۲۷ آبان ۱۳۸۹

من اگر توی 15 سالگی بچه دار شده بودم و بچه ام را هم "قربونش برم" زود شوهر داده بودم (با فرض دختر بودن البته) الان نوه داشتم! و، حالا که نه، 2 سال دیگر میتوانستم کشوهایم را برای نوه ام باز کنم تا بچه غش کند از هیجان، بس که دست به دور ریختنم بد است! یک چیزهایی از این کشو ها در می آید که میتوانم ادعا کنم یک مادر بزرگ ایده آل با یک صندوقچه اسرارآمیز هستم.
الان یک کیسه از نامه های قدیمی پیدا کردم! مال کی؟ از دوران ابتدایی چند تا کارت دعوت، کلی نامه و کارت تبریک از دوران راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه. بیشتر نامه ها از دوران داهنمایی است و دوستان آن دوران. کلی نامه از دوستی که توی فیس بوک پیدا کردم دارم که میخواهم اسکن کنم و برایش بفرستم، خصوصاً آن نامه ای که به ذهنش رسیده بود معلم ریاضی را برای داییش جور کند و کلی نذر هم کرده بود :))))))))))) بچه بودیماااااااااااااااااااا.
وای که ذوق انگیز است. کاش همیشه نامه نگاری میکردیم. چت کردن این دوران باد هواست!

بازم خواهم نوشت از یافته های صندوقچه مادر بزرگ

پینوشت: لعنتی یعنی هنوز نمی توانم عکس آپلود کنم و اینجا بگذارم؟
پینوشت 2: امشب میخواستم بکوب برای امتحان شنبه بخوانم! بی خیال این باحالتر است :)
پینوشت 3: یادش بخیر تا دوران راهنمایی همدیگر را به اسم فامیل صدا می کردیم!
پینوشت 4: دو تا نامه از یک دوست دارم که پدرش جز اسرا بود و وقتی ما دوران راهنمایی بودیم آزاد شده بود (مدرسه شاهد میرفتم آن دوران) این دوستم آن موقع رویش نمیشد جلوی پدرش روسری سر نکند، خجالت میکشید! چقدر دلم برای خودش و بابایش می سوخت. فکر میکردم چه عذابی میکشند. الان یعنی راحت تر شده؟
پینوشت 5: یک نامه برگشت خورده پیدا کردم. آن را هم نگه داشته بودم. چه خطی، چه ادبیاتی!
پینوشت 6: دوست محترم به من بدهکار است، از سال 72! پول یک حوراب و یک عکس! مچش را گرفتم :)
پینوشت 7: عید سال 71، اصطلاح رایج شده "اونی که تو فیلم بود رو بگو!" فکر کنم تکه کلام منوچهر نوذری بود.
پینوشت 7: یک کارت دارم رویش نوشته "خمینی روح خدا   فرمانده کل قوا" پشتشم نوشته "حزب الله قم"!!!
پینوشت 8: از متن یک نامه
"لطفاً مرا به خاطر گفتن گدا گشنه و پیچاندن دست ببخشی!" و " و50 تومان هم زیاد عجله ای نبود فقط چون به دلیل خانوادگی و پول تو جیبی که فعلاً نمی نویسم اگر 50 تومان نبود اشکالاتی بوجود می آمد گفتم 50 تومان را بیاور!"
یادش بخیر چه ارج و قربی داشت 50 تومن. همین الان چند تا سکه دارم نمی دانم به کی بدهم بهش برنخورد!
خدای من که چقدر با این نامه ها روحم شاد شده...
پینوشت 9: "چه بسیار شبها که در راه فراگیری علم و دانش از خواب خوش چشم پوشی نمودی و تا هنگام بامداد بیدار ماندی و درس خواندی من نمیدانم چه انگیزه ای ترا به این کار وادار کرده است
اگر هدف رسیدن به فخر فروشی و اموری از این قبیل بوده ، چه سخت زیان کاری و اگر هدف تو زنده کردن آیین پیامبر (ص) و تهذیب و تربیت روحی و مهار کردن بدیها بوده است، ، چه بهره مند و خوشبختی و این خوشبختی بر تو مبارکباد. سیزدهم خرداد یکهزار و سیصد و هفتاد" یکی از معلمها برایم نوشته! به جون خودم اون موقع فقط 12 سالم بود و اصلاً نمی دونستم شب زنده داری چی هست، بقیه حرفها که پیش کش!
پینوشت 10: برگی از دفتر خاطرات
آدرس خانم قوامی، قطعه 72 بهشت زهرا، وفات چارشنبه 70/11/2
پینوشت 11: از دفتر خاطرات
"وقتی که تو به من سلام میدادی از دهنت محبت و مهربانی می آمد دیگر وقتی ندارم"!!! قربون محبتتون :)))

آخرِ این پست نوشت: نامه ها را که شروع کردم به خواندن، برای آن دوستی که برای معلم ریاضی نقشه کشیده بودایمیل فرستادم. پینوشت 11 که تمام شد دیدم جواب داده که اگر شد برایم اسکن کن :)))

هیچ نظری موجود نیست: