دیشب، خانمی که نشسته جلو، دارد با یک حاجی صحبت میکند. توجه ام جلب میشود چون حرف از چک است، آنهم نه یکی، نه دو تا، بلکه سه تا! بعد خانم خوشحال و شاد میگوید: قیمت شکر بالا رفته، امروز هیچ کس فروشنده نبود. و باز تاکید میکند که قیمتها بالا رفته، خدا را شکر! هاج و واجم که در جواب حاجی می گوید: آره باید بیشتر میخریدیم. ولی حالا که گذشت!
تا حالا یک محتکر را از نزدیک نشناخته بودم که حالا دیدم. نمی دانم چرا باورم نمیشد کسی بتواند از گران شدن مایحتاج مردم خوشحال بشود. شاید منتظر بودم قیافه طرف جور خاصی باشد ولی تصادفاً اینها خیلی معمولی از آب در آمده بودند! سخت است که باور کنی یکی مثل خودت فقط و فقط به فکر خودش باشد و شرایط دیگران را نبیند که هیچ، تازه خوشحالم باشد!!!
پینوشت: این فیلمها را دیدی مدام یک زنی آویزان است و یک مرد باید نجاتش بدهد؟ دارم یکی از مزخرفترینشان را نگاه میکنم! زنک راه میرود، مینالد >:|
تا حالا یک محتکر را از نزدیک نشناخته بودم که حالا دیدم. نمی دانم چرا باورم نمیشد کسی بتواند از گران شدن مایحتاج مردم خوشحال بشود. شاید منتظر بودم قیافه طرف جور خاصی باشد ولی تصادفاً اینها خیلی معمولی از آب در آمده بودند! سخت است که باور کنی یکی مثل خودت فقط و فقط به فکر خودش باشد و شرایط دیگران را نبیند که هیچ، تازه خوشحالم باشد!!!
پینوشت: این فیلمها را دیدی مدام یک زنی آویزان است و یک مرد باید نجاتش بدهد؟ دارم یکی از مزخرفترینشان را نگاه میکنم! زنک راه میرود، مینالد >:|
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر