۹ آبان ۱۳۸۹

گزینش

عادت دارم وقتی قرار است سوار ماشینهای شخصی بشوم، آن هم توی مسیرهای خلوت، حتماً نظری به راننده و مسافرهای توی ماشین بیاندازم! اگر ماشینِ مربوطه پراید باشه که عموماً به سایز مسافرهای عقب هم توجه می کنم! امشب، توی پونک، ماشین که نگه داشت، به راننده، مسافرِ کنار راننده و مسافرِ عقب نگاه کردم و بعد سوار شدم! اول دیدم مسافرِ جلو نشسته، به راننده با خنده چیزی می گوید، کلمات یادم نیست ولی فهمیدم درباره من حرف می زند، راننده اول لبخند زد. بعد مرد خندید و به راننده نگاه کرد، راننده سکوت کرد. دوباره رو کرد به راننده و گفت "اول نگاه می کند به راننده و بعد سوار میشود" و نیشش باز شد، اینبار راننده گفت "بله خب، حق دارد!" نمی دانم چرا برای مسافر اینقدر عجیب بود که کسی دقت کند و مراقب باشد!
خاطره مشابه: یادم هست یکبار با خانم خواهر داشتیم بر می گشتیم خانه. منتظر ماشین مناسب بودم ودرنتیجه چند ماشین را بی خیال شدم! به خانم خواهر گفتم "دارم گزینش می کنم!" خلاصه که نتیجه گزینش، ماشین پسر جوانی شد :) سوار شدیم. نشستن همان و روشن شدن ضبط همان، یک ترانه زاقارت. البته زاقارت مال یک ثانیه اش بود. خانم خواهر گفت "اینجوری گزینش میکنی؟" جوابی نداشتم بدهم تا... موقع پیاده شدن، پسر گفت "مسیرم بود." یعنی پول ندادیم! خوشحال و با افتخار به خانم خواهر نگاه کردم، گزینش یعنی این :)))))

۷ آبان ۱۳۸۹

1 در 1000

تو این هفته پازل جدید را شروع کردیم. امروز به عنوان روز تعطیل حسابی سرگرمش شده بودیم که اتفاقی افتاد! نمیدانم چقدر وقت صرف یک تکه خاص کرده بودم که جایش را پیدا کنم، جاهایی که امکان داشت آن تکه به آنجا تعلق داشته باشد، کم بود و پر شده بود! هی بالا پایین کردم و هی چپ و راست تا آخر فهمیدم که ... از یک تکه پازل دو تا داریم! خود این اتفاق به خودیِ خود زیاد مهم نیست ولی تصور کنید یک نفرِ دیگر، یک گوشه دیگر دنیا، مشغول سرو کله زدن با یک پازلی مثل پازل من باشد و ببیند از یک تکه دو تا دارد! این یعنی ما و آن آدمِ یک گوشه دیگر دنیا هر کدام یک تکه پازل هم کم داریم!

فعلاً که دست از تلاش نکشیدیم ولی اصلاً خوشم نمی آید به یک پازل 1000 تایی فکر کنم که یک جای خالی دارد :(

پینوشت: پازل تمام شد! و خوشبختانه چیزی کم نداشت :))) الان سه تا پازل قاب نشده دارم و یک پازل نصفه قاب شده! (قاب دارد ولی شیشه، نه! برای همین نمی توانم رویش حساب کنم.)
پینوشت2: امشب مثل خرس شام خوردم. شده بودم یک جارو برقیِ با قدرت مکش بالا. شام قرمه سبزی بود، اول با نان خوردم که مامان گفت با پلو بخور، که دیگر نماند! آن را که تمام کردم، باز مانده بود و برای همین مجدداً با نان خوردم، البته با زیتون پرورده اساسی و آخر سر هم ماست و موسیر!

۶ آبان ۱۳۸۹

این هوا، هوای دو نفره است؟

الان هوا محشراست! تهران دارد اون دورانش را میگذراند که خیلی راحت میتوانی عاشقش شوی! عاشق "تهران باران خورده".
هوای تهران اینطور که میشود یک حرف را زیاد می شنوم "این هوا، هوای دو نفره است!" از زن و مرد شنیدم، از مجرد و متاهل.
ولی من اصلاً قبول ندارم! به نظرم کاملاً برعکس، هوا یک هوای کاملاً یک نفره است!خودت تنها بزنی بیرون، بی هیچ بار و بندیلی، سبکِ سبک. پول بگذاری تو جیبت برای کرایه و شاید خوردن چای یا سوپ و نهایتاً یک موبایل، که تازه به نظرم کاملاً میشود ازش صرف نظر کرد! همین...بزنی بیرون، راه بیفتی تو کوچه و خیابان، هر وقت خواستی نفس عمیق بکشی و هوای پاک را بدی تو، هر وقت خواستی فقط به آن باد خنکی که به پوستت می خورد فکر کنی، اصلاً هر وقت خواستی فکر کنی و هر خواستی فکر نکنی! هر وقت خواستی به در و دیوار شهرت نگاه کنی و بگی چی میشد همیشه همینقدر تمیز بود، هر وقت خواستی به دار و درخت نگاه کنی...اصلاً خودت باشی و لذت بردن از آنچه که گاهی، آنهم خیلی کم، نصیبت میشود. من نمی فهمم یعنی چه که آرزو کنی یک چنین روزهای ویژه ای را در سال با کسی قسمت کنی! حالا یکی یک جای خوش آب و هوا و تر و تمیز باشد و این حرف را بزند باز یک چیزی، ولی ما...اینجا؟!آن وقت آدم توی همان اولین باران میگوید "این هوا، هوای دو نفره است!"؟

۲ آبان ۱۳۸۹

ساعت زدم. می خواهم بنشینم توی شرکت زبان بخوانم. چند وقتی می خواهم لپ تاپ خانه نبرم! همین جا ساعت میزنم و کارهای کامپیوتری را انجام می دهم و بعد می روم خانه... تا کی طاقت می آورم؟!

دیشب موقع خانه رفتن یک اتفاق بامزه افتاد که حالش نیست تعریف کنم... پس توی خماریش بمانید :))))

پی نوشت: از مزایای زبان خواندن: سرچ کن crop circle ببین چه عکسهایی که پیدا نمی کنی!
ویکی پدیای فارسی هم از آنه به اسم حلقه های کشتزار و یا دایرهای روی مزارع نام برده.

۳۰ مهر ۱۳۸۹

بی خیالش

"بی خیالش!" یک مسکن موقت است. یک اصطلاح که موقعی که دل آشوبی به خودت می گویی! کار میکند، دلت آرام می شود بعدش، ولی برای چند لحظه، چند دقیقه! بعد دوباره شروع میشود!
موقع دلواپسی، موقع اضطراب و موقع نگرانی، فکرها عین مور و ملخ حمله می کنند. اینقدر سریع، اینقدر شدید که حتی مجال دفاع هم بهت نمی دهند! تلفات دارد، قلبت، ذهنت. اصلاً حس میکنی عین کاتالیزور می ماند، سرعت پیر شدن جسمت را بالا می برد! بعدم گاهی از پسش بر می آیی و گاهی نه!
خلاصه دنیایی است برای خودش...

۲۹ مهر ۱۳۸۹

تصمصم قطعی، نه کبرا!

باید امروز برای کلاس زبان یک فصل از کتاب داستان را میخواندیم که من نخوانده بودم! از ظهر هی افتاده بودم به "بروم؟ نروم؟ بروم؟ نروم؟..." گذشت و گذشت تا با خودم گفتم "یک تصمیم بگیر دیگر! چه خبر است اینقدر فکر میکنی؟ یک کلام میروی یا نه؟ نمی خواهی آپولو هوا کنی که!" خلاصه با این تشر به سرعت تصمیم قطعی گرفتم که نروم کلاس! حالا بماند که گاهی یادم می رفت تصمیم قطعی گرفتم و باز می افتادم به بروم نروم کردن! ولی آخر سر ساعت 5:30 بود حدوداً، یعنی نیم ساعت به کلاس مانده بود، که دیدم با چه قطعیتی دارم وسایلم را جمع می کنم و کتاب داستان را هم می خوانم که بروم، کوتاه هم نمی آیم! بعد ساعت از 6 گذشته بود که دوان دوان راهیِ کلاس شدم. ولی خب ما که از رو نمی رفتیم! همینطور که می دویدم به سمت موسسه، با خودم میگفتم "بروم؟ نروم؟"!!!!!

۲۷ مهر ۱۳۸۹

پونه ما

اَیییییییییییییییییی! میگن مار از پونه بدش میاد، دم خونه اش سبز میشه ها! حکایت ماست. البته چون در مثل مناقشه نیست گفتم وگرنه که ظلم عظیمیه که خودمو مار فرض کنم و اونو پونه! اصلاً نا شکریه!
قراره فردا بیاد کارخونه ما، نه فقط خودش که همراه با همتاش! یعنی نور علی نور! یعنی مجسمه "ابوالهول" رو دیدین؟ میشه یه تندیس از ما ساخت گفت این "ام الشانس" شونه!
اَییییییییییییییییی! من میگم: مَح... بگیر برو تا... اد! اَییییییییییییییییییی...

۲۶ مهر ۱۳۸۹

نقاشی

توی فیس بوک از این تستها زدم که می گویند "شما ذاتا در کدام رشته باید تحصیل میکردید ؟". در آمد گرافیک! به خودم فکر کردم و نقاشی کردنم. اینکه وقتی بچه بودم چطور نقاشی می کشیدم و احتمالاً اگر پی اش را گرفته بودم به قول معروف "یه پُخی میشدم!" حالا نشدم. خواستم یک پست بنویسم از اینکه چی بودم و حالا چی شدم. یک نقاشی از آن دوران بگذارم و یکی از الان. بنویسم که الان گاهی واقعاً دلم می خواهد نقاشی کنم ولی وقتی مداد دستم می گیرم به اندازه همان واقعاً اول واقعاً عین خر توی گل می مانم!!! یک نقاشی که تازگی کشیدم را بگذارم ونشان بدهم تهِ تهِ زوری که میزنم چی می شود. بگویم که توی حالت عادی از وضع کشیدنم چقدر ناراضی هستم. بگویم ولی شاید اگر اعتماد به نفس داشتم می توانستم بگویم سبکم عوض شده، تواناییم کم نشده!
ولی عکسها را اینجا نمی گذارم. وقتی جون میکند که آیا بشود عکس گذاشت یا نشود مگر مخم تاب دارد؟ عکس قدیمی را فعلاً گذاشتم توی فیس بوک تا عکس نقاشی جدید را هم بگذارم! متن توی وبلاگ و عکس توی فیس بوک! مهم ثبت چیزی بود که می خواستم ثبت شود. حالا اگر نمی شود یکجا ثبت کرد چکار می شود کرد؟ حوصله ندارم آنجا ماجرا را تعریف کنم. توی فیس بوک "هر کس از ظن خود شد یار من!"

۲۵ مهر ۱۳۸۹

من اِنقده مهربونم!

دیروز این آقایی که گفته بود کلاس دو روز تو هفته باشد، ازم عذر خواهی کرد! یعنی چنان قیافه مظلومی گرفتم و از سگهای ولگردِ باغهای اطراف خانه توی زمستان گفتم وگفتم یک زمستان یک دختر را همین سگهاخورده بودند (دختر یخ زده بود بیرون خانه و آنها به جنازه حمله کرده بودند گویا!) و... که آخرش به زور راضیش کردم این ترم را بگذارد 2 روز تو هفته باشد!
البته از حق نگذریم دیگر دوستان هم سنگ تمام گذاشتند! من نمی دانم این پسرهای شجاع از کجا توی کلاس ما پیدا شدند. من داشتم به آنها دلداری میدادم که مشکلی نیست، الان ماشین پیدا میشود، راحت می رویم! فکر کن برای ساعت 8:15 شب چنان های وهوی راه اندخته بودند که بیا و ببین!
دلم هم خنک شد! همه، حتی آن دو نفر که اینبار میگفتند 2 روز توی هفته صدایشان در آمد. یکی که با اعتماد به نفس میگفت من بخاطر علی (نفری که همیشه می گوید دو روز توی هفته) گفتم! امیدوارم ترم دیگر باز هی نگویند برای ما فرقی نمیکند، فرقی نمیکند و من مجبور شوم یک نفری بار نه گفتن را به دوش بکشم!

۲۳ مهر ۱۳۸۹

واقعاً؟

بارها شنیدم که خانمهای سن و سال دار و به قولی مو سفید کرده، میگویند: "یه مرد اگه کسی رو بخواد صبر نمیکنه، میره جلو! اگه دیدی پا پیش نمیذاره یعنی نمیخواد!" یا "مرد از چیزی که آسون بدست بیاره زده میشه، پا پس میکشه!" شنیدید؟ حقیقت دارد؟

همینجوری یادم افتاد ... البته نه همینجوریه همینجوری!
این را خواندم، شما هم خواستید بخوانید!

۲۲ مهر ۱۳۸۹

بنداز یا بریز، مساله این است

دو بار صدایشان را شنیدم،مادر و پسر هستند. پسر میاید روی بالکن که سیگار بکشد. مادر متوجه میشود و یا آرزوی مرگ برای پسر میکند یا خودش! البته شک دارم برای یک نخ سیگار چنین قشرقی بپا بشود!
با اینکه داد نمی زنند ولی چنان صدای مادر واضح است که فکر میکنم کله کشیده پشت پنجره اتاق من و دارد با من حرف میزند!  بار اول میگفت "حاضرم الان جنازه ات را ببینم ولی اونو تو دستت نبینم!" پسر صدا نداشت تا اینکه بعد از چند بار تشر مادر که "بندازش، بندازش تا برم!" یک "باشه بابا، خب!" شنیدم. (این وسط چرا میکشی و اینها هم بود که گفتم قضیه سیگار بوده حتماً). بار دوم هم میگفت "بندازش وگرنه خودمو میندازم پایین!"
نکته: میگویم سیگار چون فکر نکنم برای مواد بگویند "بندازش"، احتمالاً میگویند "بریزش دور اون آشغالو!"

روحش شاد...

یکی از آشنایان دور فوت کرده و بابا برای مراسم هفتم فردا راهی شمال میشود. شوهرِ خواهرِ زنِ عمو! من یکی دو باری بیشتر ندیدمش، آنهم سالها قبل. هیچ تصویری در ذهنم نیست جز مردی آرام. سن و سالش خیلی برای مرگ طبیعی مناسب نبود، برای همین به مرگ غیر طبیعی از دنیا رفت! از تاکسی پیاده شده که موتور سوارِ تحت تعقیبِ پلیس بهش زده و...
این مرد با همه ناشناختگیش برای من، یکبار کار ارزشمندی برای خانواده ما، خانواده پدری، انجام داد. سالی که برف شدیدی در شمال بارید و تمام راهها بسته شد، ما دسترسی به خانه مادر جون نداشتیم، تلفنی هم در کار نبود. نه میشد رفت و نه میشد خبر گرفت. خانواده عمویِ ساکن در رشت هم بخاطر برف سنگین نمی توانستند از شهر خارج بشوند! چه اتفاقی افتاد؟ مرحوم شوهرِ خواهرِ زنِ عمو، توی آن شرایط، توی آن برف، یکی دو نفر را با خودش همراه کرده بود، مواد غذایی تو کوله، پای پیاده، از لاهیجان راهیِ روستای "شیرجوپشت" شدند، برای رساندن آذوقه به مادرجون و بابا بزرگ!

روحش شاد....

۲۰ مهر ۱۳۸۹

حالت را می گیرم!

از این به بعد اسمش از خود راضی خواهد بود! از کل خصوصیات مثبت و منفی اش الان فقط همین تو ذهنم می چرخد! درست است گاهی دلم براش میسوزد و گاهی فکر میکنم با نمک است ولی نمی توانم منکر از خود راضی بودنش بشوم، می توانم؟
حالا گاهی شوخی و خنده متلک می گوید موردی نیست، ولی امشب بعد از اینکه جلوی پسرِ دیگری که حتی برای سلام کردن چوب خط می اندازیم تند تند چند تا متلک انداخت که مثلاً بگوید کل این هیکل که میبینید نمک است، چشمهایم را ریز کردم و لبخند زدم و رد شدم و تو دلم گفتم "حالت را میگیرم!" حال گرفتنش هم کاری ندارد. دردش میگیرد اگر بهش محل نگذاری خصوصاً وقتی شیرین کاری میکند! راه این است که با جدیت و سرد نگاهش کنی و بعد رویت را ازش برگردانی و از کنارش رد شوی... تا چند روز پایین نمی آید :)

۱۹ مهر ۱۳۸۹

اِما

دیشب نه، پریشب "اِما" را هم تمام کردم، رمانی از "جین آستین"! به نظرم پیشرفتش در این کتاب عالی بود. وقتی کتاب را میخواندم از این همه پیشرفت حیرت کردم. به جزییات بیشتری پرداخته بود و شخصیتها متنوعتر بودند، بخصوص شخصیت پدر اِما فوق العاده جالب از کار در آمده است! و خیلی خوب توانسته عشق را تا مدتی مخفی نگه دارد.
وقتی خواندم که این آخرین کار جین آستین بوده تصور کردم که اگر جوان مرگ نشده بود احتمالاً یک رمان عالی ازش می خواندیم، احتمالاً!
کاش منم این کتاب را آخر میخواندم ولی حالا یکی مانده! 

۱۶ مهر ۱۳۸۹

تیر چراغ برق جای برق!

ریچارد لی، یک کُره ای که گاهی با هم صحبت می کنیم، البته صحبت که نه... ایشان می نالند و من باید بشنوم! خلاصه اینکه یکی از سختیها و اضطرابهای مربوط به کار من همین شنیدن ناله های جانسوز آقای لی است! اصلاً هم اغراق نمی کنم، شاهدم دارم. گوسفند تو بگو...
حالا فکر کن، فقط فکر کن که این آقای ناله، بنده را در فیس بوک پیدا کرده. چند روزی سعی کرم سوت بزنم و به روی خودم نیاورم ولی خب تا کِی؟ امشب مجبور شدم اَد کنم :((( باز فکر کن که کلاً تازه عضو شده و 3 تا دوست هم بیشتر نداشته، همه هم از عناصر ذکور، آمده سراغ ما!!! خوشبختانه عکس از خودش نگذاشته فعلاً. تصور تحمل قیافه ناله را اصلاً ندارم.

فوری: عجالتاً عرض کنم که همسن هم هستیم...

۱۵ مهر ۱۳۸۹

مامان خوبم، بابا خوبم، تک زنگ خوبم، خانوم خواهر خوبم

قدیم ندیمها که یکی از اعضای خانواده که از شهر و دیارش دور می شد و تنها وسیله ارتباطی نامه بود، نگارنده یک نامه می نوشت بعد گیرنده یا گیرندگان همان نامه را چند بار می خواندند، تنها یا با هم. گاهی برای خودشان و گاه برای دیگران! کاری به اینکه کِی به کِی نامه ها می رسید به دست خانواده و بر عکس ندارم! چیزی که می خواهم بگویم این است که طرف یکبار نامه می نوشت. حالا اینکه گیرنده چند بار نامه را می خواند، خودش تنهایی یا برای دیگران، دیگر مساله نویسنده نبود، حرفش را یکبار زده بود و تمام شده بود. اما حال... حالا طرف باید هر اطلاعاتی از وضع روحی و جسمی و موقعیتی و... را به تعداد نفرات خانواده ارایه بدهد! سخت هم میشود اگر توجه کنی و سوال تکراری نپرسی. انگار گَپی بوجود می آید، چون معمولاً این سوالات سوالات پایه ای هستند که همه میپرسند و بعد از آنها هر کس با توجه به سن و سال و جنسیت و نوع رابطه با فرد مذکور وارد سوالات تخصصیِ خودش می شود!

۱۴ مهر ۱۳۸۹

حرف حرف خانوماست

قبول کردم این ترم دو روز تو هفته برویم کلاس! قیافه دوستان بعد از بله گفتن ما دیدن داشت :)))
و اما دلایلمان:
- ترمهای پیش یک نفر بود که شرایط خاص داشت و می خواست دو روز در هفته باشد، ولی این ترم سه نفر شدند.
- چون زمستان شده، ترجیح دادم دو روز غصه دیر رفتن را بخورم نه سه روز!
- با اینکه این دو روز 45 دقیقه دیرتر می روم خانه، چون با یکی از آقایان هم مسیر هستم خیالم راحت است.
- خسته شدم بس که نگران تکالیفم بودم! اصولاً بیشتر از اینکه بخوانم نگران تکالیفم بودم. برای همین خواستم کمی از این نگرانی کم کنم! موردی پیدا کردم برای مطالعه که می خواهم این مدت از زمانم برای آن استفاده کنم.

خلاصه بی درگیری، با ملاحت و ناز وکرشمه، چشمها را به نشانه رضایت بر هم نهادیم و کم مانده بود دوستان به خاطر مرحمتی که مبذول داشتیم ما را روی سر، بَر بالشهایی از پَر، دور بگردانند ! حال داد به وفور  :)))))))))))))))

معلم این ترم خانمی 44 ساله است، با دو بچه. کلی هم اهل ادا وسرزنده و پر انرژی. درس اول، life style است. گفت 25 سال سیگاری بوده تا اینکه 5 سال پیش پسرش یک روز بهش گفته "میگن سیگار بده، پس دیگه نباید بکشی." و برای همین ترک کرده!
یکی از آقایان گفت "دختر منم میگه ولی من نمی تونم." ایشان با جدیت گفتند "اراده خانوما قویتره!"

کسی حرفی داره؟؟؟

۱۲ مهر ۱۳۸۹

عقل و احساس

جمعه پیش، باز یکی از کتابهای "جین آستین" را شروع و تمام کردم به اسم "عقل و احساس". مثل باقی داستانها قهرمان داستان دخترها هستند. دو دختر، دو خواهر، یکی درون گرا و منطقی و دیگری برون گرا و احساسی. مثل باقی داستانها تنها هدف ازدواج قهرمانهای داستان است! موضوعی که در داستانهای "جین آستین" به نظرم می آید این است که به ریز اتفاقات نمی پردازد. دخترها انگار کار خاصی انجام نمیدهند. تنها کتاب خوان هستند! البته بیشتر از اینکه کتاب بخوانند ازش حرف می زنند. انگار در طول روز تنها می نشینند توی هال و با هم صحبت می کنند تا کسی از در وارد شود یا خودشان به مهمانی بروند! حتی از نوع لباسی که می پوشند، آرایشی که می کنند و اصلاحی که می کنند حرفی در میان نیست! اصلاً در آن زمان آرایش کردن بوده؟ اصلاح سر و صورت وابرو چی؟ بند می انداختند؟ کرم که نبوده، ماسک می زدند؟ نمی زدند؟ حمام که حتماً می رفتند!
با عده ای آشنا می شوند، دعوت می شوند مدتی با آنها با شند، البته نه یک روز و دو روز، عموماً بحث 6-5 هفته است! ممکن است باز آنجا با خانواده دیگری آشنا شوند و دعوت شوند که همراه آنها بروند. سریع یک نامه می نویسند به خانواده برای کسب اجازه و راهی می شوند، نه برای یک روز و دو روز، بلکه برای ...

نکته دیگر استریل بودن روابط هست! عادت کردیم توی فیلمهای تاریخی هم، ببینیم این خارجیها حتی در زمان غار نشینی هم تا عاشق می شوند شروع کنند به ماچ و بوسه! خب این روابطِ کتابهای "جین آستین" مشکوک می زنند! خیلی خیلی خیلی که صمیمی بشوند و قرار ازدواج هم بگذارند، ته ته ته بی حیاییشان آنجاست که دست همدیگر را می گیرند و با هم راه می روند!!!
خدا را شاکر باشیم که تا کنون حقی ناحق نشده است!!!!!!!

۱۱ مهر ۱۳۸۹

خدایا منظورت از این آفرینش چی بود؟

- توی بلوار سیمون بولیوار، دو تا پلیس، سوار بر یک موتور، خلاف جهت می راندند!
- راننده شاکی شد از "هرج و مرج"ی که این حرکت ِ مردان قانون بوجود می آورد.
- راننده گفت کرایه مسیری که هنوز خیلیها 300 میگیرند و بعضی ها 350، از همین امروز شده 400! 500 داده بودم و داشتم گره اش میزدم به فرمان خودرو که گفت :من حالا پول شما را می دهم، ولی دیگر 400 شده!" چون خون جلوی چشمم را گرفته بود خیلی سخت خودم را کنترل کردم که نگویم: "غلط کردی، وظیفه ات را انجام میدهی!" (دنبال شر که نمی گشتم)
- دو تا پسر لندهور هم عین گاو زل زده بودند به من! با این فرق که دیگر گاو گردن نمیکشد برای زل زدن. هرچند یکی از این عناصر ذکور که نمی خواست تفاوت زیادی با گاو داشته باشد، تا کمر خم شده بود که من را راحت تر سیاحت کند! مرتیکه ....
- توی مسیر قبلی 2 تا دختر همسفرم بودند که یکی از آنها با دوستِ مذکر خودش به هم زده بود! بین راه پسر زنگ زد و نمی دانم چی گفت که دختر بعد از یک دعوای مختصر قطع کرد و نفرین کرد "خدا نسلشونو از زمین برداره!" (معتقد بود پسر دیوانه است و آدم با دیوانه دعوا نمی کند.) بعد دختر همراهش سریع گفت "پس باباهامون چی؟"
انگار خدا آن بالا نشسته، منتظر بود دختر دهن باز کنه تا نسل این لکه ننگ خلقت را از زمین بردارد! یکی نبود بگوید اگر قرار بود دعاهای بانوان محترمه مورد عنایت حضرت حق قرار بگیرد نسل بشر هم تا حالا منقرض شده بود.
توضیح: نمیدانم چرا تازگی، تا بحث دعا پیش می آید، سریع یاد یک بنده خدایی می افتم که دعاها نتیجه عکس داده در موردش و کاری کرده که عزراییل اسمش را هم یادش برود! چرا؟ چطوری؟ چیکار کرده؟

طالقان

فرصت نوشتن نبود!
پنج شنبه صبح راهی طالقان شدیم. مسیر خشکی را طی کردیم تا به طالقان رسیدیم. از این کار خدا خوشم می آید! هی باید یک مسیر خشک را بروی و از بین کوههای بدون دار و درخت  رد شوی تا برسی به یک منطقه سر سبز و خوش آب وهوا! کنار سد لنگر انداختیم. تا بساط کباب را راه انداختیم کلی مهمان ناخوانده برایمان آمد و تا آخر غذا هم دست برنداشتند! ما هم خیلی سعی کردیم بصورت مسالمت آمیز با آنها ارتباط برقرار کنیم. یعنی خدایی مجبور بودیم و راه دیگری نداشتیم :)
خلاصه اینکه زنبورها روی کباب می نشستند و ما با قاشق راهنمایی شان میکردیم که بروند روی یک تکه دیگر یا گوجه بنشینند! (برای مدت طولانی خوبیت نداشت روی گوشت باشند، حالا اندازه مگس احساس کثیفی نداشتی ولی خب تمیزِ تمیز هم نمیشد فرضشان کرد!)

(جای عکس)
(جای عکس)
...
از کتاب خوانده شده ی جمعه بعداً می گویم!