۶ مهر ۱۳۸۹

همین جوری

امروز خیلی خیلی خیلی ناگهانی هوا پاییزی شد!

دارم کتاب میخوانم باز، وقت ندارم مطلب بنویسم. دروغ چرا حوصله تایپ کردنم ندارم!

وبلاگی رو میخوانم، از سفرش نوشته و عکس هم گذاشته. عکس خودش و بچه ها و همسرش، یعنی می گوید عکس همسرم و بچه ها، بعد که عکس باز میشود دو تا بچه کامل می بینی با یک شوهر بی سر! من نمی دانم اگر نمی خواهی عکس شوهرت را نشان بدهی چرا عکسش را میگذاری که بعد کله اش را عین تخم مرغ در بیاری؟!

چند دقیقه از نوشته پاییزی نگذشته بود که تگرگی باریدن گرفت! خانم خواهر با از خود گذشتگی گلدان شمعدانی را نجات داد!

گلدان تگرگ زده و خانم خواهر مصدوم

لازم است بگویم عکس مصدوم حق مطلب را ادا نکرده، بخاطر فلش دوربین!

توضیح: تازه یاد گرفته بودم عکس آپلود کنم ها! حالا دوباره با این حالت مثلاً پیشرفته باز نمی توانم!!!
حالا این شیوه لینک کردن باشد تا بفهمم مشکل کجاست!

۵ مهر ۱۳۸۹

معجزه عشق

 روایت فخرالسادات محتشمی پور از حمله به منزل همسر شهید باکری


بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله رب العالمین. الرحمن الرحیم. مالک الیوم الدین. ایاک نعبد و ایاک نستعین. اهدنا الصراط المستقیم. صراط الذین انعمت علیهم. غیرالمغضوب علیهم ولاالضالین.
فاطمه جان بیا باز هم حمد بخوانیم. چه معجزه ای می کند این آیات نورانی. چه معجزه ای کرد وقتی تو زمزمه می کردی آن را و شربت بیدمشک را به حلق خشکیده من می ریختی دیروز تا همه هیجانات عصبی ناشی از برخوردهای هتاکانه جلوی درب منزلت، منزل شهید باکری، فروبنشیند. شعله خشم و نفرت و کینه من فروبنشیند. تپش سخت و تلاطم قلبم فروبنشیند و اشک های جاری که انگار سرچشمه در پرآب ترین چشمه سارهای عالم داشتند بند بیاید. آرام شدیم بانو. من و تو و آن معدود میهمانانت که با قدرتی معجزه آسا تک تک به داخل خانه ات کشاندید. تو و آسیه و فاطمه. من آن هنگام که یک دستم در دست تو و فرزند و عروس باکری بود و آن دیگری دست زنان ناشناس سیاه پوشی که مردان اجنبی با خود همراه کرده بودند که معصیتی رخ ندهد در آن عملیات کمین دشمن یا رزم شبانه یا فتح خاکریزها و یا نمی دانم هر اسمی که بر آن گذاشته اند میان خود و لابد ارگان کودتا امروز با آب و تاب تمام شرح خواهد داد، همان لحظه و در همان کشاکش قدرت تو را، قدرت ایمان را، شاهد بودن شهید را و معجزه عشق را با تمام وجود احساس کردم. ما قدرت مندیم فاطمه جان! قربان آن اسم بامسمایت بروم. ما قدرتمندیم و من این را آنگاه که تو سراسیمه پلکان را از طبقه پنجم تا درب در خانه طی کردی و آمدی و فریاد زدی شما را با میهمانان خانه شهید چه کار!راه خود گیرید و ما را به حال خود گذارید نامحرمان. من قدرت تو را آن هنگام دیدم و روح حمید را که متحیر از آن چه با تو و با ما می شود لبخندزنان شجاعت و ایستادگی تو را تحسین می کرد. ما قدرتمندیم فاطمه جان و من این را وقتی که تو را شرمگنانه از رفتار زننده ای که با تو و خانواده ات می شد، در آغوش گرفتم و بوسه بارانت کردم. همانگاه که فریادهایمان در هم گره خورد و اشک هایمان آسفالت سخت کوچه دوازدهم را خیس کرد من قدرت تو را خودم را و قدرت با هم بودن را با تمام وجود حس کردم. کسی می خواهد ما را از هم جدا کند بانو؟! ما را که انگار پس از سال ها دوری تازه یکدیگر را یافته ایم. ما خانواده های شهدا و اسرا را کدام قدرتی می تواند از هم جدا کند؟
از دیروز هنوز مچ دستم درد می کند فاطمه جان و چه درد شیرینی. دردی که به جانم نشست و امانم برید اما حاصل سرانجام گشایش بود. وقتی که من از همان ابتدای خیابان و در کوچه های اطراف آدم های غریبه ای را دیدم که انگار برای مأموریت مهمی آمده اند و آن هنگام که دوستی از داخل منزل شما پیام داد که وضعیت سفید نیست! من خطر را به جان خریدم و با گام های محکم تر به سویت آمدم. می خواستند ما را بهراسانند و من نخواستم صدای هیچ آژیر قرمزی را در این هفته دفاع مقدس بشنوم. هیچ آژیر قرمزی که نشانی از جنگ داشته باشد و تهاجم ولی جلوتر که آمدم دیدم غریبه ها برای ممانعت از ورود میهمانان خانه شهید عزم راسخ دارند و من نیز برای ورود به این زیارتگاه عزمم را جزم کردم. باید کفش ها را از پا در می آوردیم و با وضو وارد می شدیم. قبل از آن باید با احترام اذن می گرفتیم و وارد این مکان متبرک می شدیم. ما از روزها پیش اذن گرفته بودیم. ما و همه همکلاس های کلاس قرآن تو و معلمش و همه ایثارگرانی که فقط برای زینت می خواهندشان و برای گواهی حقانیت قدرت پوشالی غصب شده شان ای عزیز استوار سبز میهنم. مرا از دور شناختند وگفتند «این» به هیچ عنوان نباید وارد شود. مرا شناختند؟ چگونه؟ من که امروز سبزپوش نبودم! وقتی که من به شبکه های آهنین درب خانه تو خانه شهید دخیل سبز می بستم ناگهان با تمام وجود عطر شهادت را حس کردم و وجود آن زنده جاویدی که وقتی فریاد باکری باکری من  و شهیدان زنده اند الله اکبر من همه منطقه را پر کرده بود، درب خانه اش را به رویم گشود و آن درد شیرین مقاومت در جان من نشست آنقدر عمیق که حتی اگر همه استخوان هایم شکسته بود باز هم برایم شیرین بود. ما به مصائب شیرین عادت کرده ایم بانو. ما خانواده های اسرا و شما خانواده های شهدا. ولی درد من کجا ودرد تو کجا. درد تو که هر شب و روز جسم عزیز و گمشده محبوبت را  طلب می کنی و من که لحظه لحظه منتظر شنیدن صدای عشق جاودان زندگیم هستم و منتظر شنیدن خبر سلامتش و منتظر آن چند دقیقه دیدارش از پشت شیشه های دوجداره زشت و … آه فاطمه فاطمه من وقتی که پس از انتظاری کشنده به وصلی شیرین هرچند با آن همه مانع و مزاحم می رسم دلم آرام می گیرد و تو وقتی هر شب در رویاهای شبانه ات عشق اولین و آخرینت را در آغوش می گیری و با او نجوا می کنی و درددل می کنی و از جفاهای مردمان بی صفت می گویی و اشک می ریزی و … فاطمه! برایم بگو حمید تو که هیچگاه طاقت دیدن اشک های تو را نداشت، این روزها چگونه سیلاب اشک تو را می بیند و تحمل می کند؟ چگونه این همه فغان تو را از ظلم و ستم بر خودت و بر  فرزندان این آب و خاکی که او برای آزادی و امنیتشان شما را به خدا سپرد و جان در نرد عشق محبوب باخت، می شنود و تاب می آورد. فاطمه تو از عمر کوتاه زندگی مشترکت برای ما گفتی و از حمیدت که برای تو اسطوره انسانیت است و نماد مقاومت. حالا کمی از رویاهایت بگو بانو! و از رازهایی که دور از چشم نامحرمان سردرگوش هم نجوا می کنید. بگو بانو باز هم از حمید بگو من می خواهم همه مشابهت های میان او و اسیر سبز خودم را شماره کنم. مانند مشابهت های خودمان. ما زن ها. من، تو، همه فاطمه ها و همه فخرالسادات ها. همه هم نسلی های ما که عشق و ایمان در وجودشان موج می زد تا کاخ آرزوهایشان، جمهوری اسلامی، از گزند خطرات مصون بماند. و حالا رسالت زینبی بر دوش فریاد می زنند و پیام رسانی می کنند. و مشابهت ها میان مردانمان. مردان خدمت و صداقت. مردان مقاومت و ایثار. مردان اندیشه، مردان تحلیل، مردان فهم و  شعور، مردان شجاع دست از جان شسته. مردان ما، مردانِ مرد. بیا با هم گفتگو کنیم حالا که نامحرمان از پیوند ما هراسیده و کوچه بندان را رها کرده اند یا نمی دانم شاید فرمان عقب نشینی یافته اند که فردا هم روز خداست بیایید استراحت کنید تا مأموریت مهم بعدی. این همه فرم که پر کردید این همه نام ونشان. این حجم انبوه عکس و فیلم که گرفتید، عجالتا خوراک لازم را برای فتنه گران ارگان کودتا مهیا کرده تا چند روزی . بفرمایید استراحت کنید تا ترفیع و پاداش و اضافه کار برسد. اجرکم عندالله برادر! خواهر! اجرتان با زهرا(س) با مادر این سادات دربند و سادات هتک شده و آزار یافته امروز. اجرتان با خدای شهیدان. بعد از این مأموریت مهم فتح خاکریزی دیگر از منطقه سبزها، دیگر بروید استراحت کنید و سعی کنید یادتان برود کجا بودید وچه کردید برای رسیدن به هدف مقدس دنیاطلبان فراموش کرده خدای. چه باک که دینتان به یغما برود. بروید سر خودتان واربابانتان به سلامت. سلامت این خانه و اهلش و دوست دارانش، دوست داران اهل بیت را خدای خانه و خدای شهید تضمین می کند. شما بروید فکر دیگر کنید ای نوباوگان نوخاسته ای که نه از انقلاب ما چیزی می دانید و نه از شهید و شهادت و دفاع مقدس و نه از الفبای عشق چیزی سرتان می شود. ما مجنون های کوی لیلی را مست و مخمور از معجزه عشق به حال خود بگذارید و بروید.
ما حمد می خوانیم. دلم می خواهد با صوت عبدالباسطی بخوانم حمد را و با قرائت های چندگانه. الحمدلله رب العالمین. ایاک نعبد و ایاک نستعین. اهدناالصراط المستقیم. صراط الذین انعمت علیهم. غیرالمغضوب علیهم و لاالضالین. ما به نمایندگی از تعداد زیادی از دوستداران صداقت و مقاومت و حق خواهی فاطمه امیرانی همسر و فرزندان شهید باکری در هفته دفاع مقدس در خانه متبرک به عطر شهیدش به خواست خدا و با عنایت روح زنده و شاهد شهید و به دعوت صاحب البیت جمع شدیم تا نماز بگذاریم. نمازی که از فحشا و منکر بازمی دارد و قرآن بخوانیم که در تاریکترین روزهای گمراهی هدایتگر است. فاطمه جان ما فاتحة الکتاب را با هم خواندیم و با شهیدان میثاق بستیم که تا پای جان با وحدت و هم بستگی در راه آنان که راه مستقیم استقامت است گام برداریم. و برای هدایت جاهلان هدایت شده از جانب اهریمن نیز دعای اصلاح و عاقبت به خیری کردیم. تو آنان را بزرگوارانه به شرط تمام کردن بازی باخت باختشان، بخشیدی و ما وقتی پس از زیارت وداع،  آرام و مطمئن به کوچه قدم گذاشتیم، همه چیز آرام بود.
سپاس مهرت بانو. سپاس میزبانی نیکویت. سپاس همه هم راهی ها و هم دلی ها و هم زبانی ها. خدای این با هم بودن ها را از ما نگیرد و این هم بستگی های راهگشا را. خدا تو را و فرزندانت را به سلامت دارد و روح حمیدت را در روضه رضوان شادتر کند و مقامش را عالی تر گرداند. خوش به سعادت تو که حمید و خدای حمید از تو راضی اند. خوش به حال ما که چون تو رفیق و همراهی داریم. خوش به حال فرزندان ما که خدا نخواست و شما نگذاشتید تاریخ تحریف شده دفاع مقدس برایشان به یادگار بماند. خوش به حال نسل نو.نسل پویا و آگاه امروز. خوش به حال اسلام. خوش به حال ایران. پاینده ایران و ایرانیان سبز نیک اندیش نیک خواه.


نمایانگر روح سبز زنانه جنبش سبز است این نوشته ها

۲ مهر ۱۳۸۹

جین آستین

از صبح که نه، چون تا قبل از ظهر خواب بودم! از بعدِ ناهار شروع کردم به خواندن رمان "ترغیب" اثر جِین آستین و حالا هم تمامش کردم. هفته پیش هم رمان "نورثنگرابی" را ازش خوانده بودم! کلاً خانوم خواهر "عقل و احساس"، "غرور و تعصب"، منسفیلد پارک" و "اما" را هم از این نویسنده خریده. همه از نشر نی و با ترجمه رضا رضایی.
از "نورثنگرابی" زیاد خوشم نیامد چون پر بود از نکاتی که نویسنده میخواست مستقیم تو چشم آدم بکند! مثلاً اینکه اتفاقاتی که برای قهرمان داستانش می افتد اصلاً شبیه اتفاقاتی که برای باقیه قهرمانها می افتد نیست! اینکه نکته جالب کتاب این است که اول دختر عاشق پسر میشود و بعد پسر تحت تاثیر این عشق، عاشق میشود! فقط یکی از این اشارات مستقیم جالب بود و آن اینکه گویا آن زمان خواندن رمان را کار آدمهای با فرهنگ نمی دانستند و اگر کسی رمان می خوانده سعی میکرده از دیگران پنهان کند! حالا البته اگر دخترها می خواندند، خب احتمالاً توقعی هم ازشان نمی رفت ولی ضایع بوده اگر مردی رمان می خوانده!
رمان "ترغیب" جذابتر بود و همین که کارهای یک نویسنده را پشت سر هم بخوانی هم جالب است. بخصوص اگر کار یک مترجم باشد.
اینطور که بنظر میرسد قهرمانهای جین آستین متفاوت از دخترهای همدوره خودشان هستند، ذهنشان درگیر کارهایی که دخترهای دیگر تمام وقت و انرژی خودشان را وقف آنها می کنند نیست، مستقل هستند و عموماً تنها هستند بخاطر همین تفاوتها. تا اینجا بیشترِ داستان صرف این میشود که قهرمانها احساسات واقعی خودشان را نشان بدهند.

۱ مهر ۱۳۸۹

- دیشب، موقع برگشتن، تو تاکسی دختری کنارم نشسته بود که مدام بهش زنگ میزدند که کجایی؟ او هم مدام جواب میداد "عزیزم تا 5 دقیقه دیگر خانه ام!" یاد خودم افتادم که سالی به 12 ماه یک تلفن دارم، دوسالی به 24 ماه متوجه تلفن میشوم و گوشی را بر میدارم (باقیه موارد صدای زنگ را نمی شنوم!) آن موقع هم یا همکاری است که کاری دارد یا مامان و خانم خواهر هستند که میگویند "تو راهت ماست بخر، نان بگیر" برای همین دیشب دچار یاس فلسفی شدم!

- پریشب مهمان دو دختر دایی بودیم. یکی در آستانه جدایی و دیگری شاکی از یک خصوصیت شوهر، البته شاکی هااااااااا! نشسته بودند داشتند درباره راههای تغییر شرایط دختر داییِ شاکی صحبت می کردند که مامان گفتند "من چند جایی خواندم که زن اگر لاغر باشد مرد ازش حرف شنوی دارد!"و سریع مثالهایی جور شد از حساسیت شوهرها به چاق بودن خانمها!
حالا بماند که تو همان جمع 5 نفره ما منِ شوهر نکرده لاغر بودم و دختر داییِ در آستانه جدایی! پس در جامعه آماری ما 5 نفر باز شرایط آدمهای چاق بهتر بود. گفتم "خب پس چرا کسی سراغ ما نیانده، که اینهمه باریک هستیم؟!" مامان سریع گفت "چون مردها میدانند رو حرفت نمیتوانند حرف بزنند، کلاً خودشان را تو دردسر نمی اندازند!" و از آن سریعتر، خانم خواهر نتیجه گرفت "آدم باید قبل از ازدواج چاق باشد و بعدش زود خودش را لاغر کند!"

کسی مشکلی، چیزی دارد و راه حلی برایش پیدا نمیکند، همه چیز را به ما بسپارد. به سوت دوم نرسیده راه حل برایش پیدا می کنیم.

۲۹ شهریور ۱۳۸۹

چی شده بود؟

ساعت از 7:30 گذشته بود که از موسسه زدم بیرون. داشتم به امتحان فکر میکردم و تند تند راه میرفتم که دیدمش. تکیه داده بود به دیوار و سرش را با دست گرفته بود. تلاش میکرد راه برود ولی همینطور مانده بود! رفتم آن دست کوچه، گفتم "حالت خوبه؟" نگاهم کرد و لبش را گاز گرفت و سرش را تکان داد!
- چیزی میخوایی؟ خانه ات کجاست؟ چیزی شده؟ کجا میخوایی بری؟ میخواهی یجا بنشینی؟
جواب همه اینها کله تکان دادن بود و لب گزیدن و دو سه کلمه نامفهوم! تا اینکه دست کرد تو جیبش و از این دستگاههای آبی رنگ هست که آدمهایی که آسم دارند استفاده میکنند، از آنها در آورد و کله اش را جلوی دهنش گرفت. تو کوچه یک بیمارستان بود، گفتم شاید از آنجا آمده، حالش جا نیامده که مرخصش کردند! دوباره سوالها را ازش پرسیدم. چند تایی کلمه ازش شنیدم، به زور گفت، به زور! محل کارش همانجا بود، ساختمان کناری، واحد چهارم شرقی. یک همکار شنیدم و یک خانم گل محمدی، یا گل نراقی یا... یادم نیست. نفهمیدم اسم خودش بود یا همکارش! ترسیدم ولش کنم بیفتد. زیر بغلش را گرفتم تا دم در ساختمان. 5 طبقه، 10 واحد...واحد چهارم شرقی!
- سالن زیبایی؟

- سر تکان داد
فکر کردم یعنی بله! زنگ زدم، خانمی جواب داد، آیفون تصویری بود. گفت اشتباه گرفتم. زنگ بعدی را زدم. تا جواب بدهد با خودم فکر میکردم، چرا دختر خودش رفته آن پشت؟ چرا کله نمیکشد جلو تا همکارها خودش را ببینند؟! مردی جواب داد.
- خانوم گل... هستند؟ یه خانومی اینجاست حالش خوب نیست، میشه بیاین پایین؟

- رفتن! نیم ساعت پیش رفتن!
دختر اشاره کرد، یعنی ول کن! موبایلش را در آورد. شماره گرفت، گوشی را گرفت طرف من، یعنی تو حرف بزن. نگرفت. گفتم "میگه نیم ساعت پیش رفته." به زور گفت "دروغه!"
جلوتر پله بود. گفتم "بیا اینجا بشین." دوباره گرفت و دوباره گوشی را داد دست من. پیغام داد "شماره اشتباه است!" و دوباره...
دوتا خانم آمدند بیرون. گفتم "اینان؟" اشاره کرد، یعنی نه. یک مرد آمد بیرون، مثلاً سیگار روشن کرد و هی ما را نگاه کرد. عصبانی شدم، حس کردم همان مرد است و آمده پایین سر و گوش آب بده! زل زدم بهش. راهش را گرفت رفت. مانده بودم، کمی هم ترسیده بودم، برای دختر. نمیدانم اگر قوه تخیل قوی هم نداشتم و اگر ذاتاً شکاک نبودم باز فکرهای بد به سرم میزد یا نه! یک دختر با حال زار، میگوید یک دختر دیگر توی ساختمان است، توی محل کاری که حاضر نیست جلوی آیفون تصویریش برود، و مردی که میگوید خانم گل ... نیست و دختر میگوید دروغ است! چی شده بود؟
کله کشیدم، ببینم مرد هست یا نه که ندیدمش. هرچی به دختر گفتم "چیزی میخوایی بخوری؟ آژانس بگیرم؟" یک کلام بود. اشاره میکرد یعنی نه! هی جیبهایش را خالی کرد، هی زیپهای کیفش را باز کرد! دنبال شماره تلفن همکار میگشت! مستاصل مانده بودم که چیکار کنم. حاضر نبودم تنها ولش کنم، کاری هم نمی توانستم برایش بکنم...تا اینکه در باز شد و یک دختر و پسر جوان آمدند بیرون، خوشحال و خجسته! تا اشاره کنم به دختر، آنها دیدنش. پسر خیلی آرام و خوشحال گفت "اِ، شما اینجایی؟" ولی دختر، خانم گل... نه، نگران بود به وضوح. یک کلمه هم حرف نزد و فقط جلو آمد. خیالم راحت شد، خیلی. دختر اشاره کرد، یعنی ممنون!
راه افتادم، بی سوال از آنها. ولی سوال تو ذهنم مانده تا الان. چی شده بود؟
وقتی داشتم میرفتم مرد را دیدم که جلوتر ایستاده بود! اخم کردم!

۲۶ شهریور ۱۳۸۹

برنامه جدید تک زنگ

می خواهم از این به بعد هر کتاب جدیدی که خواندم وبعضی از چیزهایی که یاد می گیرم ( در این مورد هنوز نوع خاصی مد نظرم نیست، مثلاً بهداشتی، کاری یا...) را اینجا معرفی کنم. به هر طریق شروع میکنم برای ثبت اطلاعات. کتاب را اول گفتم چون بشدت درباره اسامی کم حافظه هستم! می خواهم جایی داشته باشم که چی خواندم.
پست قبلی هم در همین راستا بود.

نکته!

باز وقت امتحان شد! شنبه و دوشنبه امتجان دارم و امروز نشستم پای درس و مشق. غیر از کتاب درسی باید کتاب دیگری را هم بخوانیم. common mistakes، کتاب خوبی، که کلی اطلاعات گرامری دارد و اشتباهات متداول را گوشزد میکند. البته به خاطر سپردن همه اطلاعات کار راحتی نیست ولی خب بعضیها خیلی بدرد خور هستند. مثلاً درباره اینکه speak با to میاید یا با with! امروز فهمیدم اگر از with استفاده کنید یعنی با طرف مقابل مکالمه داشتید و اگر از to استفاده کنید یعنی تمام مدت شما داشتی صحبت می کردی وطرف فقط شنونده بوده! البته نمی دانم چه کاری است، اینطور مواقع خب از tell یا say استفاده می کنیم نه speak! نه؟

آسایشگاه خیریه کهریزک

پنج شنبه ای مجبور شدم بروم سر کار. ساعت 1:30 کار تمام شد و با همکار جان راهی شدیم برای "بازارچه خیریه کهریزک". اسم خیریه که پسوند بازارچه می شود کمک میکند تا کمتر وجدان درد داشته باشی برای خرید! کیف برای خانوم خواهر، مانتو، عسل، لیوان، شیرینی و صد البته یک عدد فرفره! فرفره در واقع نتیجه شیرین زبانی دخترک 7-6 ساله فروشنده بود که کاملاً چشم همکار جان را هم گرفت. می گفت "جون میده برای کار تو بخش فروش!" مدیون است کسی فکر کند من یاد بچگی ها کرده بودم و بال بال میزدم برای فوت کردن و چرخاندن فرفره!
از مزایای آمدن همچین جایی آشنایی با مراکز دیگر است. از جمله این موسسه!
گویا 9 شهریور روز حفاظت از یوز آسیایی بوده، کاش اطلاع رسانی بیشتر بود!

۲۴ شهریور ۱۳۸۹

پازل 1500 تکه را پنج شنبه پیش تمام کردم ولی فرصت نکردم ازش بنویسم، یعنی بخاطر اینکه بچه ها قرار بود بیایند خانه ما، یک ذره چسبی که داشتم را زدم و پازل را زیر فرش گذاشتم تا دست بهش نزنند! حالا باز چسب خریدم و پازل را قرص و محکم کردم:




و این هم پایان کار:

و قرار است عکسی که گرفتم این باشد:

و این هم همراه و یاور من در طی پازل سازی! یعنی کوتاه هم نمی آمد:


توضیح: جناب مورچه، همراه معنوی بود و هیچ کمکی نکرد، ولی مامان کمک کرد و تا توانستیم با هم کل کل کردیم :)

۲۲ شهریور ۱۳۸۹

قهوه تلخ

برای من مهران مدیری کسی است که خاطرات زیادی برایم بوجود آورده. خیلی وقتها از ته دل خندیدم و گاهی حتی به اشک ریختن افتادم از خنده. برای من مهران مدیری کسی است که گاهی کارهای ضعیفی داشته که به زور لبخند زدم! و برای من مهران مدیری کسی است که گاهی ناراحتم کرده، مثل "مرد هزار چهره"اش که از تصویر شاعرانی که خلق کرد راضی نبودم، از تصویر کسانی که مدیتیشن کار می کردند. و ازش ناراحت شدم وقتی تحصن نمایندگان مجلس را مسخره کرد!
برای من الان مهران مدیری مثل شجریان نیست که "این دهان بستی" و "ربنا"یش را با صدای بلند پخش کنم. برای من الان مهران مدیری ده نمکی نیست که "اخراجی ها" یش را برای خودم تحریم کنم. برای من الان مهران مدیری مثل حاتمی کیاست! اگر نقدی که از کارش می شنوم خوب بود، سراغش می روم، وگرنه که نه!
من نمی خواهم از کسی که تنها در یک جلسه حضور نداشته و فقط یک منبع آگاه! از صدا و سیما گفته برای حضور تحت فشار بوده یک قهرمان بسازم. نمی خواهم فردا روزی اگر حرکتی خلاف آنچه من درست می دانم انجام داد، کامم تلخ بشود و به توجیه کردن و یا بد وبیراه گفتن بیفتم!
در حال حاضر صبر می کنم. اگر "قهوه تلخ"ش مورد عنایت قرار گرفت، می خرمش. و اگر کار ضعیفی بود نه، کلاً نگاه نمی کنم.

۲۱ شهریور ۱۳۸۹

درست حس میکنم؟

این روزها درست حس میکنم، واقعاً روسریها و شالهای بیشتری تو خیابان از سرها می افتند؟
این روزها درست حس میکنم، واقعاً روسریها و شالها با طومنینه دوباره روی سر گذاشته می شوند؟
این روزها درست حس میکنم، واقعاً هر قدم با شال و روسریِ افتاده، یعنی لذت مقابله با آنچه تو به زور رو سرم و تو سرم می خواهی و من نمی خواهم است؟

این روزها درست حس میکنم، واقعاً دارد اتفاق می افتد؟

۲۰ شهریور ۱۳۸۹

فسفر سوزی

بالاخره موفق شدم عکسهای گزارش تصویری را آپلود کنم!

درست بنویس!

مدتی بود ذهنم درگیرِ نوع نوشتن بود. همینطور که حرف میزنم می نوشتم، ولی راضی نبودم. بیشتر چون گاهی کلمات زشت میشد، بد قواره میشد! مثل "یدفه". "یک دفعه" کجا و "یدفه" کجا! نمیشد بنا به کلمه هم سبک را عوض کرد. بعضی کلمات را هم که وقتی همانطور که میگویی، می نویسی میتوانی جور دیگری بخوانی، مثل "زنها" که وقتی می نویسی "زنا" باید فتحه بگذاری که کسی با کسره نخواند! خلاصه همه درگیری ذهنی ناشی از این تناقضات بود که نمیدانم چی شد که امروز صبح، یک دفعه جناب آقای شاملو مرحمت فرمودند و آمدند جلوی چشم بنده! سفرنامه شاملو را شنیده بودم و گلایه آخرش از بلایی که سر زبان فارسی میاوریم! تو این مدت دلم خوش بود که سعی کردم حتی در مقابل اوکی گفتنِ مرسوم شده هم مقاومت کنم. حالا صبح یک آن به ذهنم رسید که اگر روزی شاملو چشمش به نوشته های من می افتاد چه حالی میشد؟ بلایی که من دارم با این شیوه سر زبان فارسی میاورم کمتر از همان اوکی گفتن نیست به گمانم!
فکر کردم دیدم عموماً خواننده است که نوشته ها را عامیانه می خواند، حتی اگر من کلمات را درست می نویسم. برای خودم خیلی سخت است، ولی خب هنر درست نوشتن همین است دیگر، یک مقدار فعالیت ذهنی بیشتر شود بدک نیست!

نوشتار اول: اگر همین الان دو تا آشپز بیاورند، یکی چاق و دیگری لاغر، و بگویند ازبین این دو تا میخواهی دست پخت کدام را بخوری، بدون معطلی می گویم "اونی که چاق است!" نمیتوانم بپذیرم کسی آشپز باشد و تپل نباشد، مگر اینکه طرف برگه رژیم غذاییش را هم بگیرد دستش، یک رژیم سخت! وگرنه چه معنی دارد آشپز باشی و لاغر؟!

مریض!

قبل از فیس بوک با تَگد آشنا شدم. اونجا دوستای خوبی پیدا کردم و صفحه ای رو هم که درست کردم دوست دارم. به این دو دلیل نتونستم ازش دل بکنم! چرا به دل کندن فکر میکنم؟ در مجموع از فضایی که توش حاکمه خوشم نمیاد! یه نمونه خیلی خیلی بارز هم داره. کسی که به نظرم بیماره! کسی که ادعا میکنه 42 ساله و پزشکه. هر از چند گاهی کامنت میذاره و درخواست آشنا شدن داره. نمیدونم دخترها رو چی فرض کرده! ولی مطمئینم که ذهنش به قدری بیماره که حتی قدرت فکر کردن هم نداره! هر از چند گاهی واقعاً دلم میخواد هرچی از دهنم در میاد بارش کنم ولی تا حالا یک کلامم نگفتم، یعنی فکر میکنم آدم مریض که نمیفهمه! کامنتا عیناً برای همه کپی پیست میشه. از سبک نوشتنش معلومه، از تکراری بودنشون معلومه. نمونه متن آخری که به ذهنش رسیده:

salam. mitoonam reshtye tahsiliu o shoghlitoono beporsam ? mohabbat mikonin befarmaein az kojaaye tehranin o ba ki zendegi mikonid ? aaya momkeneh ghado vaznetoonam befarmaaeid o inke ayya ghablan ham ezdevaji daashtin ya dooshizeh mondin ? va momkeneh axeh monasebi az shoma bebinam ? ba epas o tajdideh ehtream

خدایی آدم عاقل فکر میکنه اینجوری، با این حرفا دختری جذبش میشه؟ نه، خدایی!
تو تابلو تب کردی برای رابطه، فکر میکنی کسی هم هست که این مطلب رو ببینه و ذوق مرگ بشه و به سوالات جواب بده؟ تا حالا به ذهنت نرسیده شیوه درخواست کردنتو عوض کنی؟ معلومه کسی جوابتو نداده وگرنه ول میکردی وگرنه حداقل یه دوست پیدا میکردی، یه دونه! مطمئینم حداقل یکی پیدا شده لیچار بارت کنه که بگه بسه دیگه انقدر کامنت مزخرف ننویس (آخه انقدر حالت خرابه که نمیفهمی هی اَد میکنی و هی ریجکت میشی یعنی چی. نمیفهمی نباید یه کامنتو 60 بار برای یکی فرستاد، ممکنه اینجوری بفهمه فقط نشستی داری برای هرکی دستت رسید کامنت میفرستی بلکم فرجی شه و یکی جواب بده!) مطمئینم همه مثل من راه برخورد با آدم مریضی مثل تو رو سکوت نمیدونن.
بفهم! یک کمی عقلتو بکار بنداز...

۱۹ شهریور ۱۳۸۹

بچه داری!

تعطیلات هفته پیش، مهمون سه دختر دایی بودیم و یه پسر بچه 1 سال و چند ماهه که یکریز میگفت "دایی کو؟ دایی علی کو؟"

این هفته مهمون یه دختر دایی هستیم و دو بچه! پسرک از اول حوصله اش سر رفته و یه بند دنبال کامپیوتر و بازی کامپیوتریه و ما داریم سرشو با منچ و مار و پله سرگرم میکنیم! دخترکم هی زبون میریزه.
اومده از بین لاکام یکی رو انتخاب کرده که براش بزنم. در این حالتم تند تند حرف میزنه:
- یه عالمه لاک دارم. بنفش، دو تا قرمز، صورتی، زرد. قراره مامان برام یه سبز فسفری بخره. یه دوست دارم اسمش نگین تابانه، با هم خیلی تفاهم داریم! (به جون خودم همینو گفت) اون یه لاک سبز داره. به مامان گفتم عین اون برام بخره!
کتاب "قصه های من و بابام" رو دادم عکساشو نگاه کنه. اومده میگه:
- خوشم اومد، میتونی بخری!
- بخرم؟ چی رو؟
- این کتابو!
- برای چی بخرم؟
- برای من! میتونی اگه خواستی برام بخری!

احتمالاً چون به برادرش گفته بودم "کتاب تن تن رو بخون، اگه خوشت اومد برات میگیرم" و گرفته بودم فکر کرده کلاً اینجا اینجوریه که نمونه کتاب میدیم به ملت و اگه پسندیدن، امر میکنن و ما میدویم براشون میخریم!

این تازه مال یه روزه. یعنی یه بعد از ظهر تا حالا! فردا هم هست تا شنبه. خدا ختم به خیر گرداند. احتمالاً یکشنبه خسته تر از همیشه میریم سر کار!

۱۵ شهریور ۱۳۸۹

راه آهن همون آزادیه؟

تو حال خودمم که با صدای بلند میپرسه "ساعت چنده؟" خودش میخنده از هواری که کشیده و من هاج و واجم که حتی یه اُهوی هم نشنیدم بگه!
- بی آر تی کجاست؟
- چی؟ (گفتن نداره بازم هاج و واجم)
- بی آر تی؟
- اینجا که نداره، کجا میخوای بری؟
- فاطمی!
- (باز هاج و واج از بی ربط بودن فاطمی و بی آر تی! خیابون ولیعصر رو نشونش میدم) ایستگاه سوار اتوبوس شو، سر فاطمی پیاده شو.
- بی آر تیه؟
- نه ولی خط ویژه است. سریع میرسی.
- اونجا بی آر تیه؟
- نه!
- آخرش این اتوبوسا کجا میرن؟
- ( ابلهانه میام اطلاعات کامل بدم!) بیشترشون ولیعصر و بعضیاشون راه آهن.
- راه آهن کجاست؟ آزادیه؟!
- تو کجا میخوای بری؟ مگه فاطمی نمیری؟
- آره، همون...انقلاب!
- میخوای برای انقلاب؟ (یه نفس عمیق) خب برو ولیعصر. همین اتوبوسا رو سوار شو، ولیعصر پیاده شو. از اونجا برو انقلاب.
- باشه. تو هم تا اونجا میری؟ (خیابون ولیعصر رو نشون میده!)
- آره.
- خب منم باهات میام!
دو سه قدم که میریم میپرسه "از باشگاه میایی؟"
خنده ام گرفته. فکر کنم بخاطر آستینای تا خورده مانتوم فکر کرده همین الان چند تا آجر شکستم و راه افتادم تو خیابون!
- نه!

انگاری اومده تهران خونه فامیلی، کسی. اونم برای برگشتش گفته از انقلاب سوار بی آر تی شو برای آزادی!!!!


کشف مشکلی در بارگاه الهی!
امروز صبح، رادیو، از نعماتی که خدا هر چی پیرتر بشی بهت میده، میگفت! میگفت وقتی برسی به 80، خدا به فرشتگانش امر میکنه کارهای خوبتو ثبت کنن و کارهای بدت رو نادیده بگین! فکر کنم همین میشه که اگه از 90 هم بگذری و هیچ کار مثبتی هم انجام نداده باشی، تو بارگاه الهی یه مشکلی پیش میاد! چند سالی هیچ اطلاعاتی ازت ثبت نمیشه و پرونده ات خالی میمونه و ممکنه زیر مابقی پرونده ها گم شه اصلن! اون وقت یعنی تو وجود خارجی نداری و دیگه تو برنامه کاری عزراییلم نیستی خب! من به تواناییه عزراییل شک ندارم. بگمونم از وجود بعضیا بی خبر مونده!

۱۳ شهریور ۱۳۸۹

کنار دیوار وایساده بودن. دختر، 17-16 ساله، ساعت رو تو دستش گرفته بود. "آقا ساعت نمیخواین؟" زن، چادری، بیشتر روش به دیوار بود. گاهی شاید برای خاطر دختر، برای اینکه تنهایی همه بار رو به دوش نکشه بر میگشت، سعی میکرد برگرده، فرو رفته تو چادر! با خودم کلنجار رفتم، بهونه اوردم، "برم جلو چی بگم؟ خجالت میکشن. من و دختر چشم تو چشم شدیم ولی به من نگفت ساعت میخوایی. پول که همراهم نیست. چقدر بدم بهشون؟ برم پول بگیرم، بیارم بدم. ساعتو بر ندارم، همینجوری بدم! خجالت نکشن! برم جلو چی بگم؟ چطوری شروع کنم؟ پول همراهم نیست!" میدونو رد کردم. تقریباً رسیدم به ایستگاه. "خاک تو سرت بهانه میاری؟ بی توجه رد میشی و شاید یه روز پررو پررو از بی توجهی دیگران گله کنی؟ مهم اینه که هیچ کاری نکردی. دیدی و رد شدی. ولشون کردی!" برگشتم ولی دیر، رفته بودن... یکی فکر نکرده بود، آسمون ریسمون نبافته بود، تو ذهنش بهونه گیری نکرده بود، رفته بود جلو...
چه بی فروغ بود نگاه دختر و چه شرمنده بود زن... و من؟

۱۲ شهریور ۱۳۸۹

اوضاع خرابه! گفتن نداره، وقتی اخبارو میخونی و میبینی چه راحت توهین میکنن، چه راحت قانون رو زیر پا میذارن، چه راحت هیچکس سر جاش نیست و چه راحت مرگ رو برای هر کس میخوان و....چی میتونی بگی؟
همینجوری به یه مجتمع مسکونی حمله میکنن، چند شب، و کسی جلو دارشون نیست! چرا؟...قانون و این حرفا همش کشکه انگار، نه رسماً!

۱۰ شهریور ۱۳۸۹

آزادگی

دیروز تو شرکت صحبت از حضرت علی شد و بعد حرفی که گلسرخی تو دادگاه از علی زده بود.

متن دفاعیات خسرو گلسرخی در دادگاه:

این استعمار
این جامه سیاه معلق را
چگونه پیوندیست
با سرزمین من؟
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟

این سرزمین من چه بی‌دریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغ‌ها میان عطش سوخت
و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود

ثقل زمین کجاست
من در کجای جهان ایستاده‌ام
با باری ز فریاد‌های خفته و خونین
ای سرزمین من !
من در کجای جهان ایستاده‌ام؟

ان الحیاه عقیده والجهاد. سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.

من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم، و حتی برای عمرم. من قطره‌ای ناچیز از عظمت و حرمان خلق‌های مبارز ایران هستم. خلقی که مزدک‌ها و مازیارها و بابک‌ها، یعقوب لیث‌ها، ستار‌ها و حیدر عموغلی‌ها، پسیان‌ها و میرزاکوچک‌ها، ارانی‌ها و روزبه‌ها و وارطان‌ها را داشته است. آری من برای جانم چانه نمی‌زنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و دلاور هستم.

از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش‌های رهایی‌بخش ایران پرداخته است. سید عبداله بهبهانی‌ها، شیخ محمد خیابانی‌ها، نمودار صادق این جنبش‌ها هستند. و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‌های آزادی‌بخش ملی ایران ادا می‌کند. هنگامی که مارکس می گوید: «در یک جامعه طبقاتی، ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی می‌گوید: «قصری بر پا نمی‌شود، مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند»، نزدیکی‌های بسیاری وجود دارد. چنین است که می‌توان در تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان فارسی‌ها و ابوذر غفاری‌ها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را که خلق‌ها تکرار کردند و می‌کنند، راه مولا حسین است. بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی را و اسلام مولا علی را تأیید می‌کنیم.

اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه، چنانکه در کیفرخواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است، دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار می‌گیرم (در اینجا یک نفرمی‌گوید: «دروغه») و خون ادرار می‌کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می‌کنند. آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می‌گیرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پیش حرف زده‌ام و اینک به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاکمه می‌شوم. اتهام سیاسی در ایران، این است.

زندان های ایران پر است از جوانان و جوان‌هایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی می‌شوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آنها را محکوم به زندان می‌کنند. آنان وقتی که به زندان می‌روند و برمی‌گردند، دیگر کتاب را کنار می‌گذارند. مسلسل به دست می‌گیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه می‌کنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود می‌بینیم، فقط گلایه است.

در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند، یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.

یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان «فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام «اداره نگارش» خوانده می‌شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می‌شود در حالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست. و بدینگونه است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌کند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می‌گیرد، با تمام این خفقان، می‌توان جلوی این اندیشه را گرفت؟ آیا شما در تاریخ چنین نموداری دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است. پیکار می‌کند و می‌جنگد و پوزه تمدن ب – ۵۲ آمریکا را بر زمین می‌مالد.

در ایران ما با ترور افکار و عقاید روبرو هستیم. در ایران، حتی به زبان‌های بالنده خلق‌های ما، مثل خلق‌های بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصلی را نمی‌دهند، چرا که واضح است آنچه که باید به خلق‌های ایران تحمیل گردد، همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم آمریکا که در دستگاه حاکمه ایران بسته‌بندی می‌شود، می‌باشد.

توطئه‌های امپریالیسم هر روز به گونه‌ای ظاهر می‌شود. اگر شما در زمانی که نیروهای آزادی‌بخش الجزایر مبارزه می‌کردند، آن زمان را در نظر بگیرید، خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود. یعنی سرباز، افسر و گشتی‌های فرانسوی را می‌دید و می‌دانست دشمن این است. ولی در کشورهایی مانند ایران، دشمن مرئی نیست، بلکه فی‌المثل در لباس احمد آقای آژان دشمن را فرو می‌کنند که خلق نداند دشمنش کیست.

در اینجا آقای دادستان، اشاره‌ای به رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقان‌ها و خان‌ها. که ما می‌خواهیم بیاییم و به جای دهقان‌ها، بار دیگر خان‌ها را بگذاریم. این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل اجتماعی‌ست که نظام‌ها غیر قابل برگشتند. یعنی هنگامی که برده‌داری دورانش تمام می‌شود، هنگامی که فئودالیسم به سر می‌رسد، نظام بورژوازی در می‌رسد. اصلاحات ارضی در ایران، تنها کاری که کرده، راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکت‌های زراعی، شرکت‌های تعاونی. امپریالیسم در جوامعی مثل ایران، برای این که جلودار انقلاب توده‌ای بشود، ناگزیر است که به رفرم‌هایی دست بزند.

آقای رئیس دادگاه! کدام شرافتمندی است که در گوشه کنار تهران، مثل نظام‌آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار، برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده‌اید؟ چه می‌کنید؟ می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». از چه؟ «از قرضی که داشتیم. نمی‌توانستیم بپردازیم.»

اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده مالک را به وجود آورد، ولی در سیر حرکت طبقاتی، این ماندنی نیست. خرده‌مالکی که با ماموران دولتی می‌سازد، نزدیک‌تر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خرده‌مالک‌های دیگر را می‌خورد. در نتیجه ما نمی‌توانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین رفته. درست است که شیوه تولید دگرگون شده مقداری، اما از بین نرفته. مگر همان فئودال‌ها نیستند که اکنون دارند بر ما حکومت می‌کنند؟ همان فئودال‌های سابق هستند. حالا برای امپریالیسم دلالی می‌کنند، بورژوا کمپرادور. شرکت‌های سهامی زراعی و شرکت‌های تعاونی که بیشتر به خاطر مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده، تا کدخداها . . .

رئیس دادگاه: «از شما خواهش می‌کنم از خودتان دفاع کنید.»
خسرو گلسرخی: «من دارم از خلقم دفاع می کنم . . .»
رئیس دادگاه: «شما، به عنوان آخرین دفاع، از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی، آنچه به نفع خودتان می‌دانید، در مورد اتهام بفرمایید.»
خسرو گلسرخی: «من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف می‌زنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم، می‌توانم بنشینم و می‌نشینم . . .»
رئیس دادگاه: «شما همون قدر آزادی دارید که از خودتون (گلسرخی: «من می‌نشینم . . .») به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنید.»
خسرو گلسرخی: «من می‌نشینم. من صحبت نمی‌کنم.»
رئیس دادگاه: «بفرمایید.»


توضیح: انگار زمان متوقف شده!

مهم اینه که...

اصلاً مهم نیست که 7 صفحه مشق نقشه کشی دارم (7 صفحه که هر کدوم شامل 2تا، 3تا و گاهی 4 تا اینا نقشه و تصویره!) و اصلاً مهم نیست تمرین زبان دارم و تازه باید کتاب داستانم رو بخونم برای تعریف کردن سر کلاس! مهم اینه که یه پازل 1500 تایی خریدم و میخوام درستش کنم :)