ساعت از 7:30 گذشته بود که از موسسه زدم بیرون. داشتم به امتحان فکر میکردم و تند تند راه میرفتم که دیدمش. تکیه داده بود به دیوار و سرش را با دست گرفته بود. تلاش میکرد راه برود ولی همینطور مانده بود! رفتم آن دست کوچه، گفتم "حالت خوبه؟" نگاهم کرد و لبش را گاز گرفت و سرش را تکان داد!
- چیزی میخوایی؟ خانه ات کجاست؟ چیزی شده؟ کجا میخوایی بری؟ میخواهی یجا بنشینی؟
جواب همه اینها کله تکان دادن بود و لب گزیدن و دو سه کلمه نامفهوم! تا اینکه دست کرد تو جیبش و از این دستگاههای آبی رنگ هست که آدمهایی که آسم دارند استفاده میکنند، از آنها در آورد و کله اش را جلوی دهنش گرفت. تو کوچه یک بیمارستان بود، گفتم شاید از آنجا آمده، حالش جا نیامده که مرخصش کردند! دوباره سوالها را ازش پرسیدم. چند تایی کلمه ازش شنیدم، به زور گفت، به زور! محل کارش همانجا بود، ساختمان کناری، واحد چهارم شرقی. یک همکار شنیدم و یک خانم گل محمدی، یا گل نراقی یا... یادم نیست. نفهمیدم اسم خودش بود یا همکارش! ترسیدم ولش کنم بیفتد. زیر بغلش را گرفتم تا دم در ساختمان. 5 طبقه، 10 واحد...واحد چهارم شرقی!
- سالن زیبایی؟
- سر تکان داد
فکر کردم یعنی بله! زنگ زدم، خانمی جواب داد، آیفون تصویری بود. گفت اشتباه گرفتم. زنگ بعدی را زدم. تا جواب بدهد با خودم فکر میکردم، چرا دختر خودش رفته آن پشت؟ چرا کله نمیکشد جلو تا همکارها خودش را ببینند؟! مردی جواب داد.
- خانوم گل... هستند؟ یه خانومی اینجاست حالش خوب نیست، میشه بیاین پایین؟
- رفتن! نیم ساعت پیش رفتن!
دختر اشاره کرد، یعنی ول کن! موبایلش را در آورد. شماره گرفت، گوشی را گرفت طرف من، یعنی تو حرف بزن. نگرفت. گفتم "میگه نیم ساعت پیش رفته." به زور گفت "دروغه!"
جلوتر پله بود. گفتم "بیا اینجا بشین." دوباره گرفت و دوباره گوشی را داد دست من. پیغام داد "شماره اشتباه است!" و دوباره...
دوتا خانم آمدند بیرون. گفتم "اینان؟" اشاره کرد، یعنی نه. یک مرد آمد بیرون، مثلاً سیگار روشن کرد و هی ما را نگاه کرد. عصبانی شدم، حس کردم همان مرد است و آمده پایین سر و گوش آب بده! زل زدم بهش. راهش را گرفت رفت. مانده بودم، کمی هم ترسیده بودم، برای دختر. نمیدانم اگر قوه تخیل قوی هم نداشتم و اگر ذاتاً شکاک نبودم باز فکرهای بد به سرم میزد یا نه! یک دختر با حال زار، میگوید یک دختر دیگر توی ساختمان است، توی محل کاری که حاضر نیست جلوی آیفون تصویریش برود، و مردی که میگوید خانم گل ... نیست و دختر میگوید دروغ است! چی شده بود؟
کله کشیدم، ببینم مرد هست یا نه که ندیدمش. هرچی به دختر گفتم "چیزی میخوایی بخوری؟ آژانس بگیرم؟" یک کلام بود. اشاره میکرد یعنی نه! هی جیبهایش را خالی کرد، هی زیپهای کیفش را باز کرد! دنبال شماره تلفن همکار میگشت! مستاصل مانده بودم که چیکار کنم. حاضر نبودم تنها ولش کنم، کاری هم نمی توانستم برایش بکنم...تا اینکه در باز شد و یک دختر و پسر جوان آمدند بیرون، خوشحال و خجسته! تا اشاره کنم به دختر، آنها دیدنش. پسر خیلی آرام و خوشحال گفت "اِ، شما اینجایی؟" ولی دختر، خانم گل... نه، نگران بود به وضوح. یک کلمه هم حرف نزد و فقط جلو آمد. خیالم راحت شد، خیلی. دختر اشاره کرد، یعنی ممنون!
راه افتادم، بی سوال از آنها. ولی سوال تو ذهنم مانده تا الان. چی شده بود؟
وقتی داشتم میرفتم مرد را دیدم که جلوتر ایستاده بود! اخم کردم!
- چیزی میخوایی؟ خانه ات کجاست؟ چیزی شده؟ کجا میخوایی بری؟ میخواهی یجا بنشینی؟
جواب همه اینها کله تکان دادن بود و لب گزیدن و دو سه کلمه نامفهوم! تا اینکه دست کرد تو جیبش و از این دستگاههای آبی رنگ هست که آدمهایی که آسم دارند استفاده میکنند، از آنها در آورد و کله اش را جلوی دهنش گرفت. تو کوچه یک بیمارستان بود، گفتم شاید از آنجا آمده، حالش جا نیامده که مرخصش کردند! دوباره سوالها را ازش پرسیدم. چند تایی کلمه ازش شنیدم، به زور گفت، به زور! محل کارش همانجا بود، ساختمان کناری، واحد چهارم شرقی. یک همکار شنیدم و یک خانم گل محمدی، یا گل نراقی یا... یادم نیست. نفهمیدم اسم خودش بود یا همکارش! ترسیدم ولش کنم بیفتد. زیر بغلش را گرفتم تا دم در ساختمان. 5 طبقه، 10 واحد...واحد چهارم شرقی!
- سالن زیبایی؟
- سر تکان داد
فکر کردم یعنی بله! زنگ زدم، خانمی جواب داد، آیفون تصویری بود. گفت اشتباه گرفتم. زنگ بعدی را زدم. تا جواب بدهد با خودم فکر میکردم، چرا دختر خودش رفته آن پشت؟ چرا کله نمیکشد جلو تا همکارها خودش را ببینند؟! مردی جواب داد.
- خانوم گل... هستند؟ یه خانومی اینجاست حالش خوب نیست، میشه بیاین پایین؟
- رفتن! نیم ساعت پیش رفتن!
دختر اشاره کرد، یعنی ول کن! موبایلش را در آورد. شماره گرفت، گوشی را گرفت طرف من، یعنی تو حرف بزن. نگرفت. گفتم "میگه نیم ساعت پیش رفته." به زور گفت "دروغه!"
جلوتر پله بود. گفتم "بیا اینجا بشین." دوباره گرفت و دوباره گوشی را داد دست من. پیغام داد "شماره اشتباه است!" و دوباره...
دوتا خانم آمدند بیرون. گفتم "اینان؟" اشاره کرد، یعنی نه. یک مرد آمد بیرون، مثلاً سیگار روشن کرد و هی ما را نگاه کرد. عصبانی شدم، حس کردم همان مرد است و آمده پایین سر و گوش آب بده! زل زدم بهش. راهش را گرفت رفت. مانده بودم، کمی هم ترسیده بودم، برای دختر. نمیدانم اگر قوه تخیل قوی هم نداشتم و اگر ذاتاً شکاک نبودم باز فکرهای بد به سرم میزد یا نه! یک دختر با حال زار، میگوید یک دختر دیگر توی ساختمان است، توی محل کاری که حاضر نیست جلوی آیفون تصویریش برود، و مردی که میگوید خانم گل ... نیست و دختر میگوید دروغ است! چی شده بود؟
کله کشیدم، ببینم مرد هست یا نه که ندیدمش. هرچی به دختر گفتم "چیزی میخوایی بخوری؟ آژانس بگیرم؟" یک کلام بود. اشاره میکرد یعنی نه! هی جیبهایش را خالی کرد، هی زیپهای کیفش را باز کرد! دنبال شماره تلفن همکار میگشت! مستاصل مانده بودم که چیکار کنم. حاضر نبودم تنها ولش کنم، کاری هم نمی توانستم برایش بکنم...تا اینکه در باز شد و یک دختر و پسر جوان آمدند بیرون، خوشحال و خجسته! تا اشاره کنم به دختر، آنها دیدنش. پسر خیلی آرام و خوشحال گفت "اِ، شما اینجایی؟" ولی دختر، خانم گل... نه، نگران بود به وضوح. یک کلمه هم حرف نزد و فقط جلو آمد. خیالم راحت شد، خیلی. دختر اشاره کرد، یعنی ممنون!
راه افتادم، بی سوال از آنها. ولی سوال تو ذهنم مانده تا الان. چی شده بود؟
وقتی داشتم میرفتم مرد را دیدم که جلوتر ایستاده بود! اخم کردم!
۳ نظر:
بز! من فکر می کنم دختره و گل چی چی رقیب عشقی هم بودن و تو رو اسکل کرده بوده دختره.
این من بودم که این فکر رو کردم! من!
من اون وسط چکاره حسن بودم؟!؟!
دیده یکی داره هی بهش توجه می کنه. چیزیش نبوده/
ارسال یک نظر