۱۹ آبان ۱۳۸۹

ابهت مادر

فکر میکنم هرچی بچه ها بزرگتر می شوند و صاحب قدرت و نام و منصب، باز حداقلِ حداقل یک چیزی داشته باشند که بخاطر آن از مادرشان حساب ببرند! یک چیزِ شاید خیلی ساده که دیگران باور نکنند. ولی خودِ همان دیگران هم نقطه ای در ارتباط با مادرشان دارند که از نظر دیگرانی مضحک است! مثلاً مادر همکار جان به همکارجان گفته بود برود دکتر برای دوا و درمان مو. همکار نتوانسته بود برود. رفته بود از داروخانه کلی قرص و دارو گرفته بود که یعنی "من رفتم!" ما هم کلی چشم گشاد کردیم و باور نکردیم و نگاه عاقل اندر سفیه انداختیم که یعنی "مگه میشه؟"
حالا این خود ما، زورمان میاید میوه بخوریم! باید چوبی، چماقی، باتومی چیزی بالای سرمان باشد تا اندکی دل به میوه بدهیم. حال، چند صباحیست مادر جان اصرار دارند ما غیر از غذا میوه با خود ببریم به شرکت. میبریم ولی یادمان میرود بخوریم تا موقع جمع کردن بارو بندیل و برگشت به خانه میشود. با کمک دوستان ترتیب میوه ها را میدهیم که گندش درنیاید که قوتمان را نخوردیم! اما...اما امروز از شرکت در آمده بودیم که یاد میوه افتادیم. پس.... فکر کن از سر خیابون، پیاده که داشتم میومدم خونه، تند تند اول نارنگی پوست کندم و در دو حرکت دادم بالا و بعد قرچ و قروچ سیب گاز زدم! فکر کن ساعت 8 شب برای اینکه میوه رو خونه نبرم و احیاناً مامان بو نبره که من تو طول روز میوه نخوردم مجبور به چه کاری شدم!

پیوست: موضوعی که تو ذهنم بود به نظرم جالبتر از اونچه که تعریف کردم بود! ولی نهایت حس و حال و استعدادم همین گندی بود که نوشتم :( 

هیچ نظری موجود نیست: