باید امروز برای کلاس زبان یک فصل از کتاب داستان را میخواندیم که من نخوانده بودم! از ظهر هی افتاده بودم به "بروم؟ نروم؟ بروم؟ نروم؟..." گذشت و گذشت تا با خودم گفتم "یک تصمیم بگیر دیگر! چه خبر است اینقدر فکر میکنی؟ یک کلام میروی یا نه؟ نمی خواهی آپولو هوا کنی که!" خلاصه با این تشر به سرعت تصمیم قطعی گرفتم که نروم کلاس! حالا بماند که گاهی یادم می رفت تصمیم قطعی گرفتم و باز می افتادم به بروم نروم کردن! ولی آخر سر ساعت 5:30 بود حدوداً، یعنی نیم ساعت به کلاس مانده بود، که دیدم با چه قطعیتی دارم وسایلم را جمع می کنم و کتاب داستان را هم می خوانم که بروم، کوتاه هم نمی آیم! بعد ساعت از 6 گذشته بود که دوان دوان راهیِ کلاس شدم. ولی خب ما که از رو نمی رفتیم! همینطور که می دویدم به سمت موسسه، با خودم میگفتم "بروم؟ نروم؟"!!!!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر