۱۴ آذر ۱۳۸۹

کافه تکیه

امروز با چند تا از دوستان مدرسه و یکی از بچه های شرکت رفتیم کافه! وقتی می گویم دوران مدرسه یعنی حدود 13 سال پیش! رفتیم از این کافه های ساکتِ بی نور، که همه جفتی نشستند و سرشان را فرو کردند توی گوش هم و فقط صدای یک آهنگ ملایم می آید. بعد یک مرتبه 9 نفر که ما باشیم ریختیم توی کافه، جیغ جیغ و هر هر و کر کر. تازه اول هم که رفتیم تو، یک آقای خیلی خوش بر خورد و متین و مودب آمد جلو و خوشامد گفت و تعداد پرسید برای چیدن میز و صندلی که بچه ها نه گذاشتند و نه برداشتند به تاریکی کافه گیر دادند. یکی گفت "اومدیم همدیگه رو ببینیما، اینجا من هیچی نمی بینم!" یکی دیگه گفت "عزا داری که نمیخوایم بکنیم، چرا چراغا رو خاموش کردین؟!"  خلاصه طرف را شستند و آب کشیدند و تکاندند و پهن کردند! ولی آن بنده خدا که سوگند "تکریم مشتری" خورده بود، دم نیاورد که هیچ، لبخند هم زد! بعد از آن دیدیم محیط عاشقانه کافه تبدیل شده به کاروانسرا! غیر از اینکه ما هوار میکشیدیم دیگران هم برای اینکه صدای همدیگر را بشنوند دارند داد میزنند! همکار ما که اول سن و سال ما را به رخ کشیده بود، حالا رسماً کم آورده بود و هی با موبایل بازی و مجله خواندن سعی می کرد هر گونه ارتباط با جمع اراذل و اوباش را تکذیب کند :)

توضیح: اسم دیگری به ذهنم نرسید! تکیه منظور تکیه های عزاداری است!

۱ نظر:

ناشناس گفت...

بز! چرا ما رو از نوشته هات بهره مند نمی کنی؟؟