مادر محمد داوری در شرح دیداری که بعد از 4 ماه اتفاق افتاده میگوید:
«قول داده بودم وقتی به دیدار فرزندم میروم گریه نکنم اما کدام مادری است که فرزند بیمار و رنجورش را ببیند ولی بغضش را در گلو خفه کند؟! محمد با آن چه که قبلا دیده بودم خیلی فرق داشت. صورتش رنگ پریده و لاغر بود، دائم سرفه میکرد و از درد سینه شکایت داشت. میگفت که ترکشهای زمان جنگ اذیتاش میکنند اما کاری نمیتواند انجام دهد، کسی هم به حرفش گوش نمیکند. باز هم فریاد بر میآورم؛ خدایا این ظلم را به کجا ببرم! منِ مادر کیلومترها راه میآیم تا با فرزندم به مدت ۲۰ دقیقه دیدار کنم، حتی از شنیدن صدایش به صورت تلفنی نیز محرومم. نه تنها پسرم بلکه سایر همبندیهایش نیز وضعیت بهتری ندارند؛ خواستم گریه نکنم اما نتوانستم، مگر جز گریه کار دیگری هم از دستم بر میآید؟ چرا کسی صدای مرا نمیشنود؟ خوب میدانم که خدا بهترین قاضی است، شکایتم را به خدا میبرم…»
«قول داده بودم وقتی به دیدار فرزندم میروم گریه نکنم اما کدام مادری است که فرزند بیمار و رنجورش را ببیند ولی بغضش را در گلو خفه کند؟! محمد با آن چه که قبلا دیده بودم خیلی فرق داشت. صورتش رنگ پریده و لاغر بود، دائم سرفه میکرد و از درد سینه شکایت داشت. میگفت که ترکشهای زمان جنگ اذیتاش میکنند اما کاری نمیتواند انجام دهد، کسی هم به حرفش گوش نمیکند. باز هم فریاد بر میآورم؛ خدایا این ظلم را به کجا ببرم! منِ مادر کیلومترها راه میآیم تا با فرزندم به مدت ۲۰ دقیقه دیدار کنم، حتی از شنیدن صدایش به صورت تلفنی نیز محرومم. نه تنها پسرم بلکه سایر همبندیهایش نیز وضعیت بهتری ندارند؛ خواستم گریه نکنم اما نتوانستم، مگر جز گریه کار دیگری هم از دستم بر میآید؟ چرا کسی صدای مرا نمیشنود؟ خوب میدانم که خدا بهترین قاضی است، شکایتم را به خدا میبرم…»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر