسماً 2 تا ونصفیش چینی بودن! سر و تهشو هم اوردم و یه سی دی شرکتا رو گرفتم و به طرفه العینی برگشتم شرکت طوری که بعضیا اصلاً نفهمیدن که بیرون بودم :)
نمیدونم چرا بیشتر از اینکه کشورای دیگه اینقدر کم تو نمایشگاه شرکت کردن ناراحت باشم از وضعیت محیط نمایشگاه و سالنا ناراحت بودم. سالنای درب و داغون، آسفالت و کف سالنا داغونتر. کارگرایی که همینجوری یه گوشه سالن پهن شده بودن رو زمین که سر و وضع مناسبی هم نداشتن. آزاردهنده ترین فکر اینه که خودمون ارزشو اعتباری برای خودمون قائل نیستیم!

۲۹ فروردین ۱۳۹۰

امروز

هم میخوام کفش بخرم، هم شلوار جین و هم مانتو! امروز با خودم گفتم زود از شرکت میزنم بیرون و میرم دنبال خرید. این ترم کلاس زبان بر نداشتم و دارم حال میکنم برای خودم :)
خلاصه اینو گفتم ولی نشون به اون نشون که ساعت 20 دقیقه به 8 زدم بیرون! رسیدم خونه، یه چایی خوردم. ورزش کردم. دوش گرفتم. شام خوردم و حالا پهن شدم رو تخت و تند تند خبر میخونم و اینجا مینویسم و فیس بوک بازی میکنم!

نمایشگاه باید برم ولی حسش نیست. از نمایشگاه خوشم نمیاد کلاً، ولی بخاطر کارم باید برم. دو روز پیچوندم و چهارشنبه روز آخره. احتمالاً همون چهارشنبه برم.

۲۷ فروردین ۱۳۹۰

چند نفرو میشناسین ایراد خودشونو بلند بلند تو یه جمعی بگن؟ چند نفرو میشناسین ایراد دیگرانو بلند بلند تو یه جمعی بگن؟ حالا اصلاً جمع نه و یه نفر دیگه!
چند نفرو میشناسین وقتی دارن خاطره ای میگن از مراوده، بحث و یا دعوا با یه نفر دیگه، یه جوری خاطره بگن که انگار طرف مقابل حق داشته، عاقلتر بوده، حرف منطقی و درست میزده و نه خودشون؟

۲۶ فروردین ۱۳۹۰

وسط همه مشکلات کاری که دیگه دارم کم میارم و کم مونده جیغ بزنم، از سر خوش شانسی، گیر یه کره ای مریضِ احمقم افتادم! آدم چه طوری میتونه به شکل دیپلماتیک، به یه زبون دیگه، لیچار باره یه غریبه با یه فرهنگ دیگه بکنه؟ پنج شنبه یه چیزکی بهش گفتم  ولی نه برای اون کافی بود نه دل خودم اونطور که باید و شاید خنک شد!
مثلاً بهش بگم " آمیب، تو که به اندازه یه جلبکم عقل تو کلت نیست و عین یه مفنگیه ابله نشستی اونجا هی میرینی به هیکل کار، غلط میکنی زنگ میزنی و وینگ وینگ میکنی! سرتو باس کرد تو یه شیشه سرکه، بلکم یه نموره اون چشات وا شه ببینی داری چه فلطی میکنی!"
هر چند اینم کمشه، ولی همینم بهش میتونستم بگم باز خوب بود! با سطح عقل و هوشی که داره شک دارم همینم بگیره.
بعضی رابطه ها مثلاً خوبن! یعنی فکر میکنی که خوبن! بعد یه اتفاق مسخره که حتی خودتم نمیدونیه چیه پیش میاد. بعد رابطه یه شکلی میشه که تازه میفهمی چقدر حباب بوده، چقدر راحت میترکه این رابطه. حتی اگه باز شکلش مثل اولش بشه دیگه برات اون رنگ و بو رو نداره، چون میدونی چقدر شکننده و بی ارزشه که به یه باد بنده.
فکر کن اینجا مخته و اون چیزایی که مینویسی فکرایی که توش وول میخورن، فکر کن کسی نیست، فکر کن داری با خودت حرف میزنی......حیف، نمیشه!

باز هم خواب

حالا که گفتم شاید اینجا را ببندم دلم هوایش را کرده، هی دلم میخواهد چیز بنویسم تویش!
دیشب یک خواب بد دیدم! چرت بود در حد بنز، ولی بد بود. آخرش این بود که فکر میکردم دارم میروم عروسی ولی سر از ختم در آوردم! آنهم چطور؟ دختر متوفی جلوی در بود، مشکی پوش، از دیار غربت برگشته برای ختم! فکر کنم توی خواب چنان شوکه شدم که همان کنار پیاده رو پهن زمین شدم و محکم کوبیدم توی سرم! حالا کدام اول را یادم نیست ولی هم پهن شدم هم توی سرم کوبیدم!
میگویم چرت بود برای این است که خیر سرمان داشتیم میرفتیم عروسی یک نفر دیگر! سر کوچه بابای عروس ایستاده بود و برایمان خط و نشان میکشید! نشنوم زدید و رقصیدید!
ما به ازای خارجی داشت خواب. دختری که میگویم واقعاً عروسیش معطل مانده چون خانواده خودش مذهبی هستند و خانواده داماد نه. خانواده داماد مراسم مختلط میخواهد و خب این برای خانواده عروس شبیه فحش ناموسی میماند!

۲۵ فروردین ۱۳۹۰

احتمالاً اینجا را ببندم و کرکره را پایین بکشم! حوصله این فیلتر مزخرف را ندارم

۲۱ فروردین ۱۳۹۰

هر چقدر دوست داری لوس باش و بی نزاکت! به من چه؟ یعنی کلاً، تو هم به من چه؟ بود و نبودت دارد برایم مدام بی اهمیت تر میشود. خودت باعث و بانیش هستی!

۲۰ فروردین ۱۳۹۰

اول فکر کردم چه نامه بدی نوشته ولی به آن بدیها هم که فکر میکردم نبود! ولی به هر حال دلایلش منطقی نبود. جواب کماکان منفیست!

۱۴ فروردین ۱۳۹۰

فکر کن نشستم مثلاً زبان بخونم، اونوقت عکسای نسل کشی ارامنه رو دیدم! اعصاب از سر راه اوردم؟ نه مغز خر خوردم :|
آدمیزاد چی میتونه باشه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا