۱۳ شهریور ۱۳۸۹

کنار دیوار وایساده بودن. دختر، 17-16 ساله، ساعت رو تو دستش گرفته بود. "آقا ساعت نمیخواین؟" زن، چادری، بیشتر روش به دیوار بود. گاهی شاید برای خاطر دختر، برای اینکه تنهایی همه بار رو به دوش نکشه بر میگشت، سعی میکرد برگرده، فرو رفته تو چادر! با خودم کلنجار رفتم، بهونه اوردم، "برم جلو چی بگم؟ خجالت میکشن. من و دختر چشم تو چشم شدیم ولی به من نگفت ساعت میخوایی. پول که همراهم نیست. چقدر بدم بهشون؟ برم پول بگیرم، بیارم بدم. ساعتو بر ندارم، همینجوری بدم! خجالت نکشن! برم جلو چی بگم؟ چطوری شروع کنم؟ پول همراهم نیست!" میدونو رد کردم. تقریباً رسیدم به ایستگاه. "خاک تو سرت بهانه میاری؟ بی توجه رد میشی و شاید یه روز پررو پررو از بی توجهی دیگران گله کنی؟ مهم اینه که هیچ کاری نکردی. دیدی و رد شدی. ولشون کردی!" برگشتم ولی دیر، رفته بودن... یکی فکر نکرده بود، آسمون ریسمون نبافته بود، تو ذهنش بهونه گیری نکرده بود، رفته بود جلو...
چه بی فروغ بود نگاه دختر و چه شرمنده بود زن... و من؟

۱ نظر:

ناشناس گفت...

منم 5 شنبه همین جوری شدم. دم افطار