۲۵ مهر ۱۳۸۹

من اِنقده مهربونم!

دیروز این آقایی که گفته بود کلاس دو روز تو هفته باشد، ازم عذر خواهی کرد! یعنی چنان قیافه مظلومی گرفتم و از سگهای ولگردِ باغهای اطراف خانه توی زمستان گفتم وگفتم یک زمستان یک دختر را همین سگهاخورده بودند (دختر یخ زده بود بیرون خانه و آنها به جنازه حمله کرده بودند گویا!) و... که آخرش به زور راضیش کردم این ترم را بگذارد 2 روز تو هفته باشد!
البته از حق نگذریم دیگر دوستان هم سنگ تمام گذاشتند! من نمی دانم این پسرهای شجاع از کجا توی کلاس ما پیدا شدند. من داشتم به آنها دلداری میدادم که مشکلی نیست، الان ماشین پیدا میشود، راحت می رویم! فکر کن برای ساعت 8:15 شب چنان های وهوی راه اندخته بودند که بیا و ببین!
دلم هم خنک شد! همه، حتی آن دو نفر که اینبار میگفتند 2 روز توی هفته صدایشان در آمد. یکی که با اعتماد به نفس میگفت من بخاطر علی (نفری که همیشه می گوید دو روز توی هفته) گفتم! امیدوارم ترم دیگر باز هی نگویند برای ما فرقی نمیکند، فرقی نمیکند و من مجبور شوم یک نفری بار نه گفتن را به دوش بکشم!

هیچ نظری موجود نیست: