دارم می آیم خانه. بین راه یک گربه را می بینیم که با بدن کش آمده، توی تاریکی در حالیکه زل زده به روبرویش، پاورچین پاورچین به سمت جلو می رود. من چیزی ندیم ولی خب گربه شکارچیِ قابلی باید باشد و چیزهایی را که من نمی بینم آن می بیند! بهر حال شلنگ تخت اندازون از بین گربه و آن شکارِ من ندیده رد شدم. از آنجا که شلنگ تخته انداختنِ بی صدا نداریم، با هیکلی که قاعدتاً از گربه و شکارش خیلی بزرگتر است، فکر نمی کنم شکار سر جایش همین جوری مانده باشد! تا حالا نگاه عاقل اندر سفیه یک گربه ندیده بودم که... دیدم :)))
موبایل مامان زنگ خورد. گوشی را برداشتم. "بله بفرمایید!" یک صدای ناله دخترانه گفت "آرش هست؟" حدس زدم چی شد!
- اشتباه گرفتی.
- خانوم بگین هست!
- نه گفتم که، اشتباه گرفتی!
- این خط رو تازه خریدی؟
- نه ... خیلی وقته! - دو تا اسم داره، احسانم بهش میگن!
- ببین اشتباه گرفتی! قطع کن، دوباره بگیر. میبینی که اشتباه گرفتی.
- باشه، ممنون خانوم! (صدایش محکمتر شده بود.)
دلم برایش خیلی سوخت. وقتی صدای دختر رو شنید انگار دنیا رو سرش خراب شده بود. انگار با هم دعوا کرده بودند. انگار زنگ زده بود یک چیزی را درست کند توی رابطه ولی یک صدای دختر... دیگر زنگ نزد، یعنی اشتباه زنگ نزد :)
موبایل مامان زنگ خورد. گوشی را برداشتم. "بله بفرمایید!" یک صدای ناله دخترانه گفت "آرش هست؟" حدس زدم چی شد!
- اشتباه گرفتی.
- خانوم بگین هست!
- نه گفتم که، اشتباه گرفتی!
- این خط رو تازه خریدی؟
- نه ... خیلی وقته! - دو تا اسم داره، احسانم بهش میگن!
- ببین اشتباه گرفتی! قطع کن، دوباره بگیر. میبینی که اشتباه گرفتی.
- باشه، ممنون خانوم! (صدایش محکمتر شده بود.)
دلم برایش خیلی سوخت. وقتی صدای دختر رو شنید انگار دنیا رو سرش خراب شده بود. انگار با هم دعوا کرده بودند. انگار زنگ زده بود یک چیزی را درست کند توی رابطه ولی یک صدای دختر... دیگر زنگ نزد، یعنی اشتباه زنگ نزد :)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر