۹ آذر ۱۳۸۹

آلودگی هوا بدجوری حالم را خراب کرده! دیگر از بعد از ظهر نیست که بد حال می شوم، بلکه از صبح سرگیجه و سردرد و بدن درد دارم! حالاتوی  این احوال هم شرکت بنایی دارد. امروز چنان صدای گروپ گروپی از طبقه پایین می آمد که میگفتی  الان با همه ادوات سر از طبقه پایین در می آوری! بعد آن وقت آقای مدیر عامل هی راه می رفت و آرام آرام، در حد زمزمه، میگفت "سعی کنید آروم حرف بزنید که مزاحم هم نباشید!!!"
دل خجسته هم خوب چیزی است!

۸ آذر ۱۳۸۹

امروز

دارم می آیم خانه. بین راه یک گربه را می بینیم که با بدن کش آمده، توی تاریکی در حالیکه زل زده به روبرویش، پاورچین پاورچین به سمت جلو می رود. من چیزی ندیم ولی خب گربه شکارچیِ قابلی باید باشد و چیزهایی را که من نمی بینم آن می بیند! بهر حال شلنگ تخت اندازون از بین گربه و آن شکارِ من ندیده رد شدم. از آنجا که شلنگ تخته انداختنِ بی صدا نداریم، با هیکلی که قاعدتاً از گربه و شکارش خیلی بزرگتر است، فکر نمی کنم شکار سر جایش همین جوری مانده باشد! تا حالا نگاه عاقل اندر سفیه یک گربه ندیده بودم که... دیدم :)))

موبایل مامان زنگ خورد. گوشی را برداشتم. "بله بفرمایید!" یک صدای ناله دخترانه گفت "آرش هست؟" حدس زدم چی شد!
- اشتباه گرفتی.
- خانوم بگین هست!
- نه گفتم که، اشتباه گرفتی!
 - این خط رو تازه خریدی؟
- نه ... خیلی وقته! - دو تا اسم داره، احسانم بهش میگن!
- ببین اشتباه گرفتی! قطع کن، دوباره بگیر. میبینی که اشتباه گرفتی.
- باشه، ممنون خانوم! (صدایش محکمتر شده بود.)
دلم برایش خیلی سوخت. وقتی صدای دختر رو شنید انگار دنیا رو سرش خراب شده بود. انگار با هم دعوا کرده بودند. انگار زنگ زده بود یک چیزی را درست کند توی رابطه ولی یک صدای دختر... دیگر زنگ نزد، یعنی اشتباه زنگ نزد :)

۶ آذر ۱۳۸۹

ما توی فامیل چند تا خانواده مذهبی داریم. دیدن وضعیت بچه های این خانواده ها برایم خیلی جالب است. نمی دانم چقدر سختگیر بودند و چقدر نه، ولی نتیجه که از لحاظ ظاهری متفاوت شده!

گفتم که گفته باشم!

اگر تو یک حرفی بزنی در قبال آن حرف مسولی و باید بتوانی جواب بدی. یعنی در این حالت، در واقع گفتی این کار من است و وظیفه من است. پس حتی دیگر نمی توانی فردا روزی بگویی چرا  به من گیر می دهید و از من توقع دارید. این را می خواهم به آن خانمی که مثلاً مسوول رفاهی شرکت است ولی رفتارهایش بیشتر نشان دهنده این است که مسول رفاه روسا است تا کارمندها بگویم.
بگویم اگر شرکت مدام شرایط ناخوشایند برای کارمندها بوجود می آورد، روز آلوده را می گوید باید بیایید سر کار و حالا هم که آلوده است تازه می خواهد توی شرکت بنایی راه بیاندازد، ایراد واقعاً ایراد شرکت است، نه شما (هرچند شما بخاطر ناتوانی در کم کردن تنشها مسوولی). ولی وقتی شما مدام خودت را می اندازی وسط و با اینکه راههای کم دردسرتری برای سختی کشیدن کارمندان وجود دارد، باز تغییرات سخت را انتخاب می کنی (نمی گویم از قصد، می گویم چون فکر نکرده کار میکنی!)، وقتی از همه توقع داری! توقع داری که راه بیایند و داد و هوار راه می اندازی، پس من با شما برخورد می کنم! شرکت خانه من نیست که مدام بخواهم کوتاه بیایم خصوصاً وقتی حتی دلیلی نمی بیند برای من شرایط بهتری برای تحمل سختی بوجود بیارد!
به خاطر خودت می گویم، یا اینقدر خودت را کاسه داغتر از آش نکن یا اگر کردی پیه غرولند و اخم و تَخم و دعوایش را هم بپذیر!
می دانم توی محیط کار آدم گاهی عصبانی می شود و شاید نتواند تحمل کند و دق دلیش را سر دیگران خالی کند ولی بهت حتماً می گویم چون آن منت گذاشتن سر کارمندان موقع عصبانیت اصلاً به نظرم توجیه نیست! همان موقع که شما سر کاری هستی که مسوولیتش را قبول کردی و اتفاقاً قرار است باعث رفاه باشد، دیگران هم سر کار هستند. می توانی غر بزنی و بگویی کارم مزخرف است و پر دردسر ولی منتش را سر شرکت بگذار نه کارمندان!

۴ آذر ۱۳۸۹

مهمانی ما

دایی و زن دایی امروز مهمان ما هستند. از وقتی آمدند یا دارند با هم جر و بحث میکنند یا مامان و زن دایی دارند با هم تعارف می کنند! هیچ کس هم این وسط کوتاه نمی آید، اصلاً و ابداً! ما هم این وسط یا کر کر می کنیم و یا جیم می شویم، بستگی به شرایط دارد!

کار نیک

- دیروز خیلی خسته و کلافه بودم وقتی از شرکت برمی گشتم! کلی کار، کلی جلسه خسته کننده و اتفاقات نا خوشایند باعث شده بود که آویزانِ آویزان راه بیفتم طرف خانه. با توجه به تعطیلی خب توقع بیجایی بود که ماشین راحت گیر بیاید. کلافه تر ایستاده بودم برای تاکسی که یک پراید کنارمان نگه داشت. یک خانم خیلی خیلی خوش اخلاق با صدای بلند و شاد گفت "دارم میرم پونک، هرکی میخواد سوار شه." بعد هم خندید و گفت "البته خانوما، لطفاً!" فکر کن اگر آنهایی که ماشین دارند گاهی همچین خیری به بقیه برسانند چقدر خوب می شود.
- طرف اهل مشروب بوده و معلم اخراجی بوده. وقتی می میرد خانواده لازم نبوده هیچ کاری بکند، نه کاری و نه خرجی! مردم محله خودشان همه خرجی کردند و همه مراسم ها را برگزار کردند. کجا دفن کردند؟ مسجد محله! برای اینکه مردم دار بوده و کار مردم را راه می انداخته! هر کاری که از دستش بر می آمده انجام میداده، حتی برگزاری برنامه برای جوانها.

۲ آذر ۱۳۸۹

فردا تعطیل نیستیم!
کره شمالی به کره جنوبی حمله کرده!
همه به جرم مستی سر دار ملامت، میمیریم و میخوونیم سر ساقی سلامت!
باز خودشو لوس کرد، منم بهش توپیدم! خودم فکر میکردم تند بودم ولی همکار گفت "نه!"
شارژ لپ تاپ تمام شد ولی او نیامد!

این بود خلاصه امروز!

۳۰ آبان ۱۳۸۹

فکر میکرد بزرگتر از من است و وقتی فهمید کوچکتر است باور نمیکرد! گفت "خوب موندی"
چند وقتی بود کسی باز بهم نگفته بود  کمتر از سنت نشون میدی :)))

۲۸ آبان ۱۳۸۹

انگلیسی زبان استعمار گران و جهان خواران و...

accuse of
accustomed to
afraid of
aim at
angry with (person),  at (things
حالا اینها خوب است مثلاً! برداشتند برای متضادهایی که در واقع با حرف متضاد شدند هم حروف متفاوت گذاشتند:
different from, indifferent to
depend on, independent of
نامردا!
تازه تازه، این یکی دیگر نوبر!
insist on
persist in
خب شکر خدا تمام شد. البته اگر فکر کردید تا فردا یادم می ماند سخت در اشتباهید چون همین الان هم یادم نیست چی خواندم. فقط بعضی از موارد را توی ذهنم هست که خواندم :)

۲۷ آبان ۱۳۸۹

من اگر توی 15 سالگی بچه دار شده بودم و بچه ام را هم "قربونش برم" زود شوهر داده بودم (با فرض دختر بودن البته) الان نوه داشتم! و، حالا که نه، 2 سال دیگر میتوانستم کشوهایم را برای نوه ام باز کنم تا بچه غش کند از هیجان، بس که دست به دور ریختنم بد است! یک چیزهایی از این کشو ها در می آید که میتوانم ادعا کنم یک مادر بزرگ ایده آل با یک صندوقچه اسرارآمیز هستم.
الان یک کیسه از نامه های قدیمی پیدا کردم! مال کی؟ از دوران ابتدایی چند تا کارت دعوت، کلی نامه و کارت تبریک از دوران راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه. بیشتر نامه ها از دوران داهنمایی است و دوستان آن دوران. کلی نامه از دوستی که توی فیس بوک پیدا کردم دارم که میخواهم اسکن کنم و برایش بفرستم، خصوصاً آن نامه ای که به ذهنش رسیده بود معلم ریاضی را برای داییش جور کند و کلی نذر هم کرده بود :))))))))))) بچه بودیماااااااااااااااااااا.
وای که ذوق انگیز است. کاش همیشه نامه نگاری میکردیم. چت کردن این دوران باد هواست!

بازم خواهم نوشت از یافته های صندوقچه مادر بزرگ

پینوشت: لعنتی یعنی هنوز نمی توانم عکس آپلود کنم و اینجا بگذارم؟
پینوشت 2: امشب میخواستم بکوب برای امتحان شنبه بخوانم! بی خیال این باحالتر است :)
پینوشت 3: یادش بخیر تا دوران راهنمایی همدیگر را به اسم فامیل صدا می کردیم!
پینوشت 4: دو تا نامه از یک دوست دارم که پدرش جز اسرا بود و وقتی ما دوران راهنمایی بودیم آزاد شده بود (مدرسه شاهد میرفتم آن دوران) این دوستم آن موقع رویش نمیشد جلوی پدرش روسری سر نکند، خجالت میکشید! چقدر دلم برای خودش و بابایش می سوخت. فکر میکردم چه عذابی میکشند. الان یعنی راحت تر شده؟
پینوشت 5: یک نامه برگشت خورده پیدا کردم. آن را هم نگه داشته بودم. چه خطی، چه ادبیاتی!
پینوشت 6: دوست محترم به من بدهکار است، از سال 72! پول یک حوراب و یک عکس! مچش را گرفتم :)
پینوشت 7: عید سال 71، اصطلاح رایج شده "اونی که تو فیلم بود رو بگو!" فکر کنم تکه کلام منوچهر نوذری بود.
پینوشت 7: یک کارت دارم رویش نوشته "خمینی روح خدا   فرمانده کل قوا" پشتشم نوشته "حزب الله قم"!!!
پینوشت 8: از متن یک نامه
"لطفاً مرا به خاطر گفتن گدا گشنه و پیچاندن دست ببخشی!" و " و50 تومان هم زیاد عجله ای نبود فقط چون به دلیل خانوادگی و پول تو جیبی که فعلاً نمی نویسم اگر 50 تومان نبود اشکالاتی بوجود می آمد گفتم 50 تومان را بیاور!"
یادش بخیر چه ارج و قربی داشت 50 تومن. همین الان چند تا سکه دارم نمی دانم به کی بدهم بهش برنخورد!
خدای من که چقدر با این نامه ها روحم شاد شده...
پینوشت 9: "چه بسیار شبها که در راه فراگیری علم و دانش از خواب خوش چشم پوشی نمودی و تا هنگام بامداد بیدار ماندی و درس خواندی من نمیدانم چه انگیزه ای ترا به این کار وادار کرده است
اگر هدف رسیدن به فخر فروشی و اموری از این قبیل بوده ، چه سخت زیان کاری و اگر هدف تو زنده کردن آیین پیامبر (ص) و تهذیب و تربیت روحی و مهار کردن بدیها بوده است، ، چه بهره مند و خوشبختی و این خوشبختی بر تو مبارکباد. سیزدهم خرداد یکهزار و سیصد و هفتاد" یکی از معلمها برایم نوشته! به جون خودم اون موقع فقط 12 سالم بود و اصلاً نمی دونستم شب زنده داری چی هست، بقیه حرفها که پیش کش!
پینوشت 10: برگی از دفتر خاطرات
آدرس خانم قوامی، قطعه 72 بهشت زهرا، وفات چارشنبه 70/11/2
پینوشت 11: از دفتر خاطرات
"وقتی که تو به من سلام میدادی از دهنت محبت و مهربانی می آمد دیگر وقتی ندارم"!!! قربون محبتتون :)))

آخرِ این پست نوشت: نامه ها را که شروع کردم به خواندن، برای آن دوستی که برای معلم ریاضی نقشه کشیده بودایمیل فرستادم. پینوشت 11 که تمام شد دیدم جواب داده که اگر شد برایم اسکن کن :)))

۲۶ آبان ۱۳۸۹

عیدِ ما...

توی این یک سال و اندی، روزهای شادی و عید بیشتر دلم میگیرد، چون بیشتر یاد رفته ها و دربندها و خانواده هاشان می افتم.

خدا ختم به خیر گرداند.

۲۵ آبان ۱۳۸۹

امروز صبح آقای "ک" را گره زدم. یعنی سعی کردم که گره بزنم، حالا نمی دانم او گره خورد یا نه! شک دارم! اینجور آدمها قدرت شگرفی در بازسازیِ خودشان دارند!
خیلی خوابم میاید امشب....

۲۴ آبان ۱۳۸۹

مستی و...

برای رسیدن به خانه باید یک خیابان و دو تا کوچه را سرازیری بیایم پایین. قسمتی از خیابان در واقع یک زمین خاکی است. شاید زمانی ساختمانی بشود ولی حالا برای کم کردن مسیر از آنجا رد می شویم.
دارم خیابان را میایم پایین که یک وانت با سرعت، در حالیکه زیگزاگ میرود از کنارم رد میشود! سریع احتمال میدهم " یا مست است یا دارد الکی خوش میگذراند." وارد قسمت خاکی میشوم که میبینم کنار همان قسمت، پشت یک کامیون پارک میکند. خب وقتی احتمال بدهی یکی مست کرده و حالا نزدیک تو پارک کرده چی کار میکنی؟ زل زدم بهش. خواستم اگر دیدم دارد دست از پا خطا میکند بتوانم واکنش سریع داشته باشم! بله آقا پارک کرد و جَلدی پرید پایین و از جلوی وانت دوید اینطرف و پشت کامیون... (در واقع برای کسانی که توی خیابان بودند شد پشت کامیون، برای من جلوی کامیون بود، خودش پشت به من!)... و دست به شلوار شد... اینجا بود که دوزاریم افتاد که احتمال سومی هم بوده و من ندید گرفتم! حالا فکر کن من که تا حالا زل زده بودم به این آدم حسابی، زود کله را انداختم پایین و چنان قیافه فکوری به خودم گرفتم، یعنی تو عالم دیگری هستم، تا طرف مطمین شود حتی اگر بمب هم بترکد من حالیم نمی شود، اینکه دیگر در حد رفع حاجت بود!
-  میبینی تو رو خدا؟ یکی دیگه تو خیابون خشتکشو میکشه پایین، خجالتشو ما باید بکشیم!!!

امان از دست آن دست از عناصر ذکوری که واکنششان موقع پر شدن مثانه و مستی عین هم است.


تهدید روز: قول میدهم یک روز از عمرم هم مانده باشد، این آقای "ب" را به نوچه اش آقای "ک" گره میزنم. (آیکون کسی که خون جلوی چشمش را گرفته و عده ای نگهش داشتند که از خون جوان رعنا*ی مردم بگذرد!)
* وقتی آدم خون جلوی چشمش را گرفته قربان صدقه کسی که نمی رود، مسخره میکند!

۲۱ آبان ۱۳۸۹

گریه

مادر محمد داوری در شرح دیداری که بعد از 4 ماه اتفاق افتاده میگوید:
«قول داده بودم وقتی به دیدار فرزندم می‌روم گریه نکنم اما کدام مادری است که فرزند بیمار و رنجورش را ببیند ولی بغضش را در گلو خفه کند؟! محمد با آن چه که قبلا دیده بودم خیلی فرق داشت. صورتش رنگ پریده و لاغر بود، دائم سرفه می‌کرد و از درد سینه شکایت داشت. می‌گفت که ترکش‌های زمان جنگ اذیت‌اش می‌کنند اما کاری نمی‌تواند انجام دهد، کسی هم به حرفش گوش نمی‌کند. باز هم فریاد بر می‌آورم؛ خدایا این ظلم را به کجا ببرم! منِ مادر کیلومترها راه می‌آیم تا با فرزندم به مدت ۲۰ دقیقه دیدار کنم، حتی از شنیدن صدایش به صورت تلفنی نیز محرومم. نه تنها پسرم بلکه سایر هم‌بندی‌هایش نیز وضعیت بهتری ندارند؛ خواستم گریه نکنم اما نتوانستم، مگر جز گریه کار دیگری هم از دستم بر می‌آید؟ چرا کسی صدای مرا نمی‌شنود؟ خوب می‌دانم که خدا بهترین قاضی است، شکایتم را به خدا می‌برم…»
2 سال گذشته، شایدم بیشتر.
به کجا میرسد؟ نمی دانم!
چطور ادامه دارد؟ نوشتاری!
راضی هستی؟ سخت است!
این داستان ادامه دارد...

خواب بهتر است یا تحصیل

دیشب که نه، امروز صبح تازه ساعت 4 خوابیدم. درنتیجه به صورت کاملاً منطقی امروز صبح که نه، ظهر ساعت 12 از خواب بیدار شدم! تا یک چایی بخورم، یک نرمشی بکنم، یک سر و صورتی صفا بدهم و یک گردگیری بکنم، شد وقت ناهار. بعد یک 5 دقیقه ای با یکی از دوستان چت کردم وبعد از آن شروع کردم به انجام تکالیف زبان. باید یک مطلب می نوشتم از سیستم آموزشی ایران! یک خط ننوشته بودم که دیدم هی خمیازه می کشم، هی چشمهایم آب میاید و هی مخم کار نمیکند. در نتیجه به صورت کاملاً منطقی تصمیم گرفتم ساعت 2 بعد از ظهر بخوابم! رفتم زیر پتویک پایمو کش دادم و یکی را هم جمع کردم تو شکمم. یک دستمو گذاشتم زیر بالش و با آن یکی دستم به بالش زدم که کمی قلنبه شود و... آخ که چه کیفی دارد خواب ظهر روز جمعه. بعد چون کاملاً متوجه بودم که اینطور که من رفتم توی رختخواب احتمالاً یک فرشته ای میاید و من را به تشک میدوزد و من اگر هم بخواهم نمی توانم از جایم بلند شوم، با از خود گذشتگی ساعت گذاشتم که 1 ساعت دیگر زنگ بزند. حالا بعد از یک ساعت و 35 دقیقه نشستم و در حالی که سعی میکنم به سیستم آموزشی ایران فکر کنم هی بالش و پتو و اینا جلوی چشمم رژه می روند!

۱۹ آبان ۱۳۸۹

ابهت مادر

فکر میکنم هرچی بچه ها بزرگتر می شوند و صاحب قدرت و نام و منصب، باز حداقلِ حداقل یک چیزی داشته باشند که بخاطر آن از مادرشان حساب ببرند! یک چیزِ شاید خیلی ساده که دیگران باور نکنند. ولی خودِ همان دیگران هم نقطه ای در ارتباط با مادرشان دارند که از نظر دیگرانی مضحک است! مثلاً مادر همکار جان به همکارجان گفته بود برود دکتر برای دوا و درمان مو. همکار نتوانسته بود برود. رفته بود از داروخانه کلی قرص و دارو گرفته بود که یعنی "من رفتم!" ما هم کلی چشم گشاد کردیم و باور نکردیم و نگاه عاقل اندر سفیه انداختیم که یعنی "مگه میشه؟"
حالا این خود ما، زورمان میاید میوه بخوریم! باید چوبی، چماقی، باتومی چیزی بالای سرمان باشد تا اندکی دل به میوه بدهیم. حال، چند صباحیست مادر جان اصرار دارند ما غیر از غذا میوه با خود ببریم به شرکت. میبریم ولی یادمان میرود بخوریم تا موقع جمع کردن بارو بندیل و برگشت به خانه میشود. با کمک دوستان ترتیب میوه ها را میدهیم که گندش درنیاید که قوتمان را نخوردیم! اما...اما امروز از شرکت در آمده بودیم که یاد میوه افتادیم. پس.... فکر کن از سر خیابون، پیاده که داشتم میومدم خونه، تند تند اول نارنگی پوست کندم و در دو حرکت دادم بالا و بعد قرچ و قروچ سیب گاز زدم! فکر کن ساعت 8 شب برای اینکه میوه رو خونه نبرم و احیاناً مامان بو نبره که من تو طول روز میوه نخوردم مجبور به چه کاری شدم!

پیوست: موضوعی که تو ذهنم بود به نظرم جالبتر از اونچه که تعریف کردم بود! ولی نهایت حس و حال و استعدادم همین گندی بود که نوشتم :( 

۱۸ آبان ۱۳۸۹

آقا نمک نریز!

من می گویم این پسرها لوسند، نگوید نه، که شاکی می شوم! دیروز، دمِ یک مغازه، پسر که ما دو تا دختر را دید هول هول به دوستش گفت: "این نوشابه خانواده ها مثل یه پسر 15 ساله در حالِ بلوغ... گرون میشن!" حالا بماند که خودش مانده بود که چطور یک نوشابه خانواده را با پسری 15 ساله در حالِ بلوغ ربط بده ولی خب این الان ربط بود؟ به نظرم اول یک ربط بی تربیتی پیدا کرده بودکه عفت کلام اجازه بیان کردن بهش نداد!

۱۶ آبان ۱۳۸۹

ارتقا

امروز صبح در رادیو خبری شنیدم که چون حیرت انگیز بود خواستم مطمین شوم. خبر این بود که ایران با نمیدانم چند پله صعود رتبه 70 در  شاخص توسعه انسانی را کسب کرده و جز کشورهای رده بالای شاخص توسعه انسانی قرار گرفته است!با توجه به اینکه معیارهای سنجش، درآمد سرانه واقعی، نرخ باسوادی، آموزش، بهداشت، تغذیه و امید به زندگی بود، این بالا رفتن در همین یک ساله کمی باور نکردنی بود! خبر را در سایت های ایرانی دیدم و سراغ اصل خبر رفتم و گزارش را دیدم. بله، ایران با 10 پله صعود، رتبه 70 را بدست آورده است. البته من اهل فن نیستم و چون تعریف و نحوه ارزش گزاری (درست نوشتم؟) را نمی دانم نمی توانم بحثی داشته باشم. ولی خب به هر حال از نظر من یکی از مضحک ترین خبرهای بود که میشد شنید!

روز نوشت: من نمی دانم چرا گروه کثیری از این عناصر ذکور اینقدر لوسند؟ چرا اینقدر بی نمکند؟ من نمی دانم چطور ممکن است یک پسری فکر کند راه جذب یک زن بَع بَع کردن است؟؟؟ چه انرژیی هم گذاشته بود!
گوسفند باور کن یک بز با همه داناییش نهایتاً می تواند یک گوسفند ماده را تحمل کند! دیگر یک گوسفند از نوع نَر...
توضیح: لوس بودن عناصر ذکور را دیروز توی کلاس زبان دیدم وکف کردم! چون اینقدرش هم خارج از تصورم بود!
توضیح 2: لقب جدید این بُز دانا، رقصنده با گرگ است! گوسفند هم دارد یواش یواش با زندگی سگی آشنا میشود!

۱۴ آبان ۱۳۸۹

فیلم را ندیدم، فیلم میدان کاج سعادت آباد را! همین که نوشتند دلخراش کافی است تا بدانم من آدم دیدنش نیستم. وقتی ندیدم نمی توانم نظر بدهم ولی چیزهایی هست که ذهنم را درگیر کرده بود و که بی ربط با این ماجرا نیست. اینکه آدمها بترسند و جلو نروند و به نوعی عافیت اندیش باشند برایم خیلی عجیب نیست. نمی دانم چند نفر را می شود تصور کرد که حاضر باشند بروند جلوی آدمی بایستند که چاقو دستش هست و نشان هم داده که راحت ازش استفاده میکند. ولی چیزی که ناراحت کننده است ایستادن و تماشا کردن است. میدانم کسانی هستند که سریع به آمبولانس و پلیس زنگ می زنند ولی اینکه بایستی و نگاه کنی و فیلم بگیری...
واقعاً نمی دانم مردم ما شاید توی زندگی هیجان کم دارند که وقتی میبینند دو نفر دعوایشان میشود، ماشینی تصادف میکند، جایی آتش میگیرد و... همه چیز را ول میکنند و بدو بدو میروند جلو برای تماشا کردن. نمی دانم رد شدن از کنار این حوادث ضالمانه تر است یا ایستادن و تماشا کردن!!!
آنچه که قضیه را وحشتناکتر میکند این است که یک زمانی از سردی و بی احساسیِ غرب می گفتیم و از عقب ماندگیِ افغانستان و اعراب، حالا می بینم عین چی دارد سرمان می آید.
پینوشت: جدی باید اینجور مواقع به پلیس که زنگ میزنیم بگویم یک نفر دست بندِ سبز بسته دستش و رو کاغذ نوشته "مرگ بر دیکتاتور" تا پلیس چشم بر هم زدنی سر برسد. هر چند احتمالاً وقتی صحنه را ببیند میگوید گزارش غلط دادند و میرود و میگوید به واحد ما مربوط نمی شود! پس باید سریع یک چیز سبز بیندازیم روی ضارب تا دستگیر و محاکمه اش کنند :(


اگر اگر اگر از همین امروز شروع کنیم به اصلاح کِی درست میشود؟

حسود هرگز نیاسود!

خدا، چقدر بعضی ها حسودند!!!

۱۳ آبان ۱۳۸۹

زکات زیبایی

"زکات زیبایی، حفظ پاکدامنی است."
این جمله را امروز روی یک بنر دیدم، کنار خیابان!
آقا ما هیچ ادعایی در این زمینه نداریم، همه هم شاهدند! خود خدا هم شهادت میدهد که من حداقلِ حداقل بابت این دماغ چقدر بهش غر زدم! قبول؟ پس دیگر توقعی از ما ندارید که؟ زکات این یکی را دیگر لازم نیست ما بدهیم که؟

من و خوش تیپ ترین و تانگو!

وای وای وای چه حالی داد!!!!!
اتاق ما تو شرکت در واقع یک سالن بزرگ است که وسطش یه درخت گذاشتیم! امروز آن درخت را برداشتیم چون به فضای باز احتیاج داشتیم. میخواستیم چی کار کنیم؟ حقیقتش خوش تیپ ترین مردِ شرکت که به من می گوید ناقلا! برای من کلاس رقص تانگو گذاشته و من پیشش آموزش می بینم. کلی پیشرفت کردم و آماده اجرا هستم و برای تمرین، خب کجا بهتر از یک سالن باز و چند عدد تماشاچی؟ امروز کلی تانگو رقصیدیم و دوستان خیلی لذت بردند. هر چند بازم کار دارد و خوش تیپ ترین مردِ شرکت مجبور شد در حین اجرا هم آموزشهایی بدهد ولی به شهادت دوستان کارمان حرفه ای بود! خیلی از کارم راضی هستم و دلم می خواهد حسابی بترکانم!

پینوشت: امروز درباره اینکه شرکت باید برای نیروهای خودش هزینه کند با مدیر منابع انسانی حرف زدیم و نتیجه این شد که ایشان اولین حال را به ما دادند و خواب بالا را برای ما دیدند! فکر کن اگر بیشتر روی این قضیه فشار بیاوریم چه نتایجی حاصل شود!!!

پینوشت 2: لازم به توضیح است که مدیر منابع انسانی در ابتدای راه هستند و تا بوجود آوردن شرایط ایده ال خیلی کار دارند! خوش تیپ ترین مرد شرکت سن پدر بنده را دارند! :(

۱۱ آبان ۱۳۸۹

دلبندم...

مجید رفت!

دیدید یک نفر که می میرد، همینطور خاطرات خوب و خوشایند است که اطرافیان ازش به یاد می آورند؟ دیروز کسی نمرد ولی بحث خداحافظی بود! دیروز تعدادی از بچه های شرکت خداحافظی کردند و رفتند که مجید، دلبندم، هم جز آنها بود!
دل و قلوه بود که رد و بدل میشد، گل و گلدون بود که به هم میدادیم و نوشابه هایی بود که باز می شد! اما... اما هرچه کردیم نتوانستیم گذشته های مجید را فراموش کنیم. خصوصاً آن اعتماد به نفسِ اهورایی را! وقتی که می گفت "ما باید کار کنیم و نذاریم، نمی دانم کجا، نفت و گاز مملکتمون رو ببره"! دلم میخواست سرم را گروپ گروپ بکوبم به دیوار!