مجید رفت!
دیدید یک نفر که می میرد، همینطور خاطرات خوب و خوشایند است که اطرافیان ازش به یاد می آورند؟ دیروز کسی نمرد ولی بحث خداحافظی بود! دیروز تعدادی از بچه های شرکت خداحافظی کردند و رفتند که مجید، دلبندم، هم جز آنها بود!
دل و قلوه بود که رد و بدل میشد، گل و گلدون بود که به هم میدادیم و نوشابه هایی بود که باز می شد! اما... اما هرچه کردیم نتوانستیم گذشته های مجید را فراموش کنیم. خصوصاً آن اعتماد به نفسِ اهورایی را! وقتی که می گفت "ما باید کار کنیم و نذاریم، نمی دانم کجا، نفت و گاز مملکتمون رو ببره"! دلم میخواست سرم را گروپ گروپ بکوبم به دیوار!
۲ نظر:
خداااااااا بود ان پست ....
قضیه از دل برآید و بر دل نشیند بود :)
ارسال یک نظر