۱۰ آذر ۱۳۸۹

ضحاک

یاد این داستانهای قدیمی می افتم، داستانهایی مثل ضحاک! برای زندگی نیاز به "خون" دارد، به "جان"!
شهلا جاهد را نمی شناسم، نمی شناختم، اینقدر می شناختم که ازش خوشم نیاید ( از زن یا مردی که به هر عنوان وسط زندگی یک خانواده قرار بگیرند بدم می آید، همان اندازه که از همسری که هنوز رابطه را تمام نکرده رابطه جدید شروع می کند.)، ولی نه اینقدر که آرزوی مرگش را داشته باشم! حتی آرزوی زجرِ زندان رفتنش را...
حالا ضحاک یا آن دیو یا... "خون" لازم دارد، "جان"، مدام، پیاپی! ولی انگار اینبار هرچه استرس زا بهتر، هرچه فرساینده تر بهتر! زجر تک تک آدمهای زنده! دست میکند بین آدمها، حتی قربانی را از سالهای قبل بیرون میکشد، گلوی قربانی را میگیرد و فشار میدهد! گلوها و مغزها را و لذت می برد از مرگ، از زجر، از له شدن آدمها....

هیچ نظری موجود نیست: