۴ آذر ۱۳۸۹

کار نیک

- دیروز خیلی خسته و کلافه بودم وقتی از شرکت برمی گشتم! کلی کار، کلی جلسه خسته کننده و اتفاقات نا خوشایند باعث شده بود که آویزانِ آویزان راه بیفتم طرف خانه. با توجه به تعطیلی خب توقع بیجایی بود که ماشین راحت گیر بیاید. کلافه تر ایستاده بودم برای تاکسی که یک پراید کنارمان نگه داشت. یک خانم خیلی خیلی خوش اخلاق با صدای بلند و شاد گفت "دارم میرم پونک، هرکی میخواد سوار شه." بعد هم خندید و گفت "البته خانوما، لطفاً!" فکر کن اگر آنهایی که ماشین دارند گاهی همچین خیری به بقیه برسانند چقدر خوب می شود.
- طرف اهل مشروب بوده و معلم اخراجی بوده. وقتی می میرد خانواده لازم نبوده هیچ کاری بکند، نه کاری و نه خرجی! مردم محله خودشان همه خرجی کردند و همه مراسم ها را برگزار کردند. کجا دفن کردند؟ مسجد محله! برای اینکه مردم دار بوده و کار مردم را راه می انداخته! هر کاری که از دستش بر می آمده انجام میداده، حتی برگزاری برنامه برای جوانها.

هیچ نظری موجود نیست: