۱۰ دی ۱۳۸۹

خب وقتی داری کار میکنی باید هدفت از کار را بدانی، درقبال خودت مسئولی و باید تکلیفت با خودت روشن باشد، حداقل با خودت تعارف نداشته باشی. یکی میداند که تنها برای وقت گذرانی کاری را انچام میدهد. کسی کارش را دوست ندارد و فقط برای پول اینکار را میکند. کسی از درگیری بیشتر خوشش نمی آید و دوست ندارد ریسک کند و...همینطور که نمیشود از همه آدمها به یک اندازه توقع داشت خود آدمها هم باید تکلیفشان با خودشان روشن باشد. اگر دوست داری روی کار سوار باشی، اعتبار کسب کنی و پیشرفت کنی پس باید حرکت کنی. اگر هم می خواهی بی حرکت باشی باید قید جایگاه بالا را بزنی!
مثلاً اینکار کاری نیست که من دوستش داشته باشم! فقط چون آدمی هستم که با مطالعه نمیتوانم چیزی یاد بگیرم از شیوه تجربه استفاده میکنم و این کار بخشی از کاری است که باید ازش خبر داشته باشم! حالا فقط میماند که کاری که به من سپرده میشود را درست انجام بدهم و خودم توقعی برای یک بازرگان شدن ندارم!

۵ دی ۱۳۸۹

احتکار

 دیشب، خانمی که نشسته جلو، دارد با یک حاجی صحبت میکند. توجه ام جلب میشود چون حرف از چک است، آنهم نه یکی، نه دو تا، بلکه سه تا! بعد خانم خوشحال و شاد میگوید: قیمت شکر بالا رفته، امروز هیچ کس فروشنده نبود. و باز تاکید میکند که قیمتها بالا رفته، خدا را شکر! هاج و واجم که در جواب حاجی می گوید: آره باید بیشتر میخریدیم. ولی حالا که گذشت!
تا حالا یک محتکر را از نزدیک نشناخته بودم که حالا دیدم. نمی دانم چرا باورم نمیشد کسی بتواند از گران شدن مایحتاج مردم خوشحال بشود. شاید منتظر بودم قیافه طرف جور خاصی باشد ولی تصادفاً اینها خیلی معمولی از آب در آمده بودند! سخت است که باور کنی یکی مثل خودت فقط و فقط به فکر خودش باشد و شرایط دیگران را نبیند که هیچ، تازه خوشحالم باشد!!!

پینوشت: این فیلمها را دیدی مدام یک زنی  آویزان است و یک مرد باید نجاتش بدهد؟ دارم یکی از مزخرفترینشان را نگاه میکنم! زنک راه میرود، مینالد >:|

۳ دی ۱۳۸۹

خب دیگر، دارد تمام میشود! عین بچه مثبتها کمی جارو زدیم، گردگیری کردیم و تِی کشیدیم و از همه مهمتر کفشمان را توی جاکفشی گذاشتیم و حالا هم صدای قل قل آب برنج دارد می آید :)
نمیدانم ماها که عادت به زندگی خانوادگی را داریم تا چند وقت میتوانیم تنهایی را تحمل کنیم. به هر حال درست است که تنهاییِ گاهی گداری برایت جذابیت دارد ولی با تا کِی؟ مهم است.

۲ دی ۱۳۸۹

خواهر یکی از کسانی که توی گودر دنبال میکنم را دارند میبرند برای اجرای حکم. خودش را هم کمی بابت کامنتها و این وبلاگ میشناختم. حالا امروز گودر فضای غریبی پیدا کرده. برادر نشسته و نوشته دیگران برای خواهرش را شیر میکند، تشکر میکند و دلداری میدهد حتی، ولی چی توی دلش میگذرد....
نوشته "به وحید بگید ، ازین به بعد من روزی 2 تا خط میکشم رودیوار !!!
یکی یادآور روزای بدبختیمون ...
یکی برای قلبم ، برای خواهر کوچکم ، برای نفسم ..."


به امید آزادی همه دربندان

پینوشت: پینوشه، صدام و حالا وبدلا! دیگر گفتن ندارد که "دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره"
دارم میترکم! یکی جلوی منو بگیره اینقده نخورم!!!

پینوشت: دارم تند تند آدامس میجوم تا برای موقعی که خواستم باز چیزی بخورم جا داشته باشم!!!

دزد

دارم از زندگی مجردی نهایت استفاده را میکنم! توی زندگی مجردی تو میتوانی هر قاعده و قانون خانه را با خیال راحت بشکنی! قوانین خیلی خیلی کوچک مثل گذاشتن کفش توی جاکفشی! تازه هر بار هم که رد میشوی و کفش را میبینی ذوق کنی. گاهی آدم با همین کارهای کوچک سرحال می آید :)
دیشب خوش و خرم برای خودم ماکارونی درست کردم با جعفری و ذرت و قارچ و پیاز و سیر وکلم و تا دلم خواست فلفل سیاه و قرمز و فلفل دلمه ای و پنیر پیتزا! آی خوشمزه شد، آی خوشمزه شد. وقتی بیخیال غذا درست کنی و نگران نباشی که بد بشود، حتماً خوشمزه میشود.

پینوشت: دیشب خوابِ دزد دیدم! خواب دیدم دزد آمده. میگویند دزد یعنی خواستگار! پس احتمالاً منم که با چاقو زدمش در واقع یعنی بهش جواب مثبت دادم :)))
پینوشت 2: الان که دارم سرچ میکنم چیزی به اسم خواستگار نمیبینم، زده یا مهمان یا دوست یا مسافر در راه است و از این سه حال هم خارج نیست!
یکی هم نوشته: "اگر خواب ببينيد كه منزل، كمد يا دارايي و اموالتان مورد دستبرد و سرقت قرار گرفتهاند، يعني به شهرت، وجهه و اعتبار شما حمله شده و آنها خدشه دار ميشوند. ولی اگر در برابر سارق ایستادگی کنید و به دفاع از اموالتان بپردازید یعنی اوضاع نامساعد زندگیتان خوب پیش خواهد رفت."
کلاً خوب کردم چاقو کشی کردم. یعنی هم با چاقو مجبورش کردم لیوانهایی که برده بود برگرداند! هم چاقو را زیر گردنش گرفتم که دوستهایش توی خانه نیایند! هم با چاقو دستهایش را خط خطی کردم :) بعد جالب بود که مادر خانومی که نمیدانست اینها کی هستند هی در و پنجره را که من میبستم باز میکرد و هی اینها را راه میداد خانه. یعنی برنامه ای داشتم برای بیرون کردن و بستن در وپنجره ها. تازه با اعتماد به نفس بیرون هم رفتم و شیشه های ماشین را بالا کشیدم و درش را هم قفل کردم که ماشین را ندزدند. تمام مدت هم چاقو دستم بود البته...

۱ دی ۱۳۸۹

زده به سرش!

- مردم زده به سرشان!!! امروز یکی نشسته کنار دست راننده تاکسی و هی سیخ میزند که "کرایه را زیاد کن، لااقل 15% اضافه کن!"

- این شهرداری هم زده به سرش!!! هر روز یک ایستگاه جدید تو مایه ی "شنهای مخصوص برای شهروندان محترم" عَلَم میکند!


- از آنجا که دیگر از جونم سیر نشدم، از بزرگان و اینها چیزی نمی گویم! البته به این متن هم نمیخورد چون بحث کسانی است که تازه به این مشکل دچار شدند نه سابقه دارها!

۲۷ آذر ۱۳۸۹

یاد بگیریم

امروز همکاری پرسید که آیا سراغ دارم چطور میشود هزینه آلاینده هایی را که یک محصول تولید میکند محاسبه کرد؟! نمیدانم چطور شد از من پرسید چون قاعدتاً نمیدانستم. اما...
یکی از وبلاگهای مورد علاقه ام وبلاگ مهار بیابان زایی است. دیده بودم که آقای درویش خیلی با احساس و محبت و صبور به تقریباً تمام کامنتها جواب میدهند. پس به ذهنم رسید از طریق ایمیل از ایشان سوال بپرسم. دقیقاً به فاصله 28 دقیقه پاسخ گرفتم، معرفی شخص به همراه شماره موبایل! باور کنید فقط من تعجب نکردم، به هرکس گفتم برایش جالب بود بس که عادت کردیم جواب نگیریم.
امیدوارم همواره پر انرژی و سلامت و موفق باشند.

۲۶ آذر ۱۳۸۹

چه میشود گفت؟

- این ترکیش ایرلاین یک آگهی بازرگانی پخش میکند توی بی بی سی و سی ان ان، تند تند. بعد مادر خانومی هم حرص میخورد، تند تند، که "ببین اینا چطور برای پیشرفتشون برنامه دارن! ببین چطور دارن جلو میرن! اونوقت ما..."

- از اینجا میشود پیش بینی آلودگی هوای تهران را دید! و اینجا هم نوع تغذیه مناسب در زمان آلودگی هوا! خواستم بگویم اگر دیدی توی تاکسی راننده دارد تند تند ساقه کرفس میجود، فکر نکن آخر الزمان شده :)

۲۵ آذر ۱۳۸۹

قیافه چقدر برای آدم مهم است؟ چقدر ممکن است یک چهره در شما تاثیر منفی بگذارد؟ اینقدر که ترجیح بدهید دیگر با طرف مراوده نداشته باشید؟ یک نفر هست که به مرور چنان ازش بدتان می آید، به خاطر رفتارش، که دیگر نمی توانید حتی نگاهش کنید. ولی درباره یک آدم نشناخته چی؟ ممکن است چهره اش شما را متقاعد کند که نباید با او در ارتباط باشید؟

بعد نوشت: گند زدم به گمانم :(((

بعدتر نوشت: خدا آدم را گیر مریض نیاندازد، بلند بگو آمین!

- خواندم که  "خانم نوریزاد در بخش سی سی یو بیمارستان مدرس بستری شد... ظاهرا تمام مدت بازداشت هم بیهوش بودن." ما چه میفهمیم اینها چه میکشند؟ :(

۲۴ آذر ۱۳۸۹

جنگ، مرگ

- بچه که بودم یکی از نگرانیهایم کار گویندگان خبر، بعد از تمام شدن جنگ بود! فکر میکردم اگر جنگ تمام شود گوینده ها بیکار میشوند! حالا اینکه چرا اصرار داشتم حتماً نگران کسی باشم و چطور به ذهنم رسیده بود گوینده ها مورد خوبی هستند بماند، ولی اینکه توی عالم بچگی همه ماجراهای دنیا را جنگ ایران می دانستم برایم مهم است. خواسته یا ناخواسته چنان جنگ توی ذهنم نشسته بود که باور داشتم بعد از تمام شدن جنگ هیچ خبری نخواهیم داشت. حالا حدود یک سال هست که دوباره پیگیر اخبار شدم و با خودم فکر میکنم میشود یک روز برسد که با خیال راحت اخبار را ببوسم و بگذارم کنار؟ نگران زندانی و عاقبت ایران و محیط زیست نباشم؟ شدنش را میدانم که میشود ولی میخواهم که زود باشد، من هم باشم آن روز!
- یک عمل انتحاری دیگر و کلی کشته و زخمی. نمیدانم چرا هنوز تعجب میکنم که توی قرن 21 ام همچنان گروهی راه رسیدن به خواسته های خودشان (چه درست و چه غلط) در نابودی دیگران می بینند! نمیدانم چرا همچنان اینقدر توقعم از آدمها زیاد است! نمیدانم چرا فکر میکنم الان همه آدمها باید بفهمند راه درست کردن اوضاع کشتن و از بین بردن دیگران نیست! حالا من هنوز این مورد را هضم نکردم دیگر واقعاً درک عملیات انتحاری برایم واقعاً سخت است. عکس دو نفری که عملیات چابهار را انجام دادند را نگاه میکنم، دو تا جوان (یکی حتی نوجوان) باید توی ذهنشان چی فرو کرده باشند که راضی باشند با آن بمبهایی که به بدنشان چسباندند اینقدر خوشحال عکس بگیرند؟ یعنی اصلاً خوشحال باشی که میخواهی بمیری و بمیرانی!

۲۳ آذر ۱۳۸۹

همچنان حرف زدنم نمیاید! حرف طولانی زدنم نمی آید. شرمنده خودمم ناجور!
امیدوارم حل شود. به راههای مختلف برای حلش فکر میکنم. شاید باید هی بیایم و حرفهای بی سر و ته بزنم که راه بیفتم!

دقیق بگویم از کی شروع شد؟ فکر کنم بعد آن شب که یکی بهم گفت "سلام نویسنده!" یعنی لال شدم رسماً!!! حالا کاش نویسنده بودیم لااقل، الان کمتر دلم میسوخت. آش نخورده و دهن سوخته خواستی ببینی، بیا :)))

۱۹ آذر ۱۳۸۹

"هر روز تنبلتر از دیروز!"

چند روزی است چیزی نمینویسم. قضیه این است که کلی ماجرا هست برای نوشتن، ولی حسی برای تایپ کردن نیست :)))

دارم فکر میکنم ما چطور میتوانیم به اتاق فکر دولت برای کاهش آلودگی کمک کنیم؟ خب برای اینکه همه چیزمان به هم بیاید، من پیشنهاد میدهم برویم توی حیات، آب را باز کنیم و شلنگ را بگیریم رو به بالا و فیسسسسسسسسس آب را با فشار بدهیم هوا که عین باران بیاید پایین! تازه میتوانیم هر وقت آمدیم بیرون یک بادبزن دستمان بگیریم، رو به خیابان، تکان بدهیم که هوای بدِ کثیف برود!

۱۴ آذر ۱۳۸۹

کافه تکیه

امروز با چند تا از دوستان مدرسه و یکی از بچه های شرکت رفتیم کافه! وقتی می گویم دوران مدرسه یعنی حدود 13 سال پیش! رفتیم از این کافه های ساکتِ بی نور، که همه جفتی نشستند و سرشان را فرو کردند توی گوش هم و فقط صدای یک آهنگ ملایم می آید. بعد یک مرتبه 9 نفر که ما باشیم ریختیم توی کافه، جیغ جیغ و هر هر و کر کر. تازه اول هم که رفتیم تو، یک آقای خیلی خوش بر خورد و متین و مودب آمد جلو و خوشامد گفت و تعداد پرسید برای چیدن میز و صندلی که بچه ها نه گذاشتند و نه برداشتند به تاریکی کافه گیر دادند. یکی گفت "اومدیم همدیگه رو ببینیما، اینجا من هیچی نمی بینم!" یکی دیگه گفت "عزا داری که نمیخوایم بکنیم، چرا چراغا رو خاموش کردین؟!"  خلاصه طرف را شستند و آب کشیدند و تکاندند و پهن کردند! ولی آن بنده خدا که سوگند "تکریم مشتری" خورده بود، دم نیاورد که هیچ، لبخند هم زد! بعد از آن دیدیم محیط عاشقانه کافه تبدیل شده به کاروانسرا! غیر از اینکه ما هوار میکشیدیم دیگران هم برای اینکه صدای همدیگر را بشنوند دارند داد میزنند! همکار ما که اول سن و سال ما را به رخ کشیده بود، حالا رسماً کم آورده بود و هی با موبایل بازی و مجله خواندن سعی می کرد هر گونه ارتباط با جمع اراذل و اوباش را تکذیب کند :)

توضیح: اسم دیگری به ذهنم نرسید! تکیه منظور تکیه های عزاداری است!

۱۲ آذر ۱۳۸۹

ارث زن

مامان از دایی خواسته بود که حداقل نیمی از خانه را به نام خانمش بکند و گویا دایی سرسری رد کرده، به خاطر خرجش! حالا یک سال ونیم از رفتن دایی میگذرد. یکی از دخترها و یکی از پسرها معامله ای کردند. دختر دایی به پسر دایی قرضی داده و به جایش سهم پسر دایی را گرفته، رفتند به نام زدند! شاید هیچ کدام از بچه ها هوس نکند تا زمانی که مادرشان زنده است خانه را بفروشند ولی همین اعمال نظرها درباره چیزی که فعلاً قانوناً مال آنهاست چقدر تاثیر روی مادر میگذارد؟ الان شاید دختر دایی دوست داشته باشد، خانه را بکوبند و آپارتمان بسازند! پسر دایی مقروض است و شاید فکر کند مادر می تواند توی خانه کوچکتر زندگی کند! فکر است، می آید و گاهی ممکن است با صدای بلند عنوان شود. توی مزخرف بودن قانون که هیچ شکی نیست با ارثیه ای که برای زن قرار داده است، ولی بهتر نیست تا اصلاح این قانون خودمان به فکر باشیم؟ مردها در به نام زدن نیمی از خانه کوتاهی نکنند و یا بچه ها اولین کاری که بعد از مرگ پدر میکنند این باشد که خانه را به نام مادر کنند. به هر حال به قول مامان، حتی نگویند "داریم می رویم خونه را به نام مامان کنیم" بگویند "داریم میرویم قرض بابا رو به مامان بدیم!"
این مالک "هیچ" بودن برای خانمهای خانه دار از همه بدتر است. خودمان باید به فکر باشیم.
آقای برادر برایم چند تا عکس فرستاده و نوشته "برو حالشو ببر!". حالا که عین خوره افتاده به جانم که ببینم چی هست عکسها، اگر باز شد...

پینوشت: باز شد، می دونستم چیز الکی نمی فرستد، عکس از باران است :))))))))))))))))))

۱۱ آذر ۱۳۸۹

هرگز لبخند را ترک نکن

یک دوست برایم فرستاده:
هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
هرگز لبخند را ترک نکن . حتی وقتی ناراحتی. چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را . به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
به چیزی که گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

۱۰ آذر ۱۳۸۹

زندگی مجردی

دو شب است خانه تنها هستم. امروز خانوم خواهر میگفت "با مجردی حال میکنی؟" راست میگفت، گاهی تنهایی خیلی می چسبد، خصوصاً وقتی سر درد داری و دلت یک آرامش وسکوت حسابی میخواهد! از لحاظ کمی نتوانستم از این دوران تنهایی استفاده کنم ولی از لحاظ کیفی خیلی حال داد.

دیشب که حتی دو تا بروفن هم نتوانستند مشکلم را حل کنند، گفتم بخوابم. ولی چشمم خورد به دو تا لاک! یکی روشن روشن، یکی هم تیره. نمی دانم چطور از وسط آن سردرد فکری توانست بیرون بیاید، ولی آمد! رنگها را با هم قاطی کردم، تازه یک قطره از لاک خانوم خواهر را بی اجازه به رنگ روشن مانده اضافه کردم. بعد حدود 45 دقیقه دو تا لاک جدید را تکان دادم که یکنواخت شوند! بعد خوابیدم :)))

ضحاک

یاد این داستانهای قدیمی می افتم، داستانهایی مثل ضحاک! برای زندگی نیاز به "خون" دارد، به "جان"!
شهلا جاهد را نمی شناسم، نمی شناختم، اینقدر می شناختم که ازش خوشم نیاید ( از زن یا مردی که به هر عنوان وسط زندگی یک خانواده قرار بگیرند بدم می آید، همان اندازه که از همسری که هنوز رابطه را تمام نکرده رابطه جدید شروع می کند.)، ولی نه اینقدر که آرزوی مرگش را داشته باشم! حتی آرزوی زجرِ زندان رفتنش را...
حالا ضحاک یا آن دیو یا... "خون" لازم دارد، "جان"، مدام، پیاپی! ولی انگار اینبار هرچه استرس زا بهتر، هرچه فرساینده تر بهتر! زجر تک تک آدمهای زنده! دست میکند بین آدمها، حتی قربانی را از سالهای قبل بیرون میکشد، گلوی قربانی را میگیرد و فشار میدهد! گلوها و مغزها را و لذت می برد از مرگ، از زجر، از له شدن آدمها....